زندگـي نامه سعـدي

زندگـي نامه سعـدي

شمايل تو بديدم نه عـقـل ماند نه هـوشم
که من قـرار ندارم کـه ديده از تو بـپوشم
سـخـن چه فايده گـفـتن چـو پـند مي نوشد
کـه گـر مراد نـيابم به قـدر وسع بکـوشم
به هـوش بدم از اول کـه دل به کـس نسپارم
مگـر تو روي بـپوشي و فـتـنه بازگـشايي
مرا مگـوي سعـدي طريق عـشق رهـا کن
به راه باديه رفـتن به از نشستن باطل


ابو محـمد مشرف الدين ( شرف الدين ) مصلح بن عـبدالله بن شرف الدين شيرازي، مـلـقب به ملـک الکـلام و افصح المتکـلمين بي شک يکي از بزرگـترين شاعـران است کـه بـعـد از فردوسي آسمان ادب فارسي را به نور خـيره کنندهً خـود روشن ساخـت. اين روشني با چـنان نيرويي هـمراه بود که هـنوز پـس از گـشت هـفت قـرن تمام از تاثـير آن کـاسته نشده و اين اثـر پارسي هـنوز پابرجـا و استوار است. از احـوال شاعـر در ابتداي زندگـيش اطـلاعي در دست نـيست، اما آنچـه مسلم است، دانش وسيعـي اندوخـته بود. در حدود سال 606 هـجـري در شهـر شيراز در خـانداني کـه هـمه از عالمان دين بودند، چـشم به جـهان گـشود. مقـدمات عـلوم ادبي و شرعـي را در شيراز آموخت و سپس در حدود سال 620 براي اتمام تحـصيلات به بغـداد رفت و در مدرسه نظاميه آن شهـر به تحـصيل پـرداخت .
مرا در نظاميه آواز بود شب و روز تـلقـين و تکـرار بود
بعـد از اين سفـر سعـدي به حـجاز، شام، لبـنان، و روم رفته چـنان کـه در اين ابـيات مشخص است


بسر بردم ايام با هـر کسي
ز هـر خرمني خوشه اي يافتم
در اقصاي عـالم بگـشتم بسي
تمتع به هـر گوشه اي يافتم

سفـري کـه سعـدي در حـدود سال 620 آغـاز کرده بود، مقارن سال 655 با بازگـشت به شيراز پايان گـرفت و از آن پس زندگـي را به آزادگـي و ارشاد و خـدمت خـلق گـردانـيد. سـعـدي عـمر خـود را به سرودن غـزل ها و قـصائد و تاليفات رسالات مختـلف و وعـظ مي گـذراند.
نکـته مهـم در زندگي سعـدي اين است که در زمان زندگـيش شهـرت و اعـتبار خاصي گـرفت و سخـنانش مورد استـقبال شاعـران هـم عصرش قرار گرفت، آنچـنانکـه يکي از آنهـا بنام سيف الدين محـمد فرغـاني، چـنان شيفـته آثـار سعـدي بود کـه عـلاوه بر استـقبال از چـندين غـزل او چـند قصيده هـم در مدح او ساخته و براي او فرستاده که يکي از نمونه هاي آن در اينجا است


چـنان دان که زيره به کرمان فرستم
به جـاي سخن گـر به تو جـان فرستم

سعـدي هـمچـنان به اندوختن و سرودن روزگـار مي گـرانيد و عـمر پـربار خـود را بدين گـونه سپـري مي کـرد اما اين بزرگ هـمواره سعـي و تلاش خـود را کافـي ندانسته، چـنانکـه در آغاز گـلستان مي گـويد
يک شب تاًمل ايام گـشته مي کـردم و بر عـمر تـلف کرده خـود تاًسف مي خورم و سنگ سراچـه دل را به الماس آب ديده مي سفتم و اين ابيات را مناسب حال خـود يافتم


چـون نگـه مي کنم نمانده بسي
مگـر اين پـنج روزه در يابي
کوس رحـلت زدند و بار نساخت
هـردم از عـمر مي رود نفسي
اي که پـنجاه رفت و در خـوابي
خـجـل آنکـس کـه رفت و کار نساخت

به تصريح خـود شاعـر اين ابـيات مناسب حال او در تاًسف بر عـمر از دست رفته و اشاره به پـنجاه سالگـي وي، سروده شده است و چـون آنهـا را با دو بـيت زير که هـم در مقـدمهً گـلستان از باب ذکـر تاريخ تاليف کـتاب آمده است

ز هـجـرت ششصد و پنجاه و شش بود
حوالت با خدا کرديم و رفـتيم
در اين مدت که ما را وقـت خـوش بود
مراد ما نصيحت بود گـفتـيم


سعـدي هـم در شعـر و هـم در نـثر سخـن فارسي را به کمال رسانده است و از ميان آثـار منظوم او، گـذشته از غـزليات و قصائد مثـنوي مشهـوري که به سعـدي نامه و بوستان شهـرت دارد، اين منظومه در اخـلاق و تربـيت و وعـظ است و در ده باب تـنظيم شده است : 1 - عـدل 2 - احـسان 3 - عـشق - 4 - تواضع 5 - رضا 6 - ذکـر 7 - تربـيت 8 - شکـر 9 - توبه 10 - مناجات و ختم کتاب

مهـمترين اثـر سعـدي در نثـر، کتاب گـلستان است که داراي يک ديباچـه و هـشت باب است : سيرت پادشاهـان، اخلاق درويشان، فضيلت و قناعـت، فوايد خـاموشي، عـشق و جـواني، ضعـف و پـيري، تاًثـير تربـيت و آداب صحـبت

فوت سعـدي : وفات سعـدي را در ماًخـذ گـوناگـون به سال هاي \" 694 - 695 \" و \" 690 - 691 \" نوشته اند


سـر آن ندارد امشب، کـه برآيد آفتابي
چـه خيال ها گـذر کرد و گـذر نکرد خوابي
به چـه دير ماندي اي صبح؟ که جان من بر مي آمد
بزه کردي و نکـردند، موًذنان ثـوابي
نـفس خـروس بگـرفت، که نوبـتي بـخـواند
هـمه بلـبلان بمردند و نماند جـز غـرابي
نفـحات صبح داني، ز چـه روي دوست دارم؟
که به روي دوست ماند، کـه برافکـند نـقابي
سرم از خداي خـواهـد، که به پايش اندر افتد
که در آب مرده بهـتر، که در آرزوي آبي
دل من نه مرد آن است، که با غـمش برآيد
مگـسي کـجا تواند، که بـيفکـند عـقابي؟
نه چـنان گـناهـکارم، که به دشمنم سپاري
تو بدست خـويش فرماي، اگـر کني عـذابي
دل هـمچـو سنگـت اي دوست، به آب چـشم سعـدي
عـجب است اگـر نگـردد، که بگـردد آسيابي
برو اي گـداي مسکين و دري دگـر طلب کن
که هـزار بار گـفتي و نيامدت جـوابي

حا فظ بزرگ

حا فظ بزرگ

سال تولد : در فاصله سالـهـاي 712 تا 727 هـجري شمسي
محـل تولد : شيراز
نام در زمان تولد : شمس الدين محـمد
تخـلص : حـافـظ
نام پـدر : بـها الدين
تعـداد برادر : 2 برادر بزرگـتر از خـود
تعـداد فرزند : يک
تاًهـل : حافظ در دهـهً سوم عـمرش با يار و معـشوقه اش \" شاخ نـبات \" ازدواج کرد


حوادث مهـم زندگـي حافظ

دوران جـواني : با شنـيدن تـلاوت آيات قرآن بوسيله پـدرش، آن را به حافـظه سپرد. در ضمن اينکه بسياري از آثـار بزرگـان ادب را، هـمچـون سعـدي، عـطار، نظامي و مولوي را حـفظ کرده بود. بعـد از مرگ پـدر که ذغـال فروش بود، حافظ به اتـفاق مادر، نزد عـموي خود ( که نامش سعـدي بود ) رفـتـند. سپس مدتي در پرده دوزي و خـميرگـيري در نانوايي به کار مشغـول شد .
بـيست و يک سالگي : به هـنگام تحـويل نان در محـلهً اعـيان شيراز با دخـتري زيـبا رو به نام \" شاخ نـبات \" آشنا شد. تعـدادي از شعـرهـايش نيز خـطاب به اوست. براي آن که به وصال محـبوب خـود برسد، چـهـل شبانه روز بر مزار باباکـوهـي شب زنده داري کـرد تا به خـواسته اش دست يابد .
بـيست تا سي سالگـي : در دربار شاه ابواسحـاق ايـنجو حـضور يافت و آوازه شهـرتـش شيـراز را فرا گـرفت. اينجو که خـود اهـل ذوق و شعـر بود، مـقام حافظ را بس گرامي داشت و حافظ نيز او را بمدح گـفت. مشخـصهً شعـر حافظ در اين دوره رمانيتم است. امير مبارزالدين محـمد با شکـست ابواسحـاق به قدرت رسيد و حافظ را از مقام و منـصبـش برکـنار و از تدريس عـلوم قـرآني نيز محـروم کـرد. در اين دوره حافظ به سرودن اشعـار اعـتراض آميز سياسي روي آورد .

سي و هـشت سالگـي : شاه شجاع پـسر مبارزالدين محـمد، پدرش را خـلع کـرد و دوباره حافظ را به مقام و مرتـبت پـيشين خـود بازگـرداند. حافظ کـه از تجـربهً روزگار عـبرت گـرفته بود، به سرودن اشعـار روحـاني و اخـلاقي روي آورد .
اوايل 40 سالگـي : حـافظ عـليرغـم مقام و جايگـاهـش در دربار شاه شجـاع از حق گـويي و انصاف بدور نبود و بدليل صراحت و حق طلبي گاه به دردسر مي افـتاد .
چـهـل و هـشت سالگـي : حافظ براي حـفظ جان و امـنيت شيراز را ترک گـفت، و به اصـفهـان نـقـل مکـان کرد. در شعـرهـاي اين دوره، دلتـنگي و ناراحـتي حـافظ از دوري از شاخ نـبات و شهـر شيراز و عـطار شيرازي منعـکـس شده است .
پـنجاه و دو سالگـي : حافظ به دعـوت شاه شـجاع به تـبعـيد خـود خـواسته پايان داد و به شـيراز بازگـشت و دوباره مقام و رتـبهً پـيشين خـود را در مراکـز عـلـوم ديـني بازيافت .
شـصت سالگـي : براي آنکـه به خـداي خـود نـزديکـتر شود، چـهـل شبانه روز به زاري و تضرع پـرداخت؛ و صبح روز چـهـلم به محـضر عـطار شيرازي رفت و با نوشيدن جامي از دست او به مراد خـود رسيد .

شعـر حـافظ

ديـوان حافظ : حاوي 500 غـزل، 42 رباعـي، و تعـداد نامحـدودي قـصيده است کـه در عـرض مدت 50 سال سروده شده است. حافظ هـر آن گـاه که حـالتي روحـاني به او دست مي داد، به سرودن شعـر مي پرداخت و به هـمين عـلت گاه در طول يک سال بيشتر از 10 غـزل نمي سرود. قصد و نيت او سرودن اشعـاري بود که خداوند از دستـش راضـي باشد .
تدوين و جمع آوري ديوان حافظ؛ حافظ خود هـيچـگاه به فـکـر تدوين و جـمع آوري اشعار خـود نبود. ديوان او براي نخستين بار در سال 789 هـجري شمسي بوسيله محـمد گـل اندام، 22 سال بعـد از وفات حافظ گـردآوري شد

وفات حافظ

حافظ به سال 791 در سن 69 سالگـي در شيراز درگـذشت. جسد او را در باغ مصلي، در کـنار نهـر رکن آباد شيراز به خـاک سپـردند، محـلي که امروزه به نام حافظيه خـوانده مي شود. روحـانيون مـتعـصب و قـشري زمان او اجازه ندادند که حافظ را به آئين اسلام کـفن و دفـن کـنند، ولي حـمايت توده مردم از شاعـر محـبوبشان باعـث تـنش و ناآرامي در شيراز شد.
چاره انديـشيدند، که براي حـل مـشکـل به ديوان حافظ تـفاًل زنـند، که نـتيجه آن اين بيت شد:

قدم دريغ مدار که جـنازه حافظ
که گـر چـه غـرق گـناهـست مي رود بهـشت

حافظ در کـلام بزرگـان

گـوته : حافظ در شعـر خويش حـقيقت غـير قابل انکـار را به شيـوه اي محـو ناشدني بـيان کرده است. حافظ يگانه و بي نظير است .
امرسون : حافظ هـمواره از اين که در جايگـاهي نامناسب و ناجـور قرارش دهـند ابا داشت، از هـيچ چـيز در بـيم و هـراس نـبود. حافظ ماوراء را مي ديد، و ديدش نافـذ بود. او تـنها انساني است که من آرزوي ديدارش را دارم و دلم مي خـواست جاي او مي بودم .
ادوارد فـيتـز جـرالد : حافظ بهـترين آهـنگـساز واژه هاست .
گـرترود بل : گـويي چـشم بـصيرت حافظ، آنچـنان نافذ و تـيزبـين است که به قـلمروهـايي از تـفـکر و انديشه اي سر مي کشد، که حتي نسل هاي بعـد از ورود به آن مـمنوع شده اند .
آربريچ : حافظ در نگـاه هـموطنانش، هـمان جايگـاه و مرتـبتي را دارد که شـکسپـير براي ما، و شايسته مطالعـه دقيق ماست

از حافظ تامولوي

از حافظ تامولوي


عصاره انديشه عرفاي گران ‌سنگ پهنه ادب فارسي دري همچون مولانا وحافظ در گوهر «عشق» خلاصه مي‌شود كه آتش به همه عالم زده ودل ودين از هشياران ببرده است. شخصيتي چون مولانا جلال الدين بلخي در برهه‌اي از حيات خود پس از برخورد با شمس اين عشق را مي‌آزمايد وجان به اخگر آن مي‌گدازد وتجارب عملي وشوريدگي خود را در قالب ابياتي عاشقانه وعارفانه مي‌سرايد. ني وجود او به حكايت اسرار وحقايق عشق مي‌پردازد وشوق وصال ورنج فراق را به تصوير مي‌كشاند

: بشنو از ني چون حكايت مي‌كنـــد
وزجـــدايي ها شكايـت مي‌كنـــد
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تـا بگويم شـــرح درد اشتيــــاق
آتش عشق است كاندر ني فتــــاد
جوشش عشق است كاندر مي فتاد
آتش است اي بانگ ني نيست بـاد
هر كه اين آتش نـدارد نيست باد

غزليات بي‌بد يل حافظ نيز كه جامي آن را تا سرحد اعجاز مي‌ستايد، ترجمان تجاربي عاشقانه در قالب رمز وكنايه واستعاره است. حافظ مونس قرآن وقرين درس صبحگاهي وهمدم باد صبا در سحرگاهان است، اما درتوصيف يار آسماني از كنايات زميني مد د مي‌جويد ودر توصيف معشوق از زلف ورخ ولب وقامت سخن مي‌گويد. لذا شگفت نيست كه همين حافظ سر از دير مغان وخرابات درآورده وسجاد به مي رنگين مي‌نمايد

: به مي سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد
كه سالك بي خبر نبود ز راه ورسم منزل‌ها


ورود در وادي عشق به طور طبيعي نوعي عزلت براي عاشق رقم مي‌زند، از اين رو عرفا وعشاق معمولا در زمانه خود غريبند وهم‌نفس وحريفي نمي‌يابند، بل از صحبت ناجنس وديو ودد ملولند

: دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر
كز ديو ودد ملولم وانسانم آرزوست
كجاست هم‌نفسي تا كه شرح غصه دهم
كه دل چه مي‌كشد ز روزگار هجرانش

مولوي چون مستمعي براي بانگ ني نمي‌يابد، خود پاسخ خود را مي‌دهد

: در نيابد حال پختــــه هيچ خـام
پس سخن كوتاه بايد والسلام

ناپختگي ونامحرمي همواره جزئي از درد دل‌هاي عشاق است والبته آفتي ديگر را بايد بدان افزود وآن تزوير ونفاق است. ابياتي از شعراي بزرگ به شرح وقايع وحقايق تلخ زمانه پرداخته واز نامردمي‌ها ودو رنگي‌ها شكوه كرده است. دكان تزوير وريا بويژه در دوران حافظ كه عصر شكوفايي علم وفقاهت وتدين است، رونق خاصي دارد وفرياد شاعر دلسوخته از دنيا طلبي در پس پرده دين ودغل بازي واعظان وتوبه فرمايان بلند است

: واعظان كان جلوه در محراب ومنبر مي‌كنند
چون به خلوت مي‌روند آن كار ديگر مي‌كنند
مشكلي دارم زدانشمنــد مجلس باز پـــرس
توبه فرمايان چرا خــــود توبه كمتر مي‌كنند
گوييا باور نمي‌دارنـــــد روز بـــــــــاوري
كاين همه قلب ودغــل در كار داور مي كنند

حافظ معتقد است اگر در ميخانه گشوده باشد به از آن كه خانه تزوير گشاده باشد

: در ميخانه ببستند خدايــا مپسند
كه در خانه تزوير وريا بگشايند

ودردي كشان يك رنگ را بر زاهدان دورنگ ترجيح مي دهد

: غلام همــت دردي كشــــان يك رنگم
نه آن گروه كه ازرق لباس ودل سيهند

دنيا مذ موم است ودل‌سپردن به آن ناروا، اين جاست كه شائبه‌هاي نفاق در درون انسانها مي‌خزد ودنيادوستان تلاش مي‌كنند مزورانه از سفره رنگين دنيا كام گيرند. اين تعلقات گاه آن چنان شديد است كه دل بستگان رياكار در صدد توجيه كامجويي‌هاي خود با آموزه‌هاي دين برمي‌آيند، چرا كه غوطه وري در بحر ناپيداي دنيا آنان را به گناه در خلوت قانع نمي‌سازد وگاه به فسق در جلوت مي‌كشاند

. بت ساختيــم در دل وخنـديديم
بر كيـش بد برهـمن و بودا را

حافظ از خرقه پشمينه كه نماد زهد رياكارانه ونفاق است تبري مي‌جويد وآن را به آتش عشق سوزانده وبه آب خراباتش مي زدايد

: خرقه زهـد مرا آب خـــرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش خمخانه بسوخت

وچه بسيار خرقه‌هايي كه در واقع هيزم دوزخ است

: نقد صوفي نه همه صافي وبي‌غش باشد
اي بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد

آنچه عاشق را در هياهوي زرق وبرق وافسون دنيا وآشفته بازار تزوير وريا، تسلاي خاطر است جرعه‌اي از جام عشق است كه مفتي شهر حرامش مي‌داند، اما عاشق در پناه آن دمي از شر وشور دنيا مي‌آسايد

:
شراب تلخ مي‌خواهم كه مرد افكن بود زورش
كه تا يك دم بياسـايم زدنيا وشر وشورش

البته شراب عشق دختر رز نيست ومستي آن نيز به گونه‌اي دگر است

: شراب عشق نبود زاب انگور
ره نوشيدنش هم از گلو نيست

وازدگي از دكان دين حتي شامل مظاهر مشروع ومطلوب آن همانند دانش ومدرسه هم مي‌گردد، چرا كه از اين نهاد هم شائبه ريا برمي‌خيزد وعاشق حاضر است طاق ورواق آن را به ساقي وميكده بفرو‌شد

: طاق ورواق مدرسـه وقيل وقال علم
در راه ميكده وساقي مه‌رو نهاده‌ايم

جالب آنكه مولانا نيز همچون حافظ سالها قرين علوم ديني بود وواعظ وعالمي برجسته به شمار مي‌رفت، اما طوفان شمس تبريزي خرمن صيت او را برباد داد وگويند چون كتاب از دستش برگرفت وبه حوض مدرسه قونيه انداخت، او را از علم قال به علم حال كشانيد.
مولانا در مثنوي براي درمان آلام روحي نسخه «عشق» را تجويز مي‌كند كه علتهاي دروني را مداوا مي‌كند وريشه نخوت ناموس را در وجود انسان مي‌سوزاند

: خوش باش اي عشق سوداي ما
اي طبيب جمله علـــت‌هاي ما
اي دواي نخــــوت ونامـوس ما
اي تو افلاطون وجالينــوس ما

علي الظاهر اين نسخه فراتر از درمان دردهاست ونه تنها كار جالينوس را مي‌كند، بلكه وظيفه افلاطون را هم به انجام مي‌رساند. يعني عشق از يكسو طبيب است وشفا بخش، واز ديگر سو حكمت آموز است وانديشه پرور

: بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود
اين همه قول وغـزل تعبيه در منقارش
آن روز بر دلـم در معنا گشوده شد
كز ساكنان درگه پير مغان شدم

با اين حال طريق عشق طريقي است دشوار وجان‌سوز وتوسن عشق سركش است وخون‌ريز

: الا يا ايها الساقي ادر كاسا وناولها
كه عشق آسان مود اول ولي افتاد مشكل‌ها
عشق از اول سركش وخوني بود
تا گريزد آن‌كه بيروني بود
چو عاشق مي‌شدم گفتم كه بردم گوهر مقصود
ندانستم كه اين دريا چه موج خون‌فشان دارد

لذا عاشق بايد مرد راه باشد وخطرات وملامت‌هاي اين طريق را به جان بخرد، زيرا عشق هما‌ن گونه كه درمان است، در عين حال نوعي درد است واشك خونين وسوز جگر مي‌طلبد

:
اشك خونين نمودم به طبيبان گفتند
درد عشق است وجگر سوز دوايي دارد
وكسي به اين آستان بار مي‌يابد كه جان در آستين داشته باشد

: حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عشق است
كسي آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد

به تعبير مولانا عشق هم زهر است وهم ترياق، هم لذ يذ است وهم اليم، وجالب آنكه عاشق به دو وجه متضاد آن علاقه دارد والم وجور آن را برمي‌تابد

: اي جفاي تو زدولـت خوب‌تـــر
انتقــــــام تو زجــان محبـوب‌تر
نار تو اين است نورت چون بود
ماتمت اين است سورت چون بود
عاشقم بر لطف وبر قهرش بجد
اي عجب من عاشق اين هردو ضد

عشق سودايي است دروني ميان عاشق ومعشوق در كشاكش وصل وفراق ودر فراز ونشيب وفا وجفا ودر عرصه ناز ونياز

: ميان عاشق ومعشوق فرق بسيار است
چو يار ناز نمايد شما نياز كنيد
عشق را صــــد ناز واستكبار هست
عشق با صد ناز مي‌آيد به دست

لذا زبان حال عشاق آميزه‌اي است از شكر وشكايت

: زان يار دلنوازم شكري است با شكايت
گر نكته دان عشقي بشنو تو اي حكايت
بي مزد بود ومنت هر خدمتي كه كردم
يارب مباد كس را مخـــــدوم بي‌عنايت

عاشق از يك سو در معرض كشش مظاهر دنيوي وهواهاي نفساني است كه اورا به حضيض خودي وانانيت مي‌كشاند، واز ديگر سو نظر به جذبه‌هاي جانفزاي جانان دارد كه هر از چند گاهي به او رخ مي‌نمايد

: بنماي رخ كه باغ وگلستانم آرزوست
بگشاي لب كه قند فراوانـم آرزوست
بنماي رخ كه خلقي وال شوند و حيران
بگشاي لب كه فرياد از مرد وزن برآيد
والبته چشم تيز بي عاشق همواره اين الطاف وعنايات را مي‌نگرد

: هر دمش با من دلسوخته لطفي دگر است
اين گدا بين كه چه شايسته انعام افتاد
من كه باشم كه برآن خاطر عاطر گذرم
لطف‌ها مي‌كني اي خاك درت تاج سرم

بنا بر اين تنها حجاب وحايل ميان عاشق ومعشوق خود اوست

: ميان عاشق ومعشوق هيچ حايل نيست
تو خود حجاب خودي از ميا برخيز
شمس تبـــريزي اگر روي به من بنمايي
من خود اي قالـب مردار به هم درشكنــم
در ميان من ومعشوق همين است حجاب
وقت آن است كه اين پرده به يك سو فكنم


در لسان عرفا هم آمده: وجودك ذنب لايقاس به ذنب كه حاكي از خودخواهي وخود نگري است كه گناهي است بس بزرگ، در حالي كه عاشق واقعي نبايد خود راببيند وگرنه مدعي است واز الفباي عشق بي خبر

اي مرغ سحر عشق زپروانه بياموز
زان سوخته را جان شد وآواز نيامد
اين مدعيـان در طلبش بي‌خبرانند
وان را كه خبر شد خبري باز نيامد
در لسان ادعيه نيز سخن از حجاب نوراني(پس از حجب ظلماني) گفته شده كه مناجي خرق آن را از حضرت حق طلب مي‌كند:وأنر ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتي تخرق ابصار القلوب حجب النور... اين شراب عشق است كه آدمي را از مكر خودخواهي مي رهاند وبه تعبير شيخ محمود شبستري در گلشن راز

: شراب بي‌خودي دركش زماني
مگر از مكر خود يابي اماني
بخور مي تا زخويشت وارهاند
وجود قطره با دريا رسانــد
شرابي خور زجام وجه بـــاقي
سقاهم ربهم اوراست ساقي.

عبدالرحمن جا مي

عبدالرحمن جا مي


نور الدين عبدالرحمان بن نظام الدين احمد جامي يكي از سخنوران و نويسندگان نامدار قرن نهم است. وي به سال 817 هجري در سرزمين خراسان ديده به جهان گشوددر آغاز جواني به هرات رفت و در مدرسه نظاميه آن شهربه كسب دانش پرداخت و سپس به سمرقند روي نهاد و از مجالس درس استادان بزرگ آنجا بهره برگرفت و در سايه استعداد و ذوق سرشارش نه تنها در سرودن اشعار بلكه در تمام فنون ادبي ، علوم ديني و تاريخي سرآمد عصر شدجامي سالها در عالم تصوف و عرفان گام برداشته و به سير و سلوك پرداخته و از پيروان طريقه نقشبنديه بوده است و پس از وفات سعدالدين محمد كاشغري (860 هجري) كه از مشايخ آن فرقه بود، خود پيشواي آن طريقت شده است. از سلاطين زمان او سلطان حسين بايقرا است كه خود و وزير دانشمندش امير علي شير نوايي جامي را سخت محترم مي داشتند و بسيار بزرگ مي شمردند. همچنين امراي آق قويونلو و قره قويونلو وي را اكرام فراوان مي كردند،جامي را از نظم و نثر آثار بسيار است كه به پاره اي از آنها به اختصار اشاره مي شود.

الف) آثار منظوم

ديوان اشعار اوست كه حاوي قصيده ها ، غزلها ، مثنوي ها ، و ديگر اقسام شعر است و آن را در 896 هجري به پايان رسانده است.وي قصايد ديني واخلاقي فراوان دارد و غزليات عرفانيش نغز و لطيف و زيباست و وجود ملمعات در ديوان اشعار او نشانه سلطه اش به زبان و ادب عرب است
جامي در سرون قصيده و غزل شيوه استادان گذشته را چون منوچهري ، خاقاني ، حافظ و ديگران تتبع كرده است با يان همه اشعار پخته اش مؤيد اين نكته است كه از سرچشمه ذوق و ابتكار بهره كافي داشته است
يكي ديگر از آثار منظوم جامي كتاب هفت اورنگ اوست كه مركب از هفت قسمت است بدين قرار مثنوي سلسلة الذهب در مسايل ديني و اخلاقي همراه با قصص گوناگون كه به نام سلطان حسين بايقرا سروده شده است سلامان و ابسال كه داستاني است عاشقانه و عرفاني از منابع يوناني و پيش از جامي حكيم ابوعلي سينا و ديگران آن را تصنيف كرده اند
تحفة الاحرار مثنوي عرفاني و ديني است به نام خواجه ناصرالدين نقشبندي
سبحة الابرار نيز در تصوف و مسايل اخلاقي همراه با تمثيلات بسيار است
يوسف و زليخا كه بهترين مثنوي هاي جامي و به نام سلطان حسين است
ليلي و مجنون كه از تازي به پارسي در آمده و در ضمن داستان اصلي حكايات گوناگون آمده است
خردنامه اسكندري در حكمت و مسايل فلسفي
ب- آثار منثور

كتاب نفحات الانس كه مشتمل بر شرح احوال بيش از ششصد تن از مشايخ صوفيه است
نقد النصوص في شرح نقش الفصوص در مطالب ديني و فلسفي
بهارستان كه به شيوه گلستان تاليف يافته و مركب از حكايات دلپذير است و جامي را كتب و رسالات ديگر نيز هست
داستان يوسف و زليخا
داستان دل انگيز يوسف و زليخا از قصه هاي بسيار كهن قوم يهود است. يوسف پسر يعقوب پيامبر بني اسرائيل است كه گويا واقعه اسارت و رفتنش به ديار مصر در زمان طوطيميس سوم از فراعنه مصر ( 1500 سال پيش از ميلاد مي زيسته ) اتفاق افتاده است
اين حكايت در قرآن كريم( سوره سيزدهم) و همچنين تورات ( سفر تكوين - 14 باب ) با شرح كامل ذكر شده و در قرآن خطاب به پيامبر اسلام چنين آمده است:«نحن نقص عليك احسن القصص» ( اي پيامبر ، ما بهترين داستان را بري تو باز ميگوييم». اما نام زليخا در هيچ يك از دو كتاب آسماني نيامده و معلوم نيست كه از كجا و چگونه با نام يوسف همراه شده است،در تفسير مجمع البيان چنين آمده كه زليخا لقب راعيل زن عزيز مصر بوده است. داستان يوسف و زليخا را پيش از جامي شاعراني چون ابوالمؤيد بلخي عمعق بخارايي و ديگران به نظم درآورده اند اما نظم جامي از آن جمله شيواتر و زيباتر است. اين داستان به زبان هاي عربي، تركي و زبان هاي اروپايي بارها ترجمه و چاپ شده است

يوسف و زليخا

در آن خلوت كه هستي بي نشان بود
به كنج نيستي عالم نهان بود
وجودي بود از نقش دويي دور
ز گفت و گوي مايي و تويي دور
جمال مطلق از قيد مظاهر
به نور خويش هم بر خويش ظاهر
دلارا شاهدي در حجله غيب
مبرا دامنش از تهمت عيب
نه با آيينه رويش در ميانه
نه زلفش را كشيده دست ، شانه
نواي دلبري با خويش مي ساخت
قمار عاشقي با خويش مي باخت
جمال اوست هر جا جلوه كرده
ز معشوقان عالم بسته پرده
به عشق اوست دل را زندگاني
به عشق اوست جان را كامراني


فضيلت عشق

دل فارغ ز درد عشق دل نيست
تن بي درد دل جز آب و گل نيست
فلك سرگشته از سوداي عشق است
جهان پر فتنه از غوغاي عشق است
اسير عشق شو كازاد باشي
غمش بر سينه نه تا شاد باشي
هزاران عاقل و فرزانه رفتند
ولي از عاشقي بيگانه رفتند
بسا مرغان خوش پيكر كه هستند
كه خلق از ذكر ايشان لب ببستند
چو اهل دل ز عشق افسانه گويند
حديث بلبل و پروانه گويند
افروختن شمع جمال يوسف در شبستان غيب
گهر سنجان درياي معاني
ورق خوانان وحي آسماني
چو تاريخ جهان كردند آغاز
چنين دادند از آدم خبر باز
كه چون چشم جهان بينش گشادند
برو اولاد او را جلوه دادند
صفوف انبيا يكجا پس و پيش
ستاده هر صفي در پايه خويش
چو آدم سوي آن مجمع نظر كرد
ز هر جمعي تماشاي دگر كرد
به چشمش يوسف آمد چون يكي ماه
نه مه خورشيد اوج عزت و جاه
جمال نيكوان در پيش او گم
چنان ، كز پرتو خورشيد، انجم
رداي دلبري افكنده بر دوش
فداي خاك پايش صد ردا پوش
كمال حسنش از انديشه بيرون
ز حد عقل فكرت پيشه بيرون
ز باغستان يعقوبي نهالي است
ز صحراي خليل الله غزالي است
ز كيوان بگذرد ايوان جاهش
زمين مصر باشد تختگاهش
زليخا آنكه مغرب از طلوع آفتاب حجابش مشرق گشته بود
چنين گفت آن سخندان سخن سنج
كه در گنجينه بودش از سخن ، گنج
كه در مغرب زمين شاهي بناموس
همي زد كوس شاهي ، نام ، طيموس
همه اسباب شاهي حاصل او
نامنده آرزويي در دل او
زليخا نام زيبا دختري داشت
كه با او از همه عالم سري داشت
نه دختر ، اختري از برج شاهي
فروزان گوهري از درج شاهي
نه هرگز بر دلش باري نشسته
نه يكبارش به پا خاريي شكسته
نبوده عاشق و معشوق كس را
نداده ره به خاطر اين هوس را
دلي فارغ ز لعبت چرخ دوار
نبودي غير لعب بازيش كار
بدين سان خرم و دلشاد بودي
و ز آن غم خاطرش آزاد بودي
كش از ايام بر گردون چه آيد
وزين شبهاي آبستن چه زايد
خواب ديدن زليخا آفتاب جمال يوسف را نخستين بار
شبي خوش همچو صبح زندگاني
نشاط افزا چو ايام جواني
ز جنبش مرغ و ماهي آرميده
حوادث پاي در دامن كشيده
در اين بستانسراي پر نظاره
نمانده باز جر چشم ستاره
زليخا آن بلب ها شكر ناب
شده بر نرگسش شيرين شكر خواب
سرش سوده به بالين جعد سنبل
تنش داده به بستر خرمن گل
ز بالين سنبلش در هم شكسته
بگل تار حريرش نقش بسته
بخوابش چشم صورت بين غنوده
ولي چشم دگر از دل گشوده
در آمد ناگهش از در جواني
چه ميگويم جواني ني ، كه جاني
همايون پيكري از عالم نور
به باغ خلد كرده غارت حور
كشيده قامتي چون تازه شمشاد
بآزادي غلامش سرو آزاد
زبر آويخته زلفي چو زنجير
خرد را بسته دست و پاي تدبير
زليخا چون برويش ديده بگشاد
بيك ديدارش افتاد آنچه افتاد
جمالي ديد از حد بشر دور
نديده از پري نشنيده از حور
ز رويش آتشي در سينه افروخت
و از آن آتش متاع صبر و دين سوخت
و ز آن عنبر فشان گيسوي دلبند
به هر مو رشته جان كرد پيوند
آوردن زليخا يوسف را به خانه هفتم و گريختن يوسف
سخن پرداز اين كاشانه راز
چنين بيرون دهد از پرده آواز
كه چون نوبت به هفتم خانه افتاد
زليخا را ز جان برخاست فرياد
كه اي يوسف به چشم من قدم نه
ز رحمت پا در اين روشن حرم نه
در آن خرم حرم كردش نشيمن
به زنجير زرش زد قفل آهن
حريمي يافت از اغيار خالي
ز چشم حاسدان دورش حوالي
درش ز آمد شد بيگانه بسته
اميد آشنايان زان گسسته
در او جز عاشق و معشوق كس ني
گزند شحنه و آسيب عسس ني
رخ معشوق در پيرايه ناز
دل عاش سرود شوق پرداز
هوس را عرصه ميدان گشاده
طمع را آتش اندر جان فتاده
زليخا ديده و دل مست جانان
نهاده دست خود در دست جانان
به شيرين نكته هاي دلپذيرش
خرامان برد تا پاي سريرش
به بالاي سرير افكند خود را
به آب ديده گفت آن سرو قد را
كه اي گلرخ ، به روي من نظر كن
به چشم لطف سوي من نظر كن
ولي يوسف نظر با خويش مي داشت
ز بيم فتنه سر در پيش مي داشت
به فرش خانه سر افكند در پيش
مصور ديد با او صورت خويش
ز ديبا و حرير افكنده بستر
گرفته يكدگر را تنگ در بر
اگر در را اگر ديوار را ديد
به هم جفت آن دو گل رخسار را ديد
رخ خود در خداي آسمان كرد
به سقف اند، تماشاي همان كرد
فزودش ميل از آن سوي زليخا
نظر بگشاد بر روي زليخا
زليخا زان نظر شد تازه اميد
كه تا بد بر وي آن تابنده خورشيد
به آه و ناله و زاري درآمد
ز چشم و دل به خونباري در آمد
منم تشنه، تو آب زندگاني
منم كشته، تو جان جاوداني
به حق آن خدايي بر تو سوگند
كه باشد بر خداوندان خداوند
به اين حسن جهانگيري كه دادت
به اين خوبي كه در عارض نهادت
به ابروي كمان داري كه داري
به سرو خوب رفتاري كه داري
به محراب كمان ابروي تو
به قلاب كمند گيسوي تو
به جادو نرگس مردم فريبت
به ديباپوش سرو جامه زيبت
به مشكين نقطه ات بر روي گلرنگ
به شيرين خنده ات از غنچه تنگ
به آب ديده من ز اشتياقت
به آه گرمم از سوز فراقت
كه بر حال من بي دل ببخشاي
ز كار مشكلم اي نعقده بگشاي
جوابش داد يوسف كاي پريزاد
كه نايد با تو كس را از پري ياد
مگير امروز بر من كار را تنگ
مزن بر شيشه معصوميم سنگ
به آن بيچون كه چونها صورت اوست
برونها چون درونها صورت اوست
به پاكاني كز ايشان زاده ام من
بدين پاكيزگي افتاده ام من
كه گر امروز دست از من بداري
مرا زين تنگنا بيرون گذاري،
بزودي كامكاري بيني از من
هزاران حق گزاري بيني از من
ز لعل جانفزايم كام يابي
به قد دلكشم آرام يابي
زليخا گفت: كز تشنه مجو تاب
كه اندازد به فردا خوردن آب
ز شوقم جان رسيده بر لب امروز
كي آن طاقت مرا آيد پديدار
كه با وقت دگر اندازم اين كار؟
ندانم مانعت زين مصلحت چيست
كه نتواني به من يك لحظه خوش زيست
بگفتا: مانع من زان دو چيز است
عقاب ايزد و قهر عزيز است
عزيز اين كج نهادي گر بداند
به من صد محنت و خواري رساند
زليخا گفت: از آن دشمن مينديش
كه چون روز طرب بنشيندم پيش
دهم جامي كه با جانش ستيزد
ز مستي تا قيامت برنخيزد
تو مي گويي خداي من كريم است
هميشه بر گنهكاران رحيم است
مرا از گوهر و زر در خزينه
در اين خلوتسرا باشد دفينه
فدا سازم همه بهر گناهت
كه تا باشد ز ايزد عذر خواهت
بگفت: آنكس نيم كافتد پسندم
كه آيد بر كسي ديگر گزندم
خصوصا بر عزيزي كز عزيزي
ترا فرمود بهر من كنيزي
خداي من كه نتوان حق گزاريش
به رشوت كي سزد آمرزگاريش؟
به جان دادن چو مزد از كس نگيرد
در آمرزش كجا رشوت پذيرد؟

زليخا گفت:‌كاي شاه نكوبخت
كه هم تاجت ميسر باد هم تخت
دلم شد تير محنت را نشانه
ز بس كاري بهانه بر بهانه
به گفتن گفتن آمد روز من سر
نگشت از تو مراد من ميسر
مرا اين دود آتش كي كند سود
چو در چشمت نگردد آب از اين دود؟
كشم خنجر چو سوسن بر تن خويش
چو گل در خون كشم پيراهن خويش
چو يوسف آن بديد از جاي برجست
چو زرين پاره بگرفتش سر دست
كزين تندي بيارام اي زليخا
وزين ره بازكش گام اي زليخا
ز من خواهي رخ مقصود ديدن
ز وصل من به كام دل رسيدن
زليخا، ماه اوج دلستاني
ز يوسف چون بديد آن مهرباني،
ز دست خود رواني خنجر انداخت
به قصد صلح، طرح ديگر انداخت

 

 

مقدمـــه

حمد خدای عزوجل را که بما امکان آنرا فراهم نموده تا در سایه یک حکومت مصؤن وجامعه اسلامی در تعلیم وتعلیم بپردازیم تا باشد سهمی درآباد این محیط و منطقه خود داشته باشیم مطالب وموضوعات را که دربارۀ شعر قصیده فراهم نموده ام از گفته های و نوشته های متبکرانه حرمت گذاران علم ودانش وفرهنگی یان وشاعران میباشد که بنده در جمع آوری آن سعی و تلاش نموده تا باشد دوستداران علم ودانش و فرهنگیان وشاعران ازآن استفاده کرده بتوانند.

  البته در مورد قصیده وانواع آن تهیه این رساله نا چیز با استفاده از نوشته استادان مجرب وبا تجربه در ساحه شعر قصیده نوعت و چگونگی آن محتوا ومضامین شامل درآن مرور کوتاهی صورت گرفته انتخاب شعر قصیده از شعرای محترم عزیز ما افغانستان که محتوای فداکاری ها ادبیات ما خواهد بود تهیه دیدم به بزرگواری کمی وکاستی هایش راهنما گشته تا درآینده رهنمای عمل ما قرار گیرد از استاد محترمراهنما یک جهان تشکر که مرا باه مونوگراف خویش کمک کرده اند.

 

 

 

 

 

قصیده

 قصیده از قصد گرفته شده ومعنای تقریبی مقصود را میرساند چون شاعر در سرریش آن مقصدی دارد آن را قصیده خوانده اند.

قصیده از مختصات شاعران وسخن پردازان عربی زبان بوده وبه پیروی ازآنها درزبان دری راه یافته است تا جائی که اشعار داشت دررشته زبان دری برمیآید نخستین کسی که به این نوع شعر داشت  یازیده است ابوعبداله جعفراورکی از شاعران استادان عصر سامانی واز سخنرایان بزرگ وبه نام زبان پر بار دری است که در سال 329 ه ق چشم از هستی پوشید است بعداََََََََََ این گونه شعر نوشط شاعران استاد سخنگویان بی مانند در بار غزنه چون ابوالحسن عنصری فرخی سیستانی منوچهری دامغانی وده هاتن دیگر به حد کمان درشد خود رسید موضوع قصیده در اوایل مدح سلاطین و بزرگان دولتی وغیر دولتی بوده است ولی حکیم ابومجد مجدود بن آدمسنائی غزنوی اخلاق وعرفان را جانشین مدح وصفت ارباب وزورساخت که این روش توسط خاقانی شروالی جمال الدین عبدالرزاق رحفهانی و دیگران دنبال گردید شیخ سعدی با پیروی از بخش اخلاقیات ومورعظ آن قصاید موعظی را سرایش گرفته.

 

تعریف قصیده

  قصیده شعریست دارای مطلع مطلع به این معنی که دو مصرع آن دارای قافیه واحد بوده ومقابل ابیات ان در نیمۀ دوم ابیات از مطلع پیروی میکند در قصیده حداقل ابیات پانزده بیت است ولی حداکثر آن معین نیست وگاهی از چند صد بیت هم تجاوز میکند.

قصیده از لحاظ ساختار ونحوۀ بیان دو قسم است. یکی قصاید بی ارکان ودیگری قصایدی که دارای ارکان "بخشها"میباشد.

 

1: قصیده بدون ارکان:

آن نوع از قصایدی است که شاعر درآن بدون مقدمه مستقماَ در مدح وتوصیف ممدوحش بپردازد به حیث مثال در قصیده که استاد عجدی در بارۀ فتح سومنات مدح سلطان بزرگ غزنه محمود رحمت اله علیه پرداخته ومطلع آن چنین است

 

تا شاه خسران سفر سومنات گرد

گرد گارش را علم معجزات کرد

                                                                     

ویا این قصیده سعدی که ما با آوردن مطلعی ازآن بشنده میکنیم.

 

به نوبتند سلأطین در این شیــــخ ســـــــرای

کنون که نوبت نوشت ای ملک به عدل گرای

قصاید دارای ارکان: :2

این نوع قصیده سه رکن دارد وقرار ذیل است:

1: نشبیت 2:گریزیا تخلص 3: مدح یا دعا.

1: نشبیت که آنرا نشبیت هم میگویند آنست که شاعر پیش ازآنکه به مدح کسی بپردازد مقدمه ئی در توصیف معشوق ویا دروصف مناظر طبیعی ویا در مدح احوال خود وشکایت از روز گاری آورد:

 

2: گریزکه به نام تخلص"به مفهوم خلاصی یافتن" نیز نامیده میشود عبارت ازآن است کهشاعر با آوردن یک بیت مناسب از مقدمه به مدح انتقال میکند این بیت باید با کمال استادی بیان گردیده وهردو بخش را پیوند منطقی ونا گستنی داده بتواند.

3: قسمت سوم متشکل است برمدح وتوصیف ممدوح و دعای طول عمرو جاه وجلال رو .وگاهی هم شاعر از ممدوح چیزی طلب میکند که آن به نام حسن طلب مینامند . درسرایش قصیده شاعر مکلف میبود تا این نکات را پیوسته در نظر داشته باشد.     

الف حسن مطلع: به این معنی که شاعر قصیده اش را با ابیات دلنش وزیبا که درآن واژه های مناسب به کاررفته باشد آغاز کند تا طبایع به شیندن میل پیدا نموده سبب اترجار خاطر نگردد.

استادان بزرگ شعر دری مانند اورکی ,عنصری, فرخی, منوچهری ودیگران در این مورد سخن را به سرحد اعجا کشاینده اند.

به این حسن مطلع استاد عنصری ملک الشعرای در بار محمود کبیر توجه کنید.

باد فرور دین همی در بوستان دستگر شود

تــــــاز صنعش هردرختی لعبتی دیگر شود

افســــر یمین زشـــــر گیرد فرو کوه بلنـــد

باز مینـــا چشــــــم ودیا روی یمین بر شود

تا آنجا که میگویند:

چون حجابی لعبتان خورشید را بینی زناز

گه زمیغ آید بیرون وگه به میغ اندر شود

 

ب: باید تبئیب با اصل موضوع قصیده اخلاف وتباین داشته باشد یعنی در اشعار عرفانی واخلاقی ویا حمد ونعت نباید اشعار اندانه ولا ابالیکرانه بکار برده شود یکی از شاعران معاصر ایران قصاید چند در مدحت حضرت زهرا"رض الله تعالی عنها" سروده است وآن را با اشعار عاشقانه آغاز کرده که بسبباء نا مناسب به نظر میرسد.      

ج: در مدح نباید آنقدر غلو شود که مخالف شریعت بوده ویا با عقل ومنطق متضاد داشته باشد متاسفانه بسیاری از شاعران دوره های بعدی به چنین عملی دشت یازیده اند که حتی بعضی ازآنها مانند ظهیر فاریابی وانور ایبوردی مثل گشته اند.

چنانچه ابوالمعانی بیدل" رح"  گفته است

از هیچ کس نیم صله اندوز بیش وکم

مداح فطرتـــــم نه ظهیــرم نه انوری

 

د: حسن طلب باید به تب شیوۀ پسندیده که باعث اثر جارفاطرممدوح ونشان دهندۀ حرفی شاعر نگردد صورت گیرد.

ه: حسن مقطع وآن چنان است که شاعر باید قصیده را با ابیات مناسب یا موضوع خاتمه بخشد.

اینک قصیده ئی رااز سروده های استاد بزرگ شعر دری منوچهری دامغانی به حیث نمونۀ این نوع شعر پیشکش ادب دوستان وذوقمندان می نمایم.

الا یـــــــــا خیمـــــگی فروهـــــل

که پیش آهنــگ بیرون شدزمنزل

تبــــــیره بزد طبـــــل نخستیـــــن

شتربانـــــــان همی بندندمحمــــل

نماز شــام نزدیک است و امشب

مه و خورشیــــــد را بیم مقــــابل

ولیــــکن مـــــاه دارد قصدبـــــالا

فرو شد آفتــــــاب از کوه بابـــــل

چنـــــــان دوکفــــــۀ سمین ترازو

که این کفه شود زان کفه مایـــــل

نداشتــــــم من ای سمیـــن صنوبر

که گردد روز چنین زود زاهــــل

من نوغــــافـــایم وماه خورشیــــد

بدین گردون گردان نیست غافـــل

نگــــــــارین منابر گردومگـــری

که کــار عاشقانه رانیست حاصل

زمان حــــــاصل هجراست ولابد

نمد یک روز بار خویش حــــامل

نگــــــارمن چوحال من چنان دید

ببـــــارید از مژ بـــــارا وابــــــل

تو گوئی پلپل شوده به کف داشت

پراگنـــــــد از کف اندر دیده بلبل

بیــــــامــد افغـــــان خیزان برمن

چنان مرغی که باشــــد نیم بمسل

دو ساعه را حمـــــایل کرد برمن

فرو آویخت ازمن چون حمــــایل

مرا گفت ای ستم گــــاره به جانم

                                ازگلستان لطافت

 

فرخی سیستانی

    ابوالحسن علی بن جولوغ از شاعران بزرگ در بار سلطان محمود غزنوی بود پدرش غلام امیرخلف بن احمد بن محمود اللیت صفاری بوده است فرخی ابتدا به دربار چغانیان رفت وابوالمظفر احمد بن محمد امیر چغانی را مدح کرد ومورد نوازش او قرار گرفت پس ازآن به دربارغزنوی روی نهاد ومورد اکرام غزنوی واقع شد قسمت عمدۀ قصاید فرخی درمدح سلطان محمود غزنوی وپسران و برادرآنش ووزیران ونریمان آنان میباشد.

دیوان فرخی بیش ازنه هزار بیت دارد وشامل قصاید وغزلیات , و قطعات , ترجیع بند ورباعیات میباشد اشعار فرخی بسیار ساده وطبیعی است واز پیچیدگی وتکلیف خالی است درتغزل بادنیا واقعی بیشتر سروکار دارد درقصاید نیز جنبۀ واقعیت تارخی را بیشتر در نظر گرفته است.

خاصۀ جنگل های را که خود ناظر آن بوده است بسیارزنده وحقیقی وصف میکند فرخی با موسقی نیز آشنائی داشته وچنگ مینواخته است وفاتش درسال 429 هجری است.

نمونه از قصاید فرخی.

خوشا عاشقی حاصه وقت جوانی

خوشا باپریچهرگــــــــان زندگانی

خوشـــــــا با رفقــــتان یکدل نشتن

بهــــــــم نوش کردی می ارغوانی

بــــــه وقت جوانی بکن عیش زیرا

که هنگـــــام پیری بود نـــــا توانی

جوانی از عشق پرهیــــــــز کردن

چه باشــد بدانی بجرجـــــا نگرانی

* * *

جوانی که پیوستــه عاشق نباشد

دریغست ازوروز گـــار جوانی

درشادمـــانی بو عشق خوبـــان

بباید گشـــــــــــادن در شادمانی

در شادمانی گشــــاده است برتو

که مدح گر پادشـــاه جهــــــانی

جهانداد مسعود محمود غـــازی

که مسعود باد اختراش جاودانی

سر خســـــران افسر تا جداران

که اورا سزدتاج وتخت کیـــانی

زمین را مهیــــابه مالک رقابی

فلک راه مسما به صاحب قرانی

به مردانگی از همـــــه شهریــــــاران

بدیدار همچون یقین ازگمــــــــــــــانی

به جنگ اندونکــــــامرانست لیـــــکن

ندانم کجــــا راند این کـــــامرانـــــــی

نبینی دل جنــــگ او هیچ کـــــــس را

تو بنمــــــای گرهیــــــــچ دیدی ودانی

ازآن سو مرا و راست تا غرب شاهی

وز این سو مرا ورا تاشرق خــــــانی

سپـــــاهیت اوراکه از دخل گیتــــــــی

به سختی توانه داد شـــــان بیتگـــــانی

اگـــــــر نیستی کوه غزنین توانـــــگر

بدین سیــــــم روینده وزرگـــــــــــانی

به اندازه لشـــــــــــــــــــکر او نبودی

گر از خــــاک وازگلزدندی شیـــــانی

خداونـــــــــد چشـــــــم بدان دور دارد

ازین شــــــاه وزین دولت آسمـــــــانی

چنین شهر یـــــــــــارو چنین شاهزاده

که دیدو که داده ست هرگز نشــــــانی

بدین شـــــــرمنـــاکی بدین خوبرسمی

بدین تـــــازه رویی بدین خوش زبانی

حدیث ارکنــد بـــــــــاتو از شرم گردد

دورخســــار او چون گل بو ستـــــانی

نه هرگز بدان رابه بد داده یــــــاری

نه هرگز به بدکرده هم داستــــــــانی

جهان را به عدل و به ا نصاف دادن

بیاراست چون شعرنیک ازمعــــانی

به جوی اندادن آب نوش روان شـــد

از این عدل وانصـــاف نو شیروانی

چنان گشت بازار هــــــــــای ولایت

که برخاست از پاسبــــان پاسبــــانی

سپــــــاه ورعیت نیــــــــابند فرصت

به شغـــــــل دگر کردن میزبــــــانی

زپاکیزگی شهـــــــــــر واز ایمنی ده

روان گشت بازار بازارگـــــــــــانی

زهی شهـــــــریاری که گویی زایزد

به رزق همه عـــالم اندر ضمـــــانی

به کردار نیکو وگفتــــــــــار شیرین

همی آرزو ها به دلهـــــا رســـــانی

دل من پرازآرزو بـــــود شــــــــاها

وزاندیشه رخســـــــار من زعفرانی

 

عنصری بلخی

   ابوالقاسم حسن بن احمد از شاعران بزرگ قصیده سرای دوره غزنوی بود . عنصری بوسیله امیر نصر بن ناصرالدین سبکتگین به خدمت سلطان محمود معرفی شد و نزد او تقرب یافت وملک الشعرای دربار گشت ومال و ثروت فراون بدست آورد اشعارش بیشتر در مدح سلطان محمود و امیر نصر و سلطان مسعود وفتوحات ولشکرکشی ها و جنگ های ایشان است دیوان قصاید عنصری اکنون متجاوز واز دو هزار بیت دارد وگویا در اصل سی هزار بیت بوده است عنصری جز دیوان شعر منظومه های دیگر نیز داشته است مانند مثنوی وامق وعذرا که پروفیر محمد شفیع به کشف آن موفق شد سرخ بت و خنک بت شاد بهروعین الحیات که بعضی بیت های آنها در فرهنگ ها موجود است عنصری به زبان وادب عرب نیز احاطه کامل داشت و در اشعارش فکر منطقی و احاطۀ روبر علو عقلی آشکار است سبک قصیده سرایی عنصری بعد ها مورد تقلید بیشتر شاعران قصیده سرای قرار گرفته است .  

در مدح سلطان محمود غزنوی گوید .                                                                                                         نمونۀاز قصاید عنصری بلخی

 

ماه رخسارش همی در غــــالیه پنهـــــان شود

زلف مشکینش همی بر لاله شــــاد روان شود

دردم از روی است ودرمانم هم از دیــــدار او

دیده ای دردیکه دروی بنگری درمـــــان شود

نه شکفتت از بـــگرددزلف جانـــان جــــــانور

گونۀرخساره جانــــانه بدودرجــــان شــــــــود

گر بخنددیک زمـــــان آن لب شکر گرددروان

وز بخندد یک زمان آن زلف مشک ارزان شود

ورکنی صورت بجـــــان اندر لـبش راتوبو هم

جانت از رنگ لبش همگونۀ مرجــــــــان شود

حــــلقه زلفش اگر دعوی برنگ کــــفر کــــرد

نور رخسارش همی اسـلام را برهـــــــان شود

بس نیـــاید تـــــا بروشن روی وموی تیره گون

مـــانوی را جحت اهریمن ویــــزدان شــــــــود

هجراو زاحید وصل او بود شــیرین چو وصـل

وصل او از بیم هجرش تلخ چــون هجران شود

جز بهشتی نیست آن رخسار جـــــان اخزایی او

وآنچه بفزاید هم از نــا دیــــدنش نقصـــان شود

خواست دستوری زرضوان تا بهشت آیـد فرور

تـــا ببــاغ نو بحــای مجلس سلطان شـــــــــــود

خسرو مشرق یمین دولت آن کــــز یمــــــــن او

هر چه دشوار است بردولت همـــــی آسان شود

گربجــــان بر خشم گـــیرد لحظۀای شمشــیر او

کــالبد بر جـــــــانهای زنــــــادگن زندان شـــود

تیغ خسرو رادو بــــرهـــانست درهر ساعتــــی

کفرکـــان برهـــان ببینند ساعتی ایمـــــــان شود

صلح را همچـــــــون دعــــای عیی مریم بــــود

جنگ را همچـــــون عصای موسی عمران شود

دادرا گـــرگــــردبـــر خیـــزدزشـــــــاد روان او

همچــــو عقل روشن اندر جــان نو شیروان شود

مدحـــش اندرطبیعهای شاعـــران لــؤلـــؤشدست

همچنـــــان کـــــاندر صدفها قطره بــــاران شود

از فــــــراوان عکس روی زرد اعدا روز جنگ

تیـــغ او نشگفت زر جعفـــــری راکــــان شــــود

مرگ بد خورهـــــان او راازدو گونه کشتن است

صورتش یکسان بود گر ایــن شود گرآن شـــــود

چــــــون عدو نزدیک شد بررمع شه گرددمستان

چــــون عدو از دو شد بـــــــر تیراو پیکان شــود

گـــرز آهن تن کند بد خــواه او در کــــــــــارزار

بــــادخوش چون برتن او بگذرد سوهـــان شـــود

تــــاکه مهمــــان شد نــــــزد جسم او شمشیر شـاد

جـــانش اندر کـــالبد نزد اجل مهمـــــان شـــــــود

هر کجــــــا خذلان بـــــود با عدل او نصرت شود

هر کجــــــا نصرت بـــود بی عزم او خذلان شود

گر بــــــرنج اندنهـــــی امنش همه شــــادی بـــود

گر بحفظ اندرنهی بینمش همه نسیــــان شــــــــود

ای خـــــداوند خـــــداونــــدان ملک و ســــروری

ســــروری و ملک بی تدبیــــــر تو خزان شــــود

سال نو در بــــُاغ نوه نو دولت و شـــــادی بـــــود

هردونوه مردولت نــــورا همـــی ارکـــان شــــود

این بهشت بر زمین شـــاهــــــان را فرخنده بــــاد

تــــا به بختت فرخی بــــا ایــــن بنـــانسیان شـــود

آسمـــان راض ببــاشـــد گـــر بخـــواینش بــهشت

ساکنش نیز از رضــــای توهمی رضوان شـــــود

تـــا همـــی خفــرای او بـــرگـــــنبد خفــــرا بـــود

تـــا همـــی ایـــوان او بــــرمرکز کـــیوان شــــود

تـــا جهـــان بـــاشد باشی شهرگیروشهر یـــــــــار

کاین جهان اربی توماند سخت بی سامــان شـــــُود

 

ازرقی هروی

ابوبکرزین الدین اسمعیل وراق هروی .از شاعران زبردست قرن پنجم بود ازرقی در قصیده ودرداستانسرایی حمارت داشت درآوردن تشبهات غریب ووصف و تصویر دقیق اشیاء استادی داشت ودر مدح لحن مبالغه آمیزی بکارمیبرد ودرسال465فوت نموده است ازاوست.

 

نمونۀ از قصاید ازرقی هروی

دوش تـــــا روز فراخ آن صنم تنگ دهـــان

لب چون لاله همی داشت زمی لاله مستـــان

نـــــافها داشت از وخانه پراز مشک سیــــاه

بـــاغها داشت ازودیـــده پـــــرازسرو روان

رخ اولالستـــان بــــود و ســــرزلفــــــک او

زنیگان داشت مستان خفته بران لاله ستـــان

گـــــاه پیوسته همــــــی گفت غزلهای سبک

گـــــاه آهسته همـــی خــــــورد قدهای گران

 

دهــــن کــــــوچک او دیـــــــدم هنگام سخن

کز ظریفـــی دل غـــــالیه دانکر گمـــــــــان

گفتم ایـن غــــــالیه دان چیست بخندیــــد بتم

که همـــــی غـــــالیه دان باز ندانی زدهـــان

* * *

ای گلرخ سروقامت ای مـــــــــایه نـــــــــاز

بـــــرتو زنمـــــــاز روزه رنجی است دراز

چندیــــن به نمــــــــاز و روزه تن رامگراز

بـــــر گل نبــــود روزه وبـــــرسرو نمـــــاز

پیـــــچیدن رقـــصی یـــکمبندت مــــانـــــــد

آتش بسنـــــانیدیـــــو بـــــــندت مـــــانـــــــد

انـــــــدیشه بــــــرفتن سمندت مـــــــانـــــــد

خــــــورشیـــــــــد بهمت بلندت مــــــانــــــد

* * *

نـــاشاد مرا ای بت نوشاد مکن

نیکویی کن مرا ببد یـــــاد مکن

مرخصم مرا از غم منشاد مکن

از داد خـــــدا بترس وبیدادمکن

 

 

 

ابوالفرج رونی

 

  ابوالفرج  بن مسعود رونی.از شاعران دورۀ دوم غزنوی بود که در بار سلطان ابراهیم بن مسعود "451-492" و پسرش مسعود بن ابراهیم "492-508" به سر برده و ایشان را مدح کرده است با

مسعود سعد دوستی داشته ویک دیگر را درشعر ستوده اند.ابوالفرج   در شعر شیوه نوی پدید آورد و سبک دورۀاول غزنوی را کنار گذاشت و در اشعارش لغات عربی و افکار علمی و استعارات و تشبیهات فراوان دیده می شود وبه اوزان و ردیفهای دشوار می پردازد.سبک ابوالفرج مورد توجه شعرایی بعد خاصه انوری قرار گرفته است.

ازاوست........

 

جــــشن فــــرخنده فـــرود نیست

روز بـــــازارگــــل نســـرنیـست

آب آتش عــودرا افـــــروزســـت

بــــــار چون خاک عبیر آگینست

بـــــاغ پیراستــــه گــلزار بهشت

گــــلبن آراستـــــه حورالعیــــنت

برج تو راست مگر شــــاخ سمن

که گلشـــن را تبـــه و پرو نیست

گـــرد بستــــان زفروخ لالـــــــه

گـــــــوی آتش کـــده بــــرترینت

آب چنین یافتــه در حوض از باد

همچــــو پرکار حریر چین است

بط جینی که ستــــاده است در او

چـون پیاده است که با نعین است

بچــــه مــــاند بعروس عــــــــالم

که سبک روح او گران کا نیست

تا یک نفس از حات با قیمت مرا

در هوس شراب وســـــا قیت مرا

کـاریکه من اختیار کردم این بود

بـــــاقی همه کار اتفاق است مرا

*       *       *

هر تیریکه در جعبــه افلاک بود

آمـــاج گهشن این دل غمناک بود

تــا چرخ چنین ظالم و بیباک بود

آسوده کسی بودکه در خــاک بود

*        *        *

ای عشق به خویشتن بلا خواستـه ام

و آنگاه بـــا آرزو ترا خـــواستــه ام

تقیــرمکن کن بدعــــــا خواستـــه ام

تــــا خود بدعا بلا چرا خواستـــه ام

 

***

"مسعود سعد سلمان"

مسعود سعد سلمان  از قصیده سرایان بزرگ قرن پنجم ومعاصر دوره غزنوی وسلجوقی است مسعود سعد به ملازمت سیف الروله  محمود بن ابراهیم غزنوی به هندوستان عزیمت کرد ودرجمگها در التزام رکاب او بود.ولی سیف الروله که مورد سوظن پدر واقع گشته بود با ندیمانش زندانی گشت و ازآنجمله مسعود نیز سال در قلعه های سوو دهک و سه سال در قلعه نامی مبعوس شد و به ساطت عبدالملک ابولقاسم خاص آزاد شد. وبه هکومت یکی از نواحی را

لاهور رسید.ولی باب دیگر گرفتار شد و هشت سال در قلعه مربع

در حبس ماند در سال"500"به شغاعت ئقته الملک طاهر بن علی مشکان آزاد شد و تا پایان عمر کتابداری شاهان غزنوی را داشت مسعود در زبان تازی هندی نیز دست داشته و اشعاری به عربی سروده است مهمترین موضوع اشعار مسعود سعد شرح رنجهای بی پایان و سختیها است که در دوران زندانی تحمل کرده است این اشعار به حیات معروف است مسعود سعدی در سال "610"هجری فوت نموده است .

از اوست...

 

نوبهــــاری عروس کردار است

سرو بالا و لالـــــه رخسار است

بـــــــاغ پر پیکران کشمیر است

زاغ پــر لعبتان فرخـــــــاز است

کــسوت ایـــن زدیبـــه روم است

زیــــــــور آن زدر شهـوار است

حلـــه است بـــاف نیــــــــــان را

بدش بود ز مردش تــــــــاراست

آب تیـــــــع زدوده داشت چــــرا

چهره خـــاک پر زر نگار است؟

عــــاشق گــل هزار دستـــان شد

پس چرا شب شگوفه بیدار است؟

زار بلبل ازان همـــی نــــــــــالد

گــــل زرد زار و بیمـــــار است

ای می لعل راحت جـــان بــــاش

صبح آزاده را  بفـــرمــــانب اش

روز گـــارم بخت مرهم شــــــود

دردمزم زجه درمـــــان بــــــاش

بیتو بی جـــــان تنیت جـــام بلور

تن پاکیزه جام را جان بـــــــــاش

اسم از قسط مهــرخشت شد ست

بر دلم سودمند بـــاران بـــــــاش

 

 

 

 

 

"ناصر خسرو بلخی"

 

   اما ناصر خسرو نخستین کسی بود که شعر برای منظور معین و اظهار فکرسرود نگاه بشر کی حالش موضوع را روشن کند ابومعین

الدین ناسر خسرو و بن حارث بلخی در سال394هجری در ناحیت قبادیان از جمله بلخ "هالا در شهر مزار شریف افغانستان" تولد شده است گرچه معاصر خیام اما در شهرت و تاثیر افزون تر ازاوبود.از آغاز جوانی بمطالعت علوم شوقی و افر داشت.سپس منشی و دبیردر یار سلجوقی بود طبحییات .نجوم فلسه یونان و ادیان مقایسی مشغول شد در چهل و یک سالگی قصد صفر حج کرد و هفت سال به مسافرت پرداخت. سوریه.فلسطین.حمالت عربی.مصرو شمال

 

افریقارا گشت. معروفیست وقتیکه به بتر سفر رسید قطران شاعر تبریزی که شعر نیکو میگفت مگر زبان دری خود نمیدانست پیش وی آمد از در حل مشکلات شعر لغات و کلمات و عبارات زبان دری کمک خواست.ناصر خسرو به مسر به مذهب اسمعیلیه گردیدو در آن اتا اینکه ویرا بحیث جهت خراسان برای تبلیغ به کشور خودش مامور کردند.ولی به افغانستان آمد و تبلیغ کرد اما به مخالفت

امعل سنت دچار گشت و فرار کرد پیوسته از خرم رنج می کشید والم میدید وخانه بدوش بود این وضع ویراسخت متاثر ساخت .گرچه خودش ازجانرفت اما این تاسف در اشعارش هدید است.

ازقصیده معروف اوست...

 

آزرده کرد گـــژدم عــــزبت جگرمـــــــرا

گـــــوی زبون نیافت زگیتی مگر مـــــــرا

در حـــــال خـــــویش تن چو ژرف بنگرم

صفـــــراه بـــــر آیــــد زاندوه سر مــــــرا

گر در کمان و فضل بــــــود مرد را خطر

چون خون زار کرد پس این بی خطر مرا

گــــر بـــر قیـــــاس فضل  بگشتی موارده

جــــز بـــر مقر مـــــاه نبودی مقر مــــــرا

نی نی کـــه چـــرخ و دهر ندانند قدر دهر

این گفتـــه بود گــــــــاه جوانی پدر مـــــرا

دانش بی از ضیاع وبه از جاه مـــال ملک

این خـــاطر خطیر چنین گفت مـــر مــــرا

بــــا خـــاطر منور روشن تر از قــــمـــــر

نــــایــــد بکــــار هیچ مقــر قمــر مـــــــرا

بـــــا لشکر زمـــانه وبا تیغ  تیز دهـــــــــد

دین وخرد بس است سپــــــاه سپر مــــــرا

انـــدیشــــه مرا شـجـــر خوب پرو راست

پرهیز و علــــــم زیر دارو برگ و بر مرا

منگر بدین ضعیف تنم زانکــــــه در سخن

زین چرخ پر ستـــــــاره فزونست اثر مرا

هر چند مسکنــم بـرزمین است روزو شب

بر چرخ هفتم است مــــال سـفـــر مــــرا

هر کس همــی حذر ز قضــــــاو قدر کند

وین هردو را هسبراند قضـــــاو قدر مرا

نـــــــــام قضــا خرد کند ونــام قدر سخن

یــــاداست این سخن زیکی نـــــامور مرا

و اکنونکه عقل نفس سخنگوی خود منــم

از خویشتن چــه بــــــاید کردن حذر مرا

 

"طرزی افغان و سبک خراسانی"

1-طرزی افغان خرانی در نیگاه یک جنبش قصیده سرای مانند قدیمان دیده شد.غلام محمد طرزی که از معارف رجال و شاعران قرن سیزدهم افغانستان بوده سالها در سوریه.عراق.ترکیه. مصر وسایر ممالک خاور نزدیک به مسافرت پرداخته مدتی هم در کشور عثمانی و سوریه بود باش کرده بود.سبک داوش جدیدی را در ادبیات افغانستان وارد که آن باز گشت سبک های قدیم بود. دیوان مطبوع  قصاید و غزلیات  و مثنوی نغمه حجاز در زبان دری و عربی دارد. از قصاید ولی رایحه . قصیده سرایان دور غزنوی وسلجوقی میآید.چنانچه قصیده معروف ولی درمدح سیدجمالالدین افغان با مطلع:

 

نسیــــم صبح در گشن وزید از جــــانب صحرا

عبیر آمیز عنبر بیز و روح انگیزو جان افزاء

این قصیده سنــــایی را بیــــــان مــیدهــــــــــــد

 

 

ممکن در جسم جان منزل که این دو نیست وآن والا

قدم زین هردو بیرون نه نه اینجا باش و نه آن جــــا

طراوت بخش روی گل پریشــــان ســــــاز بوی گل

موافق همــچو خوی گل بــــــه طبـــــع مردم دانــــا

چو بوی لاله جان پرور چو عطـــر گل روان پرور

دمـــــادم گلستـــــان پرور سراسر  بوستـــــــان پیرا

حبیب و یـــــــاور گلشن زنقیب و رهبر گلــــــــشن

خطیب میز گلـــــــــشن حسیب دفــــتر صحـــــــترا

تاریخ ادبیات افغانستان.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ﻤـــــآخذ

1-گلستان لتافت.نویسنده کتاب مولف محمد اکبر سنا غزنوی.

تاریخ طبع سال1382

2-متون نظم عنایی.  مولف دکتور عبدالغنی برزین مهر.

تاریخ طبع اول 1378 ه.ش

3-تاریخ ادبیات افغانستان.مولف محمد حیدر ژوبل

چاپ اول 1336 خورشیدی

 

 

ضرب المثلها

ارسالي دانش آرزو

ضرب المثلها


آب از دستش نمي چکد!
آب از سر چشمه ِگل است!
آب از آب تکان نمي خورد!
آب پاکي را روي دستش ريخت!
آب در کوزه و ما تشنه لبان مي گرديم!
آب را گل آلود مي کنه که ماهي بگيره!
آب، سنگها را مي سايد.
آب که از سر گذشت، چه يک ذرع چه صد ذرع – چه يک ني چه صدني!
آب نمي بيند ورنه شناگر قابليست!
آتش که درگرفت، خشک و تر مي سوزد!
آخر شاه منشي، کاه کشي است!
آخر شوخي به دعوا مي کشد.
آدم تنبل، عقل چهل وزير را دارد!
آدم پول را پيدا مي کند، نه پول آدم را.
آدم خوش معامله، شريک مال مردم است!
آدم دست پاچه، کار را دوبار انجام مي دهد!

آدم دروغگو کم حافظه است.
آدم زنده، زندگي مي خواهد!
آدم گدا، اين همه ادا ؟!
آدم گرسنه، خواب نان مي بينه!
آدمي را به ادب بشناسند.
آدم همه کاره هيچ کاره است.
آرد خودمان را بيختيم، الکِمان را آويختيم!
آرزو بر جوانان عيب نيست!
آرزومند پيوسته نيازمند بود.
آز ريشه گناه است.
آزموده را آزمودن خطاست!
آستين نو بخور پلو!
آسوده کسي که خر ندارد از کاه و جواَش خبر ندارد!
آشپز که دو تا شد، آش يا شور است يا بي نمک!
آشِ نخورده و دهن سوخته!
آش همان آش است و کاسه همان کاسه!
آفتابه خرج لحيم!
آمدم ثواب کنم، کباب شدم!
آنان که غني ترند، محتاج ترند!
آنچه دلم خواست نه آن شد، آنچه خدا خواست همان شد.
آن کس که با هاي مي آيد با هوي مي رود.
آن را که حساب پاک است، از محاسبه چه باک است؟!
آن را که سخاوت است حاجت به شجاعت نيست.
آن زنده که کاري نکند مرده به است.
آن يکي مي گفت اشتر را که هي
از کجا مي آيي اي فرخنده پي
گفت: از حمام گرم کوي تو
گفت: خود پيداست از زانوي تو
آن سبو بشکست و آن پيمانه ريخت.
آن کس که تن سالمي دارد، گنجي دارد که خودش نمي داند.
آواز دهل شنيدن از دور خوشست!
آينه چون نقش تو بنمود راست
خود شکن، آيينه شکستن خطاست
آينه داري در محله کوران؟!
با خوردن سير شدي، با ليسيدن نمي شي!
باد آورده را باد مي برد!
با دست پس مي زنه، با پا پيش مي کشه!
بار کج به منزل نمي رسه!
با گرگ دنبه مي خوره، با چوپان گريه مي کنه!
بالا بالاها جايش نيست، پائين پائين ها راهش نيست!
با مردم زمانه، سلامي و السلام.
با نردبان به آسمان نمي شود رفت!
با يک گل بهار نمي شود!
بخور و بخواب کار من است، خدانگهدار من است!
بدبخت اگر مسجد آدينه بسازد
يا طاق فرود آيد، يا قبله کج آيد!
برادران جنگ کنند، ابلهان باور کنند!
براي کسي بمير که برايد تب کنه!
براي يک بي نماز، در مسجد را نمي بندند!
با زبان خوش، مار از سوراخ بيرون مي آيد!
به شتر مرغ گفتند بار ببر، گفت: مرغم، گفتند : بپر، گفت : شترم!
بعد از چهل سال گدايي، شب جمعه را گم کردي!
به اشتهاي مردم نمي شود نان خورد!
به دعاي گربه کوره باران نمي آيد!
به روباه گفتند شاهدت ؟ گفت : دُمَم!
به مالت نناز که به يک شب بنده، به حسنت نناز که به يک تب بنده!
به مرگ مي گيره تا به تب راضي شود!
به هر کجا که رَوي آسمان همين رنگ است!
به يکي گفتند: سرکه ي هفت ساله داري؟ گفت: دارم و نميدم، گفتند: چرا؟ گفت: اگر ميدادم هفت ساله نمي شد!

ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند
تو ناني به کف آري و به غفلت نخوري.
ادب مرد به ز دولت اوست.
از آن نترس که هاي و هوي دارد، از آن بترس که سر به توي دارد!
از بي کفني زنده ايم!
از پس هر گريه آخر خنده ايست.
از تنگي چشم پيل معلومم شد
آنان که غني ترند محتاج ترند!
ازتو حرکت، ازخدا برکت.
از چشم دور و از دل دورتر.
از حرارتش خيري نديديم، اما از دودش کور شديم.
از حق تا ناحق چهار انگشت فاصله است!
از خرس، مويي غنيمت است!
از خودت گذشته، خدا عقلي به بچه هايت بدهد!
از کاه کوه نساز.
از کوزه همان برون تراود که در اوست
گر دايره کوزه ز گوهر سازند
از کيسه خليفه مي بخشد!
از گدا چه يک نان بگيرند و چه بدهند!
از ماست که بر ماست!
از مردي تا نامردي يک قدم است!
از نو کيسه قرض مکن، قرض کردي خرج نکن!
اسب ترکمني است، هم از توبره مي خوره هم از آخور!
اسبِ دونده، جو خود را زياد مي کند!
اسب را گم کرده، پي نعلش مي گردد!
اگر بيل زني، باغچه خود را بيل بزن!
اگر براي من آب نداره، براي تو که نان داره!
اگر بپوشي رختي، بنشيني به تختي، تازه مي بينمت بچشم آن وقتي!
اگر پيش خردمندان خامشي ادبست
به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشي
اگر خوراک آسيا را نرساني، سنگها همديگر را مي سايند.
اگر هست مرد از هنر بهره ور
هنر خود بگويد، نه صاحب هنر
اگر حسود نباشد دنيا گلستان است.
اگر دعوت گرگ را قبول کردي، سگ را هم همراه خود ببر.
اگر داني که نان دادن ثواب است تو خود مي خور که بغدادت خرابست!
اگر دعاي بچه ها اثر داشت، يک معلم زنده نمي موند!
اگر زري بپوشي، اگر اطلس بپوشي، همون کنگر فروشي!
اگر عسل نمي دهي باري نيش مزن.
اگر لالائي بلدي، چرا خوابت نمي بره!
اگر بگويد ماست سفيد است، من مي گويم سياه است!
اگر مهمان يک نفر باشد، صاحبخانه برايش گاو مي کشد!
اگر نخورديم نان گندم، ديديم دست مردم!
اميدواري يعني پيروزي.
اندک اندک خيلي شود؛ قطره قطره سيلي.
انگور خوب، نصيب شغال مي شود!
اول انديشه، وانگهي گفتار.
اولاد، بادام است؛ اولادِ اولاد، مغز بادام!
اول ِبچش، بعد بگو بي نمک است!
اول برادريِت را ثابت کن، بعد ادعاي ارث و ميراث کن!
اول، چاه را بکن، بعد منار را بدزد!
اين دغل دوستان که مي بيني
مگسـاننـد دور شـيرينـي (سعدي)
پا را به اندازه گليم خود بايد دراز کرد!
پايان شب سيه سپيد است.
پز عالي، جيب خالي!
پس از قرني شنبه به نوروز مي افتد!
پسر کو ندارد نشان از پدر
تو بيگانه خوانش، نخوانش پسر!
پنج انگشت برادرند، برابر نيستند!
پنجه با شير زدن و مشت با شمشير، کار خردمندان نيست.
پول پيدا کردن آسان است، اما نگهداري اش مشکل است!
پولدارها با کباب، بي پولها به بوي کباب.
پيش از آخوند به منبر نرو!
پيش ديوار آنچه گويي هوش دار
تا نباشد در پس ديوار موش
تا ابله در جهان است، مفلس در نمي ماند!
تابستان پدر يتيمان است!

تا پريشان نشود کار به سامان نرسد!
تا ترياک از عراق آرند
مار گزيده مرده باشد (سعدي)
تا تنور گرم است نان را بچسبان!
تا تواني دلي به دست آور
دل شکستن هنر نمي باشد
تا شب نروي، روز به جايي نرسي
تا غم نخوري به غم گساري نرسي
. تا گوساله گاو شود، دل مادرش آب شود!
تا نباشد چيزکي مردم نگويند چيزها!
ترب هم جزء مرکبات شده؟!
تعارف کم کن و بر مبلغ افزا!
تغاري بشکند ماستي بريزد
جهان گردد به کام کاسه ليسان!
تمرين زياد بهترين استاد است.
تنبل مرو به سايه، سايه خودش مي آيه!
توانگري به قناعت، به ز توانگري به بضاعت.
توبه ي گرگ مرگ است!
تو که خيرت نمي رسد، شر مرسان.
ثمر علم اي پسر عمل است
ورنه تحصيل علم درد سر است
ثروت را مي توان پنهان کرد ولي فقر را نمي توان.
جاده ي دزد زده، تا چهل روز امن است!
جايي که ميوه نيست، چغندر سلطان مرکبات است!
جلوي ضرر را ازهر جا بگيري منفعت است.
جواب ابلهان خاموشيست!
جواني کجايي که يادت بخير!
جور استاد به ز مهر پدر.
جان به عزرائيل نمي دهد!
چاه کَن هميشه ته چاه است!
چاه مَکن بهر کسي، اول خودت، دوم کسي!
چراغ را نتوان ديد جز به نور چراغ.
چراغي که به خانه رواست، به مسجد حرام است!
چشمش را ببين، دلش را بخوان.
چوب خدا صدا نداره، هر کي بخوره دوا نداره!
چو بد کردي مشو ايمن ز آفات
که واجب شد طبيعت را مکافات
چو به گشتي، طبيب از خود ميازار
چراغ از بهر تاريکي نگه دار!
چو دخل نيست خرج آهسته تر کن.
چون دوست دشمن است شکايت کجا برم.
چون قضا آيد طبيب ابله شود.
چــه خوش است ميــوه فروشــــي
گر کس نخورد خودت بنوشي!
چيزي که عوض داره، گله نداره!
حافظه ساعت زندگي است.
حتي در جهنم انسان مي تواند رفيقي براي خود پيدا کند.
حتي سخت ترين زمستانها هم از بهار مي رنجند.
حتي گاو با دم خود از خود دفاع مي کند.
حتي گنج پادشاه پايان مي يابد.
حتي مرغ کور هم گهگاهي دانه اي پيدا مي کند.
حرف حق شمشيري است برنده.
حساب به دينار، بخشش به خروار
حق بالاتر از قانون است.
حق شناسي بار سنگيني است.
حقيقت سنگين است لذا عده اي معدود حاضرند آن را حمل کنند.
حقيقت بهتراز طلاست.
حکمت سبک ترين بار سفر است.
حکيمان دير دير خورند و عابدان نيم سير
حماقت افراد، شهامت گدا را زياد مي کند.
حيف است اوقات که صرف بطالت گذرد.
حيف از کسي که رنج کشد بهر ناکسي
خانه اي را که دو کدبانوست، خاک تا زانوست!
خانه اگر پراز دشمن باشد بهتر است تا خالي باشد!
خانه نشيني بي بي از بي چادريست!
خدا برف را به اندازه بام مي دهد!
خدا روزي رسان است، اما حرکتي هم مي خواهد!
خدا گر ز حکمت ببندد دري
ز رحمت گشايد در ديگري!
خدا وقتي بخواهد بدهد، نمي پرسد توکي هستي ؟
خدا همه چيز را به يک بنده نمي دهد.
خدا همان قدر که بنده ي بد داره، بنده ي خوب هم داره.
خدايا آنکه را عقل دادي چه ندادي و آنکه را عقل ندادي چه دادي ؟ (خواجه عبدالله انصاري)
خدا عقلي به تو بدهد، پولي به من!
خربزه ي شيرين ازشغاله!
خرج که از کيسه مهمان بود
حاتم طايي شدن آسان بود!
خشت اول چون نهد معمار کج
تا ثريا مي رود ديوار کج
خفته را خفته کي کند بيدار؟
خواب پاسبان، چراغ دزده!
خنده کردن دل خوش مي خواهد و گريه کردن سر و چشم!
خواب بامداد بازمي دارد آدمي را از روزي.
خواستن، توانستن است.
خواهي نشوي رسوا، همرنگ جماعت شو!
خواهي که به کس دل ندهي، ديده ببند.
خودشناسي، خدا شناسي است.
خود گوئي و خود خندي؟ عجب مرد هنر مندي!
خود کرده را تدبير نيست.
خوردن خوبي دارد، پس دادن بدي!
خوردن از براي زيستن است، نه زيستن از براي خوردن.
خودستايي جان من! برهان ناداني بود.
خوشا چاهي که آب از خود بر آرد!
خوش بود گر محک تجربه آيد به ميان
تا سيه روي شود هر که در او غِش باشد (حافظ)
خوش زبان باش در امان باش!
خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود.
خون را با خون نمي شويند.
خويشتن را قدر خواهي ارج مردم را مبر.
خير، درِ خانه صاحبش را مي شناسد!

داري طرب کن، نداري طلب کن!
داشتم داشتم حساب نيست، دارم دارم حساب است!
دانا داند و پرسد، نادان نداند و نپرسد!
دانايي ، توانايي است
دختري که مادرش تعريف کنه براي داييش خوب است!
در بيابان گرسنه را شلغم پخته به ز نقره خام!
در بيابان کفش، نعمت خداست!
در پس هر گريه آخر خنده ايست!
در جنگ، حلوا تقسيم نمي کنند!
در جواني مستي، در پيري سستي، پس کي خداپرستي ؟!
در جهان هر کس که دارد نان مفت
مي تواند حرفهاي خوب گفت!
در چهل سالگي طنبور مي آموزد، در گور استاد خواهد شد!
در حوضي که ماهي نيست، قورباغه سپهسالار است!
در خانه را ببند همسايه را دزد نگير!
در خانه اگر کس است يک حرف بس است!
در خانه مور، شبنمي طوفانست!
درخت کج جز به آتش راست نمي شه!
در دروازه را مي شه بست، اما دهن مردم را نمي شه بست!
در دنيا هميشه به يک پاشنه نمي چرخد!
در دنيا يک خوبي مي ماند و يک بدي!
در زمستان، الو، به از پلو!
درس اديب گر بود زمزمه محبتي
جمعه به مکتب آورد طفل گريزپاي را(نظيري نيشابوري )
در سر عقل بايد بود.
در شهر کورها يک چشم پادشاه است!
در شهر ني سواران بايد سوار ني شد!
در قلب هر کسي شيري نهفته است!
در عفو لذتي است که در انتقام نيست!
در کار خير حاجت هيچ استخاره نيست
هر وقت که دل به عشق دهي خوش دمي بود (حافظ شيرازي)
در کف شير نر خونخواره اي
غير تسليم و رضا کو چاره اي ؟
در مجلس خود راه مده همچو مني را
کافسرده دل، افسرده کند انجمني را!
دِرَم داران عالم را کرم نيست
کريمان را بدست اندر درم نيست!
در مسجد، نه کنَدنيست نه سوزاندني!
در، هميشه به يک پاشنه نمي گردد!
در هفت آسمان يک ستاره ندارد!
دزد از خانه مفلس، خجل آيد برون!
دزد، بازار آشفته مي خواهد!
دزد باش و مرد باش!
دزد به يک راه مي رود، صاحب مال به هزار راه!
دست به تنبک هر کس بزني صدا مي دهد!
دست بريده قدر دست بريده را مي داند!
دست بشکند در آستين، سر بشکند در کلاه!
دست بيچاره چون بجان نرسد
چاره جز پيرهن دريدن نيست!
دست پشت سر ندارد!
دست تنگي بدتر از دلتنگي است!
دست، دست را مي شناسد!
دست دکاندار تلخ است!
دست راست را از چپ تشخيص نمي دهد!
دستش به دم گاو بند شده!
دستش به دهنش مي رسد!
دستش در کيسه خليفه است!
دست شکسته به کار مي رود، دل شکسته به کار نمي رود!
دست شکسته وبال گردن است!
دستش نمک نداره!
دستش کج است!
دست که بسيار شد برکت کم مي شود!
دست ما کوتاه و خرما بر نخيل
پاي ما لنگ است ومنزل بس دراز (حافظ شيرازي )
دستي را که نمي توان بريد بايد بوسيد!
دشمنان در زندان با هم دوست شوند!
دشمن دانا بلندت مي کند
بر زمينت مي زند نادان دوست!
دشمن دانا که غم جان بود
بهتر از آن دوست که نادان بود (نظامي)
دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد
«داني که چه گفت زال با رستم گرد...» (سعدي)
دعا، خانه صاحبش را مي شناسد!
دلاکها که بيکار مي شوند سر هم را مي تراشند!
دل بي غم در اين عالم نباشد
اگر باشد بني آدم نباشد

دل به دل راه دارد.
دل سفره نيست که آدم پيش هر کسي باز کنه!
دنيا پس از مرگ ما، چه دريا چه سراب!
دنيا جاي آزمايش است، نه جاي آسايش!
دنيا را آب ببرد او را خواب مي برد!
دنيايش مثل آخرت يزيد است!
دودکش آتش نمي گيرد، مگر از داخل.
دوري و دوستي!
دوست آنست که بگرياند، دشمن آنست که بخنداند!
دوست خوب، در روز بد شناخته شود.
دوست همه کس، دوست هيچکس نيست!
دوستي دوستي از سرت مي کنند پوستي ؟!
دو صد گفته چو نيم کردار نيست!
دوغ خانگي ترش است!
دو قرص نان اگر از گندم است و گر ز جو
دو تاي جامه اگر کهنه است و گر ز نو
هزار مرتبه بهتر بنزد ابن يمين
ز فرمملکت کيقباد و کيخسرو
ده انگشت را خدا برابر نيافريد!
ده درويش در گليمي بخسبند و دو پادشاه در اقليمي نگنجند(گلستان سعدي)
دهن مردم را نمي شود بست!
ديده مي بيند، دل مي خواهد!
ديگ شراکت جوش نمي آيد.
ديگران کاشتند ما خورديم، ما مي کاريم ديگران بخورند!
ديگ ملانصرالدين است!
ديوار موش داره، موش هم گوش داره!

زبان دری


زبان دری                  به طورکلی اگر زبانها ی محلی را در شمار بیآوریم عدۀ السنۀ جهان را بین دونیم و سه ونیم خواهیم یافت وبه صورت اوسط گفته متوانیم که بشر به سه هزار زبان تکلم میکنند گذشته از آن شمارۀ السنۀ ئیکه امروز درجهان روابط بین کتله های بشری دارای اهمیت است ، تقریباً بالغ به پنجاه زبان میشود و اما ازنظر فرهنگی باید درجهان به کمتر از سی زبان اهمیت قایل شد . از این جاست که جمله زبانها ی اروپائی است که زبان مردمان آریائی میباشد . که جملۀ ربانهای جهان را شاخه های 25 درخت دانسته اند .        مؤرخان در اینکه مسکن اصلی آریا ئیان در کجاست نظریه های گوناگون دارند برخی د رسواحل بالتیک ، بعضی در سواحل بحیرۀ سیاه عده ئی در سواحل با شمال شرقی بحیرۀ خزر و بعضی هم در مرتفع پامیر و حوزۀ علیای آمو دریا و سیر دریا موقعیت موقعیت آنرا تخمین کرده اند .                ( 1 )   و گویند که ا ز آن جهات مهاجرت نموده اند از همان وقت است که زبان واحد آنها به زبان های متعدد جدا میشود ، البته زبان دری نیز یکی از همان شاخه هیا زبا ن هند و اروپائی میباشد که این شاخه های زبان در اساس و به اصطلاح علمی هند و ایرانی گفته میشود و زبان دری مربوط به بخش ایرانی آن است .        زبان دری از زبان پرثوی یا پهلوی اشکانی ( 2 ) و با مایه گرفتن از زبان سندی به میان آمده و زبان تخاری نیز در آن بی تاثیر نبوده است . این هرسه زبان در دو کنار رور خانۀ آمو ، بلخ و بدخشان و تخارستان و پار دریا درساختمان  زبان دری به حسب مراتب در طی چندین قرن پیش از اسلام دخیل است .        چون سغدی در نگارش آثارمذهبی ما نویان ، بودایان وترسایان نشطوری چندین قرن متداول بود . وزبان علمی آسیای میانه به شمار میرفت ( 1 ) احتمال زیاد دارد که رکن اساسی منشأ زبان به آن تعلق گیرد        پس از کشف اثار زبان  های پهلوی اشکانی و سغدی از خرابه های شهر تورفان ( 2 ) پهلوی دو مفهوم معین پیدا کرده است یکی پهلوی اشکانی و دیگر ساسانی که به نام پهلوی جنوبی نیز یاد میشود زیرا مرکز آن فارس ( ایالات جنوبی ایران ) بود . این دو پهلوی ازچندین رهگذر با هم اختلاف دارد.              نخست از نظر ریشه که پهلوی اشکانی به زبان دوستا وابسته گی دارد. و پهلوی ساسانی به فرس باستانی ( زبان روستا دورۀ هخافشی ها ) و البته فرس باستان به نوبت خود به دوستا ارتباط دارد .       دوم از حیث مبدأ و منشأ که پهلوی اشکانی در سرزمین های دو طرف آمو و ناحیه هیا شمال شرق ، شمال و شمال غرب افغانستان و پهلوی ساسانی در فارس یعنی در جنوب ایران به وجود آمده و پرورش یافته است . سپس در یک دیگر تاثیر کرده اند .        سوم از نظرزمان که پهلوی اشکانی در سه قرن پیش ا زمیلاد و هر قرن میلادی رایج بوده ولی پهلوی ساسانی از قرن سوم میلادی تا قرن چهارم هجری ( یعنی تا شروع قرن یازدهم میلادی  ) رواج داشت .        چهارم از نگاه اسم الخط که اگر چه اسم الخط هردو زبان از آرامی اقتباس شده بود ، مگر با هم اختلاف بارز داشت .        درواقع مبدأ جغرافیائی و هم چنان روشن شدن و جود زبان ، زبان پهلوی اشکانی و زبانی سغدی و تخاری همه دلایلی است بر اینکه زبان دری درافغانستان و دو طرف دریای آمو به میان آمده است ، البته با مایه گیری از زبان پهلوی اشکانی و کسب تاثیر لغوی و دستوری از زبان های سغدی و تخاری ( 1 ) سلاست و پخته گی و روانی زیانی دری در عصر صفاریان و سامانیان و میرساند که این زبان به صورت آنی و بدون مراحل ابتدائی به وجود نیامده بلکه آنگه سابقۀ چند ساله داشته است .       چنانکه مراحل ابتدائی آن تا قرن پنج و چهار و حتی سوم مسیحی یا کم از کم دونیم قرن قبل ا زعهد اسلامی جلو برده میشود . بنابرآن میتوان گفت که زبان دری در قرن پیش از اسلام و شاید در سدۀ نخست هجری شکل ابتدائی داشته و در ایجاد آن البته نقش پهلوی اشکانی قابل توجه است .(1)        درمورد اینکه زبان دری دنبالۀ پهلوی اشکانی است نه دنبالۀ فارسی میانه باید حقایق ذیل را در نظر گرفت : الف : تأسیس دولت اشکانی ( پارتی ) ب  : تأسیس دولت ساسانی ج  : نفوذ و تسلط زبان هر کدام ازین دو دولت در ساحۀ .وسیع حکمروایی آنان به هیث زبان رسمی و کتابتی .        در ارتباط به تاریخ دوست اشکانی منابع زیادی در دست است .                       منابع یونانی رومی تلخیص از کتاب گمشدۀ تروگوس توسط یوستی نوس تاریخ بلوتارک ، استرابون و ماسلینوس ...      منابع ارمنی – تاریخ خروبوت ارمنی الاصلی.      و نیز منابع سریانی ، عبری و دورۀ اسلامی .      بعد از دولت سلوکی توسط سلوکوس در ساحۀ یی که از شمال و رود جیهون و از جنوب رود سند را نیز احتوا میکرد در دورۀ نواسۀ اونئوخوس ( 260 – 246 ق م ) دولت یونان باختر با سغد و مرو متحد شده به پیشوایی دیودوتوس نام یونان از دولت سلوکی جدا شد . مقارن همین احوال مردم پارت به سرکرده گی درشک نامی در ( 250 ق . م ) و علیه یوانی ها قام کردند . ازین تاریخ است که دولت اشکانی در شمال غرب باختر ، شهر نسا  ( عشق آباد امرورز ) تأسیس میگردد. (1)        درشک از مردم باختر ( باکتریا ) بود . وی با برادرش تیرداد ا زباختر به پارت  آمد. عشیره درشک یکی از شاخه های منشعب از قوم داهه بنام پارتی بود .  چراگاهای این قوم د رآن زمان د رباکتریا در رود اخوس  ( نجند فعلی ) قرار داشت. ( 1 )        در بند سوم کیتبۀ الف نقش رستم نزدیک تخت جمشید که داریوش در آن به ذکر نا م یکایک از ممالک معتوحه و تا بعۀ خود پرداخت ، پارت رابعه ا زماد و عیلام سومین ایالاتی میداند که به وی باج میدادند . (2) گوشتمند زبان پارتی را حد متوسط بین مادی و سکایی و آمیخته ا زهردو میدانند . باالنتیحه گفته میشود که پارتی ها ا ز آریائیهای باختر بوده به یکی از زبان های میانه آرینی گفتگو میکردند (3)                  دردشیریا بکان پس از شکست اردون پنجم آخرین پادشاه اشکانی د رهرمزد گان در خوزستان د رسال 224 میلادی سلطنت ساسانی را ( د رتیسفون ) بنیاد نهاد دولت ساسانی تا سال 650 میلادی ادامه یافت . ازین تشریحات مختصر واضح میگردد که پس از هخامنشی و دورۀ یونان و باختر در سرزمین فارس و بین النهرین دودولت مقتدر پارتی که زبان شان را پهلوی اشکانی میدانند بنیاد نهاد شده است .        و این زمانی است که هنوز ساسانیان و زبان آنان اثری به نظر نمیرسد بلکه زبان پهلوی در سراسر امپراطوری پارتها حکمفرماست . حتی به سرزمین فارس که هنگام به اقتدار رسیدن ساسانیان زبان آنها پهلو ی ساسانی گفته شده . ازین نکات چنین برمی آید که این زبان ( پهلوی ) د رساحۀ باختر و نواحی آن بازبان های سغدی ، تخاری ، خوارزمی و فارسی باستان د رجنوب آمیخته د رامتداد زمان باعث ایجاد زبان دیگری میشود که همان زبان دری میباشد .        از همین جاست که بعضی ها زبان دری را زبان اشکانیان گفته اند (1) از اینجا معلوم میشود که زبان دری قبل از برقراری ساسانیان د رنواحی باختر ( باکتریا ) رو به هستی میگذارد . چنان که د راواخر ساسانی و آغاز دورۀ اسلامی نمونه های از آن در کتب تاریخی و جغرافیه نویسان عرب دیده شده است .        زبان دری که به زبان سره و ضعیح هم موسوم شده است . ا زآنجا بود که د رآغاز با زبان های بازمانده از زبان های دیگر آرینی یعنی بازبانهای و لهجه های مشق از زبان فارسی باستان مخلوط نشده و زبان شهری و درباری بوده است و درآن طرف به قول حمزه بن حسن اصفهانی که گوید زبان فارسی زبان شهرستانی های فارس است. (1) فارسی میانه هم منسوب بدانجا بوده است . با در نظر داشت زمان و مکان زبانهای پهلوی اشکانی و فارسی میانه همه نظریه های مغشوش کننده د رارتباط ایجاد و انتساب زبان دری برطرف میشود . بدین معنی که زبان پهلوی اساساً همان پهلوی اشکانی است که در     سراسر امپراطوری پارتهای شایع بود و حتی که زبان ساسانیان باز مانده از فارس باستان از فارس باستان را تحت نفوذ قرار داده و به همین گونه به نام پهلوی ساسانی معمولی شده است .        و اما یا به میان آمدن ساسانیان که زبان آنها بازماندۀ فارسی باستان و همان فارسی میانه میباشد در هنگام نفوذ و افتدار آنان حتی در باختر رایج میگردد وبه مرور زمان اصطلاح فارسی بر زبان دری یا در کفار آن به شکل فارسی دری از اوایل دروۀ اسلامی به بعد معمول میگردد و هم ممکن پارسی دری از اوایل د راصل پارتی دری بوده باشد (به گونۀ پهلوی  پرثوی ) . زبان دری در برابر و در مقایسه با ویژه گی های لغوی و دستوری زبا ن پهلوی و فارسی میانه ، اساساً با پهلوی اشکانی مشابهت به هم میرساند . مثلاً:       - لغاتی از زبان سغدی و خوارزمی که در ساحۀ زبان پهلوی معمول بوده است به دری انتقال کرده و چنین لغات در فارسی میانه دیده نمی شود .       - واژه های د رفارسی میانه دیده میشود که از واژه های اساسی و مهم بوده اما در دری به مشاهده نمیرسد ، مثلا : مثلاً برزیدن ؛ احترام کردن ؛ چاشتی ؛ آموختن ؛ و خشک – خاطره ، پیم ، شیر ، زره ، دریا پیواختن ، جواب دادن .       - در انتقال واژه ها از دوره های قبلی یک واژه در فارسی میانه تخفیف فونیم مواجه میشود و در دری به تعویض ؛ مثلاً در فارسی میانه واژه های « رود ، دات » به گونگۀ  « رو ، دا » در آمده و در دری گفته میشود : روز ، داد » (1)       - ضوابط حرفی زبان دری با فارسی میانه موافقت ندارد ؛ مثلاً : در درپهلوی وند های ضمیری قبل از اصل آید ؛ چون « ام گیت » ( گفتم ) ، « امان گیت »  ( گفتیم ) ات گیت ( گفتی ) و در لهجه های باز مانده از پهلوی اشکانی و در دری گفته میشود گفتم ، گفتیم ، و گفتی یعنی که پهلوی اشکانی و در دری گفته میشود گفتم ، گفتیم ، گفتی یعنی که پسوند ضمیری را می پذیرد.           - کاربرد وندها در پهلوی و فارسی میانه شکل وژه خود را بیکار با پیشوند / بی ../ (2) با لست صفت عادی با پسوند « ست » بلند ترین د ر دری صفت عالی با پسوند /ترین/، خوشتوم فارسی میانه خوشترین ، صفت دری عالی با پسوند / ترین / .(1)        حقایق چنین می نماید که تحولات تاریخی و اجتماعی در دراز مدت زبانهای حوزۀ آریایی نشین را به تغیرات بسیاری عمیق  و گسترده مواجه ساخته است تا آنجا که گاهی یکی از زبانها و لهجه ها بنابر کسب اقتدار و حکمروایی صاحبان آن بر دیگران آن زبان رسمی و کتابتی شایع شد است ؛ از جمله زبان پهلوی ، گویش شمالی آریاییان د رعصر اقتدار پارتیان به حیث زبان رسمی قلمی و درسی بر همه قلمرو آنان معمول شده بود و پس از سقوط آنها حتی بقایای زبان شان ( پهلوی ) د رجنوب غرب و ساحۀ گویش فارسی باستان و عراق عجم همدان و زنجان به نام زبان ولایتی یا فهلویان معمول بوده است (2) که نمونه های از آن در کلام گوینده گان آسامان آمده است ؛                           چون :-  بندار رازی گوید : لحن اورا من (1) و بیت پهلوی زخمۀ رود و سماع خسروی   و این هم یک دوستی از پهلویات بابا طاهر عریان :   دیدم آله یی در دامن خار وسم (2) آلالیا کی چمنت بار بگفتا باغبان معذورمیلاد درخت دوستی دیرآورد بار        وبه همین گونه بعد تر زبان فارسی میانه ، دنبالۀ فارسی باستان و شکل منکشف لهجۀ استخراج ، در عصر ساسانیان برهمه قلمرو تحت نفوذ آنان حتی باختر به حیث زبان رسمی متداول شده (1) بازبان دری که در حال تکوین از زبان پهلوی بوده و به وازات فارسی میانه وجود داشته است در آمیخته و حتی شاید نام خود را به آن داده باشد . از همان جاست که زبان دری در آغاز پیدایش آن ( ممکن پارتی بوده ) در آثار شعرا و ادبا به نام دری ، پراسی دری و پارسی به کار رفته است . بنابر آن ادعای اینکه زبان دری دنبالۀ زبا فارسی میانه و از جمله زبانهای گروپ جنوبی باشد قابل تأومل و ترید است .        شاهد دیگر اثبات اینکه به دنبالۀ زبان پهلوی اشکانی ، زبان دری در باختر به موازات فارسی میانه وجود داشته آثاری است که به زبان دری در باختر و حوالی آن به جا مانده است ، این آثار کم قابل و اغماض نیست بلکه در آغاز دورۀ اسلامی و در قرن  (1 – 4هـ ) تعداد اکثر از شعرأ و ادبا در باختر و جوانب آن با آثار به جا مانده از خود ها ثابت ساخته اند که زبان دری ویژه نواحی شمال افغانستان امروز و مهد زبان پهلوی بوده است که و این نکته در فرهنگ ها برهان قاطع آمده است که بنابر نظر برخی ها زبان بلخ و بخارا و مرو دری بوده و به عقیدۀ بهضی دیگر زبان دری لغت اهل بدخشان بوده است، و برخی دیگر در رابطه به اینکه ریشۀ زبان دری پهلوی بوده است سابقاً زبان اهل بلخ      و بخارا را پهلوی گفته اند (1)        اینک از شاعران معروف نام میبریم که از آغاز تا سدۀ چهارم هجری در باختر و حوالی آن یا خراسان دورۀ اسلامی و یا افغانستان امروز آثاری به زبان دری پهلوی بوده است و زا آنها باقی مانده است در حالیکه در همین آوان جزئی ترین اثر به زبان دری در فارس یا ایران امروز دستیاب نمیشود . شعرای متقدم زبان دری و مختص به سرزمین باختریان و خراسان گذشته از سرود کرکوی و شعر ابن مفرغ در ( 40 هـ 9 و صرف نظراز کودکان و ترانۀ کودکان بلخ در ( 180 هجری ) (2) و به قولی در قرن دوم هجری میزیست ، الوالعباس مروزی قرن دوم هجری حنضلۀ یی باغیسی ، محمود وراق هروی ، وصیف سکزای ، بسام کرد خارجی ، فیروز شرقی ، ابوسلیک گرگانی و بعضی دیگر قرن هجری ، ابوشکور بلخی ابوالمؤید بلخی شهید بلخی ، کسایی مروزی ، مسعودی مروزی منجیک ترمزی ، ابوشعیب هروی ، ابو عبدالله محمد ولوالجی ، بدیعی بلخی ، خسروی ، سرحس ، عمارۀ مروزی ، مرادی بخارایی رودکی سمرقندی و آغاز گرشاهنامۀ دقیقی بلخی ، رابعه بلخی قرن چهارم هجری ؛ و از نویسنده گان و دانشوران دورۀ آغازین زبان دری میتوان از ابومعشربلخی جهانی وزیر منصور سامانی ، ابوالفضل بلعمی ، ابوعلی بلعمی مترجم تاریخ طبری نگارندۀ کتاب حدود العالم ، نویسندۀ مقدمۀ شاهنامۀ ابومنصوری موفق الدین هروی صاحب کتاب الانبیه و بعضی دیگر نام برد . دویهمرفته تا آغاز قرن پنجم هجری اثری به زبان دری در سرزمین فارس به نظر نمی رسد . در واقع زبانی که آنجا در این آوان متداول بوده همان فارسی میانه بوده است که از اختلاط زبان اشکانی یعنی زبان پهلوی با فرس قدیم به میان آمده و معروف به پهلوی ساسانی شده است که اصلاً همان فارسی میانه است ، برای تائید این مدعا پراگرافی از قول جلال همایی را از کتاب وی ( تاریخ ادبیات ایران ) نقل میکنیم . نهایت امرآنکه زبان پهلوی از همه بیشتر ( در فارس ) رواج داشته و تقریباً زبان رسمی فارسیان محسوب میشد.            این حال تا حدود قرن سوم هجری امتداد داشته و از آن تاریخ به بعد زبان اهالی خراسان و ماوراءالنهر یعنی زبان سغدی ( ؟ ) که نزدیک به زبان دری است جانشین زبان پهلوی و تدریجاً تمام شعب فارسی را زیر دست ساخته و بالاخره از عمومیت انداخته است . (1)                                                  گفتیم زبان دری تا قرن چهارم هجری منحصر به خراسان و ماورءالنهر بود و بحیث یک زبان علمی و ادبی ، پخته و روان آثار منشور و منظوم در آن نگاشته میشد و تا این زمان در فارس یا ایران امروز حتی یک شعر و یک رساله هم به این زبان دیده نشده است. تا اینکه در اواخر عصر سامانی و اوایل غزنوی راه نفوذ آن به طرف غرب خراسان باز شد.        کبک دری معمول است و چنانکه صورت نسبتی مکه به شکل مکی و بصره به شکل بصری گفته میشود و گوینده که روستایان در دره هیا کوه بدان تکلم میکردند . همچنان آنرا زبان منصیح گفته اند بدین معنی که مخلوط به زبان دیگر نبوده است . برخی آنرا به درگاه و دربار هم نسبت داده اند و دلیل آورند که به درگاه شاهان و حکمروایان بدان تکلم میکنند و نیز بنابر ارتباط خیلی قریب آن بازبان تخار کلمه دری را مخفف (تخاری) و مشتق از آن دانند چنانکه کلمۀ تخاری نخست ( تخری ) و بعداً نسبت داشتن مخرج مشترک / تح / به / د/ تبدیل و کلمۀ دری به به میان آمده است .        اصطلاح دری از قدیم و همواره در آثار شاعران و دانشمند ان دیده شده است که اینک چند نمونۀ در زمینه آورده شود .       فردوسی :   بفرد تا پارسی دری نوشتند و کوتاه شد داوری یکی تازه کن قصۀ زردهشت به نظم دری و به خط درست                  نظامی :   گذارندۀ داستان دری چنین داد نظم گزارشگری          ناصر خسرو :   من آنم که در پای خوگان نریزم مراین قیمتی در لفظ  دری را                               زبان دری منشا و زمان پیدایش        در خصوص منشأ و پیدایش زبان دری ، دانشمند و محققان نظر واحد ندارند . گروهی این زبان را شاخه یی از پهلوی ساسانی دانسته و کتابها و رساله های جهت به کرسی نشاندن ادعای خویش نگاشته اند .        این ادعا از برخی جهات قابل تأمل است چه شواهد تاریخی گواه بر این است که در ابتدأ زبان دری در دو کنار دریای آمو بلخ ، بامیان ، هرات ، سیستان ، مرو و برخی از شهرهای دیگر خراسان تکلم می شد و ساحۀ نفوذ آن تا عهد طاهریان و صفاریان از ساحۀ سیتان به سوی غرب انتشاریافته بود . از جانب هیچ هم مدرکی در دست نیست که متکی به آن گفته میشود چنانچه زبان دری را در زمان غزنویان ( 351 یا 352 یا 598 هـ  ) در دی و جبال و در زمان سلجوقیان ( 429 – 552 هـ ) در تبریز کسی نمیدانست .        قول ناصر خسرو در سفرنامه « در تبریز قطران نام شاعری را ، دیدم ؛ شعری نیکو میگفت ؛ اما زبان فارسی نیکو نمی دانست . پیش من آمد . دیوان منجیک و دیوان دقیقی بیاورد و پیش من بخواند و هر معنی که او را مشکل بود ؛ از من بپرسید یا او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود برمن خواند .»        گروهی پندارد که زبان دری از پارسی باستان به وجود آمده است . در این مورد نیز باید چنین اذعان کرد که هیچ گونه شواهد مبنی بر موجودیت زبان پارسی باستان عهد هخامنشی در بلخ ، مرو ، هرات و سیستان که مهد پیدایش و پرورش زبان دری باشد در دست نست .        با در نظر داشت این همه اختلا ف نظر ها اصل سخن این است که زبان دری یا فارسی افغانی نه از پهلوی ساسانی و نه از پهلوی باستانی ، بلکه از زبان پرثوی یا پهلوی اشکانی ( پهلوی شمالی یا پهلوی پارتی خراسانی ) یا مایه گیری دستوری از زبان های سغدی و تخاری و سپس با تاثیر پذیری لغوی ا ز زبانهای روستایی ، پارس باستانی و با اندک تاثر پذیری از پهلوی ساسانی ، در دو کنار دریای آمو در بلخ ، بدخشان ، تخار و پار دریا ، به وجود آمده است .        به گفته یی عبدالحی حبیبی ، پس از کشف کتیبۀ سرخ کوتل بغلان ( حدود 14 میلادی ) زبان عصر کوشانی در تخارستان ، دری قدیم بوده که ما در زبان دری دانسته شده که حدود دو هزار سال پیش از این وجود داشت ؛ تا اینکه پس ا زگذشت پنج شش قرن در قرن های نخسین اسلامی ، شکل زبان دری کنونی را به خود گرفت که بهترین نمونۀ نثر آن « مقدمه ابومنصوری 346 هـ » می باشد .        محمد رحیم الهام نیز با کوشانی ( تخاری ) را که به نام زبان « باختر» نامیده مادر زبان دری میداند .        پس از آنکه از خرابه های شهر « تورفان » ترکستان چین ، آثار زبان پهلوی اشکانی و سغدی بدست آمد ، پهلوی دو مفهوم پیدا کرد : یکی پهلوی اشکانی و دیگر پهلوی ساسانی .        خلاصۀ مطلب اینکه زبان دری و زبان پهلوی ساسانی موازی باهم یکی در افغانستان و دیگر در فارس به وجود آمد ه، پرورش یافته است و این نکته به وضاحت می رساند که زبان دری ( زبان پارسی ) از زبان پهلوی ساسانی ( پارسیک ) به وجود آمده نیست ، بلکه قبل از شیوع زبان پهلوی ساسانی موجود بوده است .        نباید پنداشت که زبان دری پس از نفوذ عربها به وجود آمد به اساس پژوهشهای علمی و زبانشناسی ثابت شده که این زبان چندین سده پیش از نفوذ عربها و زبان عربی در سرزمین ما وجود داشته تکلم میشد .        در فرجام باید چنین نتیجه گرفت که ساکنان شهر های بلخ ، بدخشان ، غزنی ، کابل ، هرات سیستان و مروه زادگاه و پرورش گاه اولی ، به این زبان تکلم میکردند که نخست زبان مردم بلخ ، بدخشان و مرو بود . سپس به نواحی غربی ، یعنی سیستان انتشار یافت تا اینکه در اواخر عهد سامانی و آغاز دورۀ غزنوی ، زبان د ر راهش را به طرف غرب خراسان باز کرد و پس از قرن های چهارم و پنجم هجری به حیث زبان علمی و ادبی جای زبان پهلوی ساسانی را گرفت و به این ترتیب زبان دری چیزی کم تاریخ دو هزار ساله دارد .        این زبان پس از آنکه از مرزهای غربی افغانستان به ایالت فارس و از آنجا به دیگر نقاط ایران انتشار یافت به نام زبان « فارسی » زبان رسمی ایران محسوب شد و شاخۀ دیگر ش که در پار دریا مورد تکلم قرار گرفت ، در تاجکستان به نام « تا جیکی » زبان رسمی آن دیار گردید . اکنون این زبان دارای سه لهجۀ بزرگ میباشد :        لهجۀ دری افغانستان ، لهجۀ فارسی ایران ، و لهجۀ تاجیکی تاجکستان بین این لهجۀ سه گانه از نگاه صوتشناسی ( فونولوژی ) اختلاف بیشتر وجود دارد ؛ مگر از لحاظ حرف و ساخت کلمه (مورفولوژی ) تفاوت موجود است به همین گونه ا زجهت مسایل نحوی ( سنتکس ) نیز اندک تفاوت وجود دارد ؛ مگر تفاوت بیشتر از لحاظ مجموعۀ کلمه ها ووجوه لغوی می باشد .                               وجه تسمیۀ زبان دری        زبان دری در طول تاریخ به نام های گوناگون یاد شده است ؛ چون : پارسی ؛ فارسی پارسی دری که از برخی از این نامها در قدیم ترین آثار منشور و منظوم دری یاد شده است ؛ چنانکه در کتاب « المعجم فی معاییرالشعارالعجم » تألیف شمس قیل رازی در سده هفتم هجری از « دری به اینگونه نام برده شده است : ........از صحیح و مشهور لغت دری مستعملات عربی ...... متداول باشد .»           ارج گذاری به این زبان و تألیف و ترجمۀ آثار از عربی ، توجه به این زبان پرمایه از دیر باز معمول بوده است و به نحوی از آنجا از این زبان یاد شده است که شواهد زیاد ، این ادعا را استوار بیشتر میبخشند .        در مقدمه « ترجمۀ تفسیر طبری » که در زمان حکومت منصور سامانی 350 – 365 هـ ) از عربی به پارسی ترجمه شده است ؛ چنین آمده : این کتاب را بیاوردند از بغدار ، چهل مضحف بود . این کتاب نبشته به زبان تخاری یا تازی بود و بیاوردند بسوی امیر منصور بن نوح پس دشخوار آمدی بروی خواند ن این کتاب و عبارت کردن آن به زبان تازی و چنان خواست که درین کتاب را ترجمه کند به زبان پارسی .        پس علمای ماورألنهر را گرد کرد و این ا زایشان فتوا کرد که :        - روا باشد که ما این کتاب را به زبان پارسی گردنیم ؟ گفتند :        روا باشد خواندن و نوشتن قرآن به پارسی آن کسی را که او تازی نداند . و همه خطهای بداند برترجمۀ این کتاب که :        این راه راست است .        پس ترجمه کردند و از جمله این مصحف ، اسناد های در از بیگفتند و اقتصار کردن برمسون اخبار.        همچنان آنگاه که جهت الحق امام محمد غزالی طوسی ، که کتاب « احیأ علوم الدین» را از عربی به فارسی ترجمه کرد و آنرا کمیأ سعادت نامید ؛ علت این ترجمه را چنین بیان کرده است : و ما اندرین کتاب ؛ جمله را شرح کردیم برای فارسی گویان و قلم نگاه داریم از عبارت بلند و مغلق و معنای باریک و دشوار تا فهم و « عوام » آن دریابد ؛ چه اگر کسی را رغبت به تحقق و تدقیقی باشد ؛ ورای این باید که از « کتب تازی » طلب کند ؛ چون « کتاب احیأ علوم الدین » و کتاب « جواهرالقران » و تصانیف دیگر که درین معنا به تازی تصنیف کرده ایم که مقصود کتاب عوام خلق اند که این معنا را به پارس التماس کردند و سخن را از فهم ایشان نتوان در گذشت به همین گونه خواجه نصرالدین طوسی در مقدمۀ قدیم  و خلاق ناصری ( 633 هـ ) نگاشته است :        « به وقت مقام قهستان ، حاکم آن بقعه ناصرالدین ابوالفتح » در اثنای ذکری که میرفت از کتاب « الطهاره » ابن مسکویه ، به محرالدین اوراق فرمود که :        این کتاب نفیس را به تبدیل کسوت الفاظ و نقل ا ززبان تازی به زبان پارسی ، تجدید ذکر می باید کرد ، چه اکثر اهل این روزگار که بیشتر از حلیۀ ادب اند ؛ از مطالعه چنان تألیفی به زینت فضیلتی حالی شوند ؛  احیای خیری بود ؛ هر چه تمامتر.»        همچنان شاعران دری زبان از این زبان به نام های گوناگون به قول محمد عوفی از ابوالعباس مروزی ؛ شاعر سده دوم هجری که به نام زبان دری و عربی شعر می گفت ؛ قصیده یی در مدح مأمون الرشید به دری ثبت است که دربیتی ا ز آن ( زبان پارسی ) چنین یاد کرده است : کسی برین سوال پیش ازمن چنین شعری نگفت مرزبان پارسی راهست تا این نوع بین                    به طورکلی اگر زبانها ی محلی را در شمار بیآوریم عدۀ السنۀ جهان را بین دونیم و سه ونیم خواهیم یافت وبه صورت اوسط گفته متوانیم که بشر به سه هزار زبان تکلم میکنند گذشته از آن شمارۀ السنۀ ئیکه امروز درجهان روابط بین کتله های بشری دارای اهمیت است ، تقریباً بالغ به پنجاه زبان میشود و اما ازنظر فرهنگی باید درجهان به کمتر از سی زبان اهمیت قایل شد . از این جاست که جمله زبانها ی اروپائی است که زبان مردمان آریائی میباشد . که جملۀ ربانهای جهان را شاخه های 25 درخت دانسته اند .        مؤرخان در اینکه مسکن اصلی آریا ئیان در کجاست نظریه های گوناگون دارند برخی د رسواحل بالتیک ، بعضی در سواحل بحیرۀ سیاه عده ئی در سواحل با شمال شرقی بحیرۀ خزر و بعضی هم در مرتفع پامیر و حوزۀ علیای آمو دریا و سیر دریا موقعیت موقعیت آنرا تخمین کرده اند .                ( 1 )   و گویند که ا ز آن جهات مهاجرت نموده اند از همان وقت است که زبان واحد آنها به زبان های متعدد جدا میشود ، البته زبان دری نیز یکی از همان شاخه هیا زبا ن هند و اروپائی میباشد که این شاخه های زبان در اساس و به اصطلاح علمی هند و ایرانی گفته میشود و زبان دری مربوط به بخش ایرانی آن است .        زبان دری از زبان پرثوی یا پهلوی اشکانی ( 2 ) و با مایه گرفتن از زبان سندی به میان آمده و زبان تخاری نیز در آن بی تاثیر نبوده است . این هرسه زبان در دو کنار رور خانۀ آمو ، بلخ و بدخشان و تخارستان و پار دریا درساختمان  زبان دری به حسب مراتب در طی چندین قرن پیش از اسلام دخیل است .        چون سغدی در نگارش آثارمذهبی ما نویان ، بودایان وترسایان نشطوری چندین قرن متداول بود . وزبان علمی آسیای میانه به شمار میرفت ( 1 ) احتمال زیاد دارد که رکن اساسی منشأ زبان به آن تعلق گیرد        پس از کشف اثار زبان  های پهلوی اشکانی و سغدی از خرابه های شهر تورفان ( 2 ) پهلوی دو مفهوم معین پیدا کرده است یکی پهلوی اشکانی و دیگر ساسانی که به نام پهلوی جنوبی نیز یاد میشود زیرا مرکز آن فارس ( ایالات جنوبی ایران ) بود . این دو پهلوی ازچندین رهگذر با هم اختلاف دارد.              نخست از نظر ریشه که پهلوی اشکانی به زبان دوستا وابسته گی دارد. و پهلوی ساسانی به فرس باستانی ( زبان روستا دورۀ هخافشی ها ) و البته فرس باستان به نوبت خود به دوستا ارتباط دارد .       دوم از حیث مبدأ و منشأ که پهلوی اشکانی در سرزمین های دو طرف آمو و ناحیه هیا شمال شرق ، شمال و شمال غرب افغانستان و پهلوی ساسانی در فارس یعنی در جنوب ایران به وجود آمده و پرورش یافته است . سپس در یک دیگر تاثیر کرده اند .        سوم از نظرزمان که پهلوی اشکانی در سه قرن پیش ا زمیلاد و هر قرن میلادی رایج بوده ولی پهلوی ساسانی از قرن سوم میلادی تا قرن چهارم هجری ( یعنی تا شروع قرن یازدهم میلادی  ) رواج داشت .        چهارم از نگاه اسم الخط که اگر چه اسم الخط هردو زبان از آرامی اقتباس شده بود ، مگر با هم اختلاف بارز داشت .        درواقع مبدأ جغرافیائی و هم چنان روشن شدن و جود زبان ، زبان پهلوی اشکانی و زبانی سغدی و تخاری همه دلایلی است بر اینکه زبان دری درافغانستان و دو طرف دریای آمو به میان آمده است ، البته با مایه گیری از زبان پهلوی اشکانی و کسب تاثیر لغوی و دستوری از زبان های سغدی و تخاری ( 1 ) سلاست و پخته گی و روانی زیانی دری در عصر صفاریان و سامانیان و میرساند که این زبان به صورت آنی و بدون مراحل ابتدائی به وجود نیامده بلکه آنگه سابقۀ چند ساله داشته است .       چنانکه مراحل ابتدائی آن تا قرن پنج و چهار و حتی سوم مسیحی یا کم از کم دونیم قرن قبل ا زعهد اسلامی جلو برده میشود . بنابرآن میتوان گفت که زبان دری در قرن پیش از اسلام و شاید در سدۀ نخست هجری شکل ابتدائی داشته و در ایجاد آن البته نقش پهلوی اشکانی قابل توجه است .(1)        درمورد اینکه زبان دری دنبالۀ پهلوی اشکانی است نه دنبالۀ فارسی میانه باید حقایق ذیل را در نظر گرفت : الف : تأسیس دولت اشکانی ( پارتی ) ب  : تأسیس دولت ساسانی ج  : نفوذ و تسلط زبان هر کدام ازین دو دولت در ساحۀ .وسیع حکمروایی آنان به هیث زبان رسمی و کتابتی .        در ارتباط به تاریخ دوست اشکانی منابع زیادی در دست است .                       منابع یونانی رومی تلخیص از کتاب گمشدۀ تروگوس توسط یوستی نوس تاریخ بلوتارک ، استرابون و ماسلینوس ...      منابع ارمنی – تاریخ خروبوت ارمنی الاصلی.      و نیز منابع سریانی ، عبری و دورۀ اسلامی .      بعد از دولت سلوکی توسط سلوکوس در ساحۀ یی که از شمال و رود جیهون و از جنوب رود سند را نیز احتوا میکرد در دورۀ نواسۀ اونئوخوس ( 260 – 246 ق م ) دولت یونان باختر با سغد و مرو متحد شده به پیشوایی دیودوتوس نام یونان از دولت سلوکی جدا شد . مقارن همین احوال مردم پارت به سرکرده گی درشک نامی در ( 250 ق . م ) و علیه یوانی ها قام کردند . ازین تاریخ است که دولت اشکانی در شمال غرب باختر ، شهر نسا  ( عشق آباد امرورز ) تأسیس میگردد. (1)        درشک از مردم باختر ( باکتریا ) بود . وی با برادرش تیرداد ا زباختر به پارت  آمد. عشیره درشک یکی از شاخه های منشعب از قوم داهه بنام پارتی بود .  چراگاهای این قوم د رآن زمان د رباکتریا در رود اخوس  ( نجند فعلی ) قرار داشت. ( 1 )        در بند سوم کیتبۀ الف نقش رستم نزدیک تخت جمشید که داریوش در آن به ذکر نا م یکایک از ممالک معتوحه و تا بعۀ خود پرداخت ، پارت رابعه ا زماد و عیلام سومین ایالاتی میداند که به وی باج میدادند . (2) گوشتمند زبان پارتی را حد متوسط بین مادی و سکایی و آمیخته ا زهردو میدانند . باالنتیحه گفته میشود که پارتی ها ا ز آریائیهای باختر بوده به یکی از زبان های میانه آرینی گفتگو میکردند (3)                  دردشیریا بکان پس از شکست اردون پنجم آخرین پادشاه اشکانی د رهرمزد گان در خوزستان د رسال 224 میلادی سلطنت ساسانی را ( د رتیسفون ) بنیاد نهاد دولت ساسانی تا سال 650 میلادی ادامه یافت . ازین تشریحات مختصر واضح میگردد که پس از هخامنشی و دورۀ یونان و باختر در سرزمین فارس و بین النهرین دودولت مقتدر پارتی که زبان شان را پهلوی اشکانی میدانند بنیاد نهاد شده است .        و این زمانی است که هنوز ساسانیان و زبان آنان اثری به نظر نمیرسد بلکه زبان پهلوی در سراسر امپراطوری پارتها حکمفرماست . حتی به سرزمین فارس که هنگام به اقتدار رسیدن ساسانیان زبان آنها پهلو ی ساسانی گفته شده . ازین نکات چنین برمی آید که این زبان ( پهلوی ) د رساحۀ باختر و نواحی آن بازبان های سغدی ، تخاری ، خوارزمی و فارسی باستان د رجنوب آمیخته د رامتداد زمان باعث ایجاد زبان دیگری میشود که همان زبان دری میباشد .        از همین جاست که بعضی ها زبان دری را زبان اشکانیان گفته اند (1) از اینجا معلوم میشود که زبان دری قبل از برقراری ساسانیان د رنواحی باختر ( باکتریا ) رو به هستی میگذارد . چنان که د راواخر ساسانی و آغاز دورۀ اسلامی نمونه های از آن در کتب تاریخی و جغرافیه نویسان عرب دیده شده است .        زبان دری که به زبان سره و ضعیح هم موسوم شده است . ا زآنجا بود که د رآغاز با زبان های بازمانده از زبان های دیگر آرینی یعنی بازبانهای و لهجه های مشق از زبان فارسی باستان مخلوط نشده و زبان شهری و درباری بوده است و درآن طرف به قول حمزه بن حسن اصفهانی که گوید زبان فارسی زبان شهرستانی های فارس است. (1) فارسی میانه هم منسوب بدانجا بوده است . با در نظر داشت زمان و مکان زبانهای پهلوی اشکانی و فارسی میانه همه نظریه های مغشوش کننده د رارتباط ایجاد و انتساب زبان دری برطرف میشود . بدین معنی که زبان پهلوی اساساً همان پهلوی اشکانی است که در     سراسر امپراطوری پارتهای شایع بود و حتی که زبان ساسانیان باز مانده از فارس باستان از فارس باستان را تحت نفوذ قرار داده و به همین گونه به نام پهلوی ساسانی معمولی شده است .        و اما یا به میان آمدن ساسانیان که زبان آنها بازماندۀ فارسی باستان و همان فارسی میانه میباشد در هنگام نفوذ و افتدار آنان حتی در باختر رایج میگردد وبه مرور زمان اصطلاح فارسی بر زبان دری یا در کفار آن به شکل فارسی دری از اوایل دروۀ اسلامی به بعد معمول میگردد و هم ممکن پارسی دری از اوایل د راصل پارتی دری بوده باشد (به گونۀ پهلوی  پرثوی ) . زبان دری در برابر و در مقایسه با ویژه گی های لغوی و دستوری زبا ن پهلوی و فارسی میانه ، اساساً با پهلوی اشکانی مشابهت به هم میرساند . مثلاً:       - لغاتی از زبان سغدی و خوارزمی که در ساحۀ زبان پهلوی معمول بوده است به دری انتقال کرده و چنین لغات در فارسی میانه دیده نمی شود .       - واژه های د رفارسی میانه دیده میشود که از واژه های اساسی و مهم بوده اما در دری به مشاهده نمیرسد ، مثلا : مثلاً برزیدن ؛ احترام کردن ؛ چاشتی ؛ آموختن ؛ و خشک – خاطره ، پیم ، شیر ، زره ، دریا پیواختن ، جواب دادن .       - در انتقال واژه ها از دوره های قبلی یک واژه در فارسی میانه تخفیف فونیم مواجه میشود و در دری به تعویض ؛ مثلاً در فارسی میانه واژه های « رود ، دات » به گونگۀ  « رو ، دا » در آمده و در دری گفته میشود : روز ، داد » (1)       - ضوابط حرفی زبان دری با فارسی میانه موافقت ندارد ؛ مثلاً : در درپهلوی وند های ضمیری قبل از اصل آید ؛ چون « ام گیت » ( گفتم ) ، « امان گیت »  ( گفتیم ) ات گیت ( گفتی ) و در لهجه های باز مانده از پهلوی اشکانی و در دری گفته میشود گفتم ، گفتیم ، و گفتی یعنی که پهلوی اشکانی و در دری گفته میشود گفتم ، گفتیم ، گفتی یعنی که پسوند ضمیری را می پذیرد.           - کاربرد وندها در پهلوی و فارسی میانه شکل وژه خود را بیکار با پیشوند / بی ../ (2) با لست صفت عادی با پسوند « ست » بلند ترین د ر دری صفت عالی با پسوند /ترین/، خوشتوم فارسی میانه خوشترین ، صفت دری عالی با پسوند / ترین / .(1)        حقایق چنین می نماید که تحولات تاریخی و اجتماعی در دراز مدت زبانهای حوزۀ آریایی نشین را به تغیرات بسیاری عمیق  و گسترده مواجه ساخته است تا آنجا که گاهی یکی از زبانها و لهجه ها بنابر کسب اقتدار و حکمروایی صاحبان آن بر دیگران آن زبان رسمی و کتابتی شایع شد است ؛ از جمله زبان پهلوی ، گویش شمالی آریاییان د رعصر اقتدار پارتیان به حیث زبان رسمی قلمی و درسی بر همه قلمرو آنان معمول شده بود و پس از سقوط آنها حتی بقایای زبان شان ( پهلوی ) د رجنوب غرب و ساحۀ گویش فارسی باستان و عراق عجم همدان و زنجان به نام زبان ولایتی یا فهلویان معمول بوده است (2) که نمونه های از آن در کلام گوینده گان آسامان آمده است ؛                           چون :-  بندار رازی گوید : لحن اورا من (1) و بیت پهلوی زخمۀ رود و سماع خسروی   و این هم یک دوستی از پهلویات بابا طاهر عریان :   دیدم آله یی در دامن خار وسم (2) آلالیا کی چمنت بار بگفتا باغبان معذورمیلاد درخت دوستی دیرآورد بار        وبه همین گونه بعد تر زبان فارسی میانه ، دنبالۀ فارسی باستان و شکل منکشف لهجۀ استخراج ، در عصر ساسانیان برهمه قلمرو تحت نفوذ آنان حتی باختر به حیث زبان رسمی متداول شده (1) بازبان دری که در حال تکوین از زبان پهلوی بوده و به وازات فارسی میانه وجود داشته است در آمیخته و حتی شاید نام خود را به آن داده باشد . از همان جاست که زبان دری در آغاز پیدایش آن ( ممکن پارتی بوده ) در آثار شعرا و ادبا به نام دری ، پراسی دری و پارسی به کار رفته است . بنابر آن ادعای اینکه زبان دری دنبالۀ زبا فارسی میانه و از جمله زبانهای گروپ جنوبی باشد قابل تأومل و ترید است .        شاهد دیگر اثبات اینکه به دنبالۀ زبان پهلوی اشکانی ، زبان دری در باختر به موازات فارسی میانه وجود داشته آثاری است که به زبان دری در باختر و حوالی آن به جا مانده است ، این آثار کم قابل و اغماض نیست بلکه در آغاز دورۀ اسلامی و در قرن  (1 – 4هـ ) تعداد اکثر از شعرأ و ادبا در باختر و جوانب آن با آثار به جا مانده از خود ها ثابت ساخته اند که زبان دری ویژه نواحی شمال افغانستان امروز و مهد زبان پهلوی بوده است که و این نکته در فرهنگ ها برهان قاطع آمده است که بنابر نظر برخی ها زبان بلخ و بخارا و مرو دری بوده و به عقیدۀ بهضی دیگر زبان دری لغت اهل بدخشان بوده است، و برخی دیگر در رابطه به اینکه ریشۀ زبان دری پهلوی بوده است سابقاً زبان اهل بلخ      و بخارا را پهلوی گفته اند (1)        اینک از شاعران معروف نام میبریم که از آغاز تا سدۀ چهارم هجری در باختر و حوالی آن یا خراسان دورۀ اسلامی و یا افغانستان امروز آثاری به زبان دری پهلوی بوده است و زا آنها باقی مانده است در حالیکه در همین آوان جزئی ترین اثر به زبان دری در فارس یا ایران امروز دستیاب نمیشود . شعرای متقدم زبان دری و مختص به سرزمین باختریان و خراسان گذشته از سرود کرکوی و شعر ابن مفرغ در ( 40 هـ 9 و صرف نظراز کودکان و ترانۀ کودکان بلخ در ( 180 هجری ) (2) و به قولی در قرن دوم هجری میزیست ، الوالعباس مروزی قرن دوم هجری حنضلۀ یی باغیسی ، محمود وراق هروی ، وصیف سکزای ، بسام کرد خارجی ، فیروز شرقی ، ابوسلیک گرگانی و بعضی دیگر قرن هجری ، ابوشکور بلخی ابوالمؤید بلخی شهید بلخی ، کسایی مروزی ، مسعودی مروزی منجیک ترمزی ، ابوشعیب هروی ، ابو عبدالله محمد ولوالجی ، بدیعی بلخی ، خسروی ، سرحس ، عمارۀ مروزی ، مرادی بخارایی رودکی سمرقندی و آغاز گرشاهنامۀ دقیقی بلخی ، رابعه بلخی قرن چهارم هجری ؛ و از نویسنده گان و دانشوران دورۀ آغازین زبان دری میتوان از ابومعشربلخی جهانی وزیر منصور سامانی ، ابوالفضل بلعمی ، ابوعلی بلعمی مترجم تاریخ طبری نگارندۀ کتاب حدود العالم ، نویسندۀ مقدمۀ شاهنامۀ ابومنصوری موفق الدین هروی صاحب کتاب الانبیه و بعضی دیگر نام برد . دویهمرفته تا آغاز قرن پنجم هجری اثری به زبان دری در سرزمین فارس به نظر نمی رسد . در واقع زبانی که آنجا در این آوان متداول بوده همان فارسی میانه بوده است که از اختلاط زبان اشکانی یعنی زبان پهلوی با فرس قدیم به میان آمده و معروف به پهلوی ساسانی شده است که اصلاً همان فارسی میانه است ، برای تائید این مدعا پراگرافی از قول جلال همایی را از کتاب وی ( تاریخ ادبیات ایران ) نقل میکنیم . نهایت امرآنکه زبان پهلوی از همه بیشتر ( در فارس ) رواج داشته و تقریباً زبان رسمی فارسیان محسوب میشد.            این حال تا حدود قرن سوم هجری امتداد داشته و از آن تاریخ به بعد زبان اهالی خراسان و ماوراءالنهر یعنی زبان سغدی ( ؟ ) که نزدیک به زبان دری است جانشین زبان پهلوی و تدریجاً تمام شعب فارسی را زیر دست ساخته و بالاخره از عمومیت انداخته است . (1)                                                  گفتیم زبان دری تا قرن چهارم هجری منحصر به خراسان و ماورءالنهر بود و بحیث یک زبان علمی و ادبی ، پخته و روان آثار منشور و منظوم در آن نگاشته میشد و تا این زمان در فارس یا ایران امروز حتی یک شعر و یک رساله هم به این زبان دیده نشده است. تا اینکه در اواخر عصر سامانی و اوایل غزنوی راه نفوذ آن به طرف غرب خراسان باز شد.        کبک دری معمول است و چنانکه صورت نسبتی مکه به شکل مکی و بصره به شکل بصری گفته میشود و گوینده که روستایان در دره هیا کوه بدان تکلم میکردند . همچنان آنرا زبان منصیح گفته اند بدین معنی که مخلوط به زبان دیگر نبوده است . برخی آنرا به درگاه و دربار هم نسبت داده اند و دلیل آورند که به درگاه شاهان و حکمروایان بدان تکلم میکنند و نیز بنابر ارتباط خیلی قریب آن بازبان تخار کلمه دری را مخفف (تخاری) و مشتق از آن دانند چنانکه کلمۀ تخاری نخست ( تخری ) و بعداً نسبت داشتن مخرج مشترک / تح / به / د/ تبدیل و کلمۀ دری به به میان آمده است .        اصطلاح دری از قدیم و همواره در آثار شاعران و دانشمند ان دیده شده است که اینک چند نمونۀ در زمینه آورده شود .       فردوسی :   بفرد تا پارسی دری نوشتند و کوتاه شد داوری یکی تازه کن قصۀ زردهشت به نظم دری و به خط درست                  نظامی :   گذارندۀ داستان دری چنین داد نظم گزارشگری          ناصر خسرو :   من آنم که در پای خوگان نریزم مراین قیمتی در لفظ  دری را                               زبان دری منشا و زمان پیدایش        در خصوص منشأ و پیدایش زبان دری ، دانشمند و محققان نظر واحد ندارند . گروهی این زبان را شاخه یی از پهلوی ساسانی دانسته و کتابها و رساله های جهت به کرسی نشاندن ادعای خویش نگاشته اند .        این ادعا از برخی جهات قابل تأمل است چه شواهد تاریخی گواه بر این است که در ابتدأ زبان دری در دو کنار دریای آمو بلخ ، بامیان ، هرات ، سیستان ، مرو و برخی از شهرهای دیگر خراسان تکلم می شد و ساحۀ نفوذ آن تا عهد طاهریان و صفاریان از ساحۀ سیتان به سوی غرب انتشاریافته بود . از جانب هیچ هم مدرکی در دست نیست که متکی به آن گفته میشود چنانچه زبان دری را در زمان غزنویان ( 351 یا 352 یا 598 هـ  ) در دی و جبال و در زمان سلجوقیان ( 429 – 552 هـ ) در تبریز کسی نمیدانست .        قول ناصر خسرو در سفرنامه « در تبریز قطران نام شاعری را ، دیدم ؛ شعری نیکو میگفت ؛ اما زبان فارسی نیکو نمی دانست . پیش من آمد . دیوان منجیک و دیوان دقیقی بیاورد و پیش من بخواند و هر معنی که او را مشکل بود ؛ از من بپرسید یا او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود برمن خواند .»        گروهی پندارد که زبان دری از پارسی باستان به وجود آمده است . در این مورد نیز باید چنین اذعان کرد که هیچ گونه شواهد مبنی بر موجودیت زبان پارسی باستان عهد هخامنشی در بلخ ، مرو ، هرات و سیستان که مهد پیدایش و پرورش زبان دری باشد در دست نست .        با در نظر داشت این همه اختلا ف نظر ها اصل سخن این است که زبان دری یا فارسی افغانی نه از پهلوی ساسانی و نه از پهلوی باستانی ، بلکه از زبان پرثوی یا پهلوی اشکانی ( پهلوی شمالی یا پهلوی پارتی خراسانی ) یا مایه گیری دستوری از زبان های سغدی و تخاری و سپس با تاثیر پذیری لغوی ا ز زبانهای روستایی ، پارس باستانی و با اندک تاثر پذیری از پهلوی ساسانی ، در دو کنار دریای آمو در بلخ ، بدخشان ، تخار و پار دریا ، به وجود آمده است .        به گفته یی عبدالحی حبیبی ، پس از کشف کتیبۀ سرخ کوتل بغلان ( حدود 14 میلادی ) زبان عصر کوشانی در تخارستان ، دری قدیم بوده که ما در زبان دری دانسته شده که حدود دو هزار سال پیش از این وجود داشت ؛ تا اینکه پس ا زگذشت پنج شش قرن در قرن های نخسین اسلامی ، شکل زبان دری کنونی را به خود گرفت که بهترین نمونۀ نثر آن « مقدمه ابومنصوری 346 هـ » می باشد .        محمد رحیم الهام نیز با کوشانی ( تخاری ) را که به نام زبان « باختر» نامیده مادر زبان دری میداند .        پس از آنکه از خرابه های شهر « تورفان » ترکستان چین ، آثار زبان پهلوی اشکانی و سغدی بدست آمد ، پهلوی دو مفهوم پیدا کرد : یکی پهلوی اشکانی و دیگر پهلوی ساسانی .        خلاصۀ مطلب اینکه زبان دری و زبان پهلوی ساسانی موازی باهم یکی در افغانستان و دیگر در فارس به وجود آمد ه، پرورش یافته است و این نکته به وضاحت می رساند که زبان دری ( زبان پارسی ) از زبان پهلوی ساسانی ( پارسیک ) به وجود آمده نیست ، بلکه قبل از شیوع زبان پهلوی ساسانی موجود بوده است .        نباید پنداشت که زبان دری پس از نفوذ عربها به وجود آمد به اساس پژوهشهای علمی و زبانشناسی ثابت شده که این زبان چندین سده پیش از نفوذ عربها و زبان عربی در سرزمین ما وجود داشته تکلم میشد .        در فرجام باید چنین نتیجه گرفت که ساکنان شهر های بلخ ، بدخشان ، غزنی ، کابل ، هرات سیستان و مروه زادگاه و پرورش گاه اولی ، به این زبان تکلم میکردند که نخست زبان مردم بلخ ، بدخشان و مرو بود . سپس به نواحی غربی ، یعنی سیستان انتشار یافت تا اینکه در اواخر عهد سامانی و آغاز دورۀ غزنوی ، زبان د ر راهش را به طرف غرب خراسان باز کرد و پس از قرن های چهارم و پنجم هجری به حیث زبان علمی و ادبی جای زبان پهلوی ساسانی را گرفت و به این ترتیب زبان دری چیزی کم تاریخ دو هزار ساله دارد .        این زبان پس از آنکه از مرزهای غربی افغانستان به ایالت فارس و از آنجا به دیگر نقاط ایران انتشار یافت به نام زبان « فارسی » زبان رسمی ایران محسوب شد و شاخۀ دیگر ش که در پار دریا مورد تکلم قرار گرفت ، در تاجکستان به نام « تا جیکی » زبان رسمی آن دیار گردید . اکنون این زبان دارای سه لهجۀ بزرگ میباشد :        لهجۀ دری افغانستان ، لهجۀ فارسی ایران ، و لهجۀ تاجیکی تاجکستان بین این لهجۀ سه گانه از نگاه صوتشناسی ( فونولوژی ) اختلاف بیشتر وجود دارد ؛ مگر از لحاظ حرف و ساخت کلمه (مورفولوژی ) تفاوت موجود است به همین گونه ا زجهت مسایل نحوی ( سنتکس ) نیز اندک تفاوت وجود دارد ؛ مگر تفاوت بیشتر از لحاظ مجموعۀ کلمه ها ووجوه لغوی می باشد .                               وجه تسمیۀ زبان دری        زبان دری در طول تاریخ به نام های گوناگون یاد شده است ؛ چون : پارسی ؛ فارسی پارسی دری که از برخی از این نامها در قدیم ترین آثار منشور و منظوم دری یاد شده است ؛ چنانکه در کتاب « المعجم فی معاییرالشعارالعجم » تألیف شمس قیل رازی در سده هفتم هجری از « دری به اینگونه نام برده شده است : ........از صحیح و مشهور لغت دری مستعملات عربی ...... متداول باشد .»           ارج گذاری به این زبان و تألیف و ترجمۀ آثار از عربی ، توجه به این زبان پرمایه از دیر باز معمول بوده است و به نحوی از آنجا از این زبان یاد شده است که شواهد زیاد ، این ادعا را استوار بیشتر میبخشند .        در مقدمه « ترجمۀ تفسیر طبری » که در زمان حکومت منصور سامانی 350 – 365 هـ ) از عربی به پارسی ترجمه شده است ؛ چنین آمده : این کتاب را بیاوردند از بغدار ، چهل مضحف بود . این کتاب نبشته به زبان تخاری یا تازی بود و بیاوردند بسوی امیر منصور بن نوح پس دشخوار آمدی بروی خواند ن این کتاب و عبارت کردن آن به زبان تازی و چنان خواست که درین کتاب را ترجمه کند به زبان پارسی .        پس علمای ماورألنهر را گرد کرد و این ا زایشان فتوا کرد که :        - روا باشد که ما این کتاب را به زبان پارسی گردنیم ؟ گفتند :        روا باشد خواندن و نوشتن قرآن به پارسی آن کسی را که او تازی نداند . و همه خطهای بداند برترجمۀ این کتاب که :        این راه راست است .        پس ترجمه کردند و از جمله این مصحف ، اسناد های در از بیگفتند و اقتصار کردن برمسون اخبار.        همچنان آنگاه که جهت الحق امام محمد غزالی طوسی ، که کتاب « احیأ علوم الدین» را از عربی به فارسی ترجمه کرد و آنرا کمیأ سعادت نامید ؛ علت این ترجمه را چنین بیان کرده است : و ما اندرین کتاب ؛ جمله را شرح کردیم برای فارسی گویان و قلم نگاه داریم از عبارت بلند و مغلق و معنای باریک و دشوار تا فهم و « عوام » آن دریابد ؛ چه اگر کسی را رغبت به تحقق و تدقیقی باشد ؛ ورای این باید که از « کتب تازی » طلب کند ؛ چون « کتاب احیأ علوم الدین » و کتاب « جواهرالقران » و تصانیف دیگر که درین معنا به تازی تصنیف کرده ایم که مقصود کتاب عوام خلق اند که این معنا را به پارس التماس کردند و سخن را از فهم ایشان نتوان در گذشت به همین گونه خواجه نصرالدین طوسی در مقدمۀ قدیم  و خلاق ناصری ( 633 هـ ) نگاشته است :        « به وقت مقام قهستان ، حاکم آن بقعه ناصرالدین ابوالفتح » در اثنای ذکری که میرفت از کتاب « الطهاره » ابن مسکویه ، به محرالدین اوراق فرمود که :        این کتاب نفیس را به تبدیل کسوت الفاظ و نقل ا ززبان تازی به زبان پارسی ، تجدید ذکر می باید کرد ، چه اکثر اهل این روزگار که بیشتر از حلیۀ ادب اند ؛ از مطالعه چنان تألیفی به زینت فضیلتی حالی شوند ؛  احیای خیری بود ؛ هر چه تمامتر.»        همچنان شاعران دری زبان از این زبان به نام های گوناگون به قول محمد عوفی از ابوالعباس مروزی ؛ شاعر سده دوم هجری که به نام زبان دری و عربی شعر می گفت ؛ قصیده یی در مدح مأمون الرشید به دری ثبت است که دربیتی ا ز آن ( زبان پارسی ) چنین یاد کرده است : کسی برین سوال پیش ازمن چنین شعری نگفت مرزبان پارسی راهست تا این نوع بین  

َر ِسمَ چیست و مقصود از بَر ِسمَ گرفتن چیست؟

 

َر ِسمَ چیست و مقصود از بَر ِسمَ گرفتن چیست؟

 

           برسم گرفتن ومدتی دعا برآن خواندن همان ازبرای نعمت نباتاب سپاس به جای آوردن است که مایه تغذیه انسان، ستوران وزینت طبیعت است وبرسم را بعنوان نشانی ازکلیه رستنی‌ها درمراسم قرار داده وبه آن درود فرستاده می‌شود. گذشته ازآن واژه برز(که برسم ازاین واژه مشتق است) به معنی بالیدن ونمو کردن، دلیل دیگری برسمبل نباتات بودن برسم می‌باشد.

گذشته ازاوستا، به واسطه خبری ازاسترابون رسم گرفتن نزد ایرانیان بسیارکهن است. جغرافی‌دان مذکور راجع به یک آتشکده درکاپتا توکا(آسیای صغیر) می‌نویسد:«مغ‌ها درآنجا آتشی که هرگز خاموش نمی‌شود رانگهداری کرده وهرروزدرآتشکده تقریبا یک ساعت دربرابر آتش سرود می‌خوانند ویک بسته چوب دردست می‌گیرند وپرده‌ای تا به چانه آویخته که لب‌های آنان رامی‌پوشاند.» مقصود ازبسته چوب وپرده همان برسم وپنام است.

برسم گرفتن پیش ازغذا، درعهد ساسانیان مرسوم بوده است مکررا درشاهنامه به این رسم برمی‌خوریم وازآن جمله است: درضیافت نیا طوس سفیرروم، درنزد خسروپرویز، وقتی که بندوی یکی ازگماشتگان پادشاه پیش از غذا با برسم داخل شده وشاه به ذکرباج (باژ) مشغول شد سفیر مذکور برآشفته وازسرخوان برخاست.

بیامد نیاطوس با رومیان                        نشستند با فیلسوفان به خوان

چوخسرو فروآمد ازتخت بار                     ابا جامه روم گوهرنگار

خرامید خندان برخوان نشست               بشرتیزبندوی وبرسم به دست

جهان‌داربگرفت باژمهان                         به زمزم همی رای زد درنهان

نیا طوس کان دید انداخت نان                زآشفتگی باز پس شد زخوان

همی گفت باژ وچلیپا به هم                 زقیصر بود برمسیحا ستم

بَر ِسمَ چیست ؟

پرستنده آتــش زردهشـت                      همی رفت با باژو وبرسم به مشت(فردوسی)

زوروهوم و برسم ازویژگی‌های مزدیسنا ودرمراسم دینی عمده اسباب ستایش است . چنانچه دروقت تهیه نمودن آب زور وفشردن گیاه هوم وبستن وگشودن شاخه‌های برسم، جزاوستا‌خوانی وستایش خداوند هدف وخواسته دیگری درمیان نیست. همین رسوم آداب، با ابراز وآلات ویژه  درمندرجات برهمنان وکنشت یهودیان وکلیسای عیسویان هم دیده می‌شود.

این کلمه دراوستا برسمن آمده وازکلمه برز به معنی بالیدن ونمو کردن مشتق شده است. درسانسریت بره Barh  عبارتست ازشاخه‌‌های بریده درخت که به هریک ازآنها درفارسی تای ودرپهلوی تاک می‌گویند. دراوستا مشخص نیست که این شاخه‌ها ازچه درختی باید باشد، همینقدر دریسنا  25  هات  3  آمده اورورم برسمنیم،یعنی برسم( شاخه بریده) درخت یا گیاه. ازاین جمله وازبخش‌های دیگر اوستا معلوم می‌شود که برسم باید ازجنس اورورا (urvara) یعنی نباتات باشد. درکتاب شایست نه‌شایست فقط به ذکرآنکه برسم باید ازدرخت پاکیزه باشد، بسنده کرده است. ولی درنوشته‌های متأ خرین گفته شده که برسم باید ازدرخت انارچیده شود.

این شاخه‌ها با آداب مخصوصی همراه سرودن سرود‌های مذهبی وبه کمک کارد ویژه‌ای به نام برسم‌چین بریده می‌شود. مدت‌هاست که به جای برسم‌های نباتی، برسم‌های فلزی ازجنس برنج یا نقره ساخته شده که ابعاد آن‌ها عبارتست ازبلندی نه بند انگشت قطر یک هشتم بند انگشت.*

محل قراردادن برسم‌ها درهنگام مراسم روی شئی است بنام برسمدان یا ماهروی وعلت نامیدن آن شباهت دوسر این شی به شکل تیغه ماه است. *(درفرگرد  19  وندیداد فقره  19  نیزهمین ابعاد برای برسم درنظرگرفته شده است.)

 برگرفته از: پورداوود، ابراهیم- ادبیات مزدیسنا – جلد اول- انتشارات انجمن زرتشتیان ایرانی بمبئی وانجمن ایران لیگ بمبئی.              ص  32  ه و  556  تا  560

 

رباعيات عليرضا

 

 

 

 

                       رباعيات علي رضا

 

 

 

 

جانا تو چه آسوده روي از نگهم

                              آسوده رها شدي چه سان من برهم؟

حالا كه شدم عاشقت اينگونه شدي

                              گر تــو بـروي  مانم  و بـخت سيهم

 

 

 

 

آيينه تـــوانش نبود روي  تـو را

                            عطري به كجا دهــد دمي بوي تو را

حيرت زده ي زلف بهاري توام

                             يك شانه چطور شانه كند موي تو را

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در جــادۀ انـتظــار تو جان بــدهم

                                دل را به دل سرد زمستان بدهم

من منتظر تو باشم اين كار منست

                                تا خاك تنم به دست طوفان بدهم

 

 

 

دوري ز تو غصۀ جانكـاه مــنست

                             شب تا به سحر ياد تو همراه منست

دنيا چه کنم؟ فداي آن صورت ماه

                             دنيـــا همه رعيت رخت شاه منست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هر جــا كه روي مانع راهت نشوم

                                تا غصه ي چشمـان سياهت نشوم

عهــدي به دلم به عهـــد خود پابندم

                               جـان ميدهم  و دليـــل آهــت نشوم

 

 

 

 

 

 

 

فردا كه چو من عاشق و ديوانه شود

                              با خاطرخود دشمن و بيگانه شود

وابسته به ياد و خاطرات و نگهم

                                جانـم بـــرود برايش افسانه شود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من مزرعه ام پر از مترســـک شده ام

                    دل تنگ سرود و ساز و چک چک شده ام

یـــک روز دلـــم به وســـعت دنیا بود

                    امــــروز چرا  حــــقیر و انـــــدک شده ام

 

 

 

 

 

 

 

امــروز برای دل من نوروز است

                          انعــام من از رنج و غم دیــروز است

یارم به کنـارم و دگــر غم چه بود

                         یک روز خداییست،که آن امروز است

 

 

 

 

 

 

 

چیزی که مرا شاد کند یاد رخ توست

                            ویرانــــۀ قلبــم کند آبـاد رخ توست

آن چــیز که دارو شد و درمان دلـــم

                           از دست خدا بر دلم افتاد رخ توست

 

 

 

 

 

 

 

 

من می روم و خاطره ام دار عزیز

                                 طاقت نکنم خوب بدانم که تو نیز

حالا که شدم راهی و هنگام وداع

                                از بهر خدا به نزد من اشک نریز

 

 

 

 

 

 

 

صد شکر خدا که عاشق چشم توام

                               حیرت زده ای حقایق چشم توام

چشمــان بـلورین تو دریای منست

                               دلــتنگ سفر به قـایق چشم توام

 

 

 

 

یک پنجره ای خـــسته ز سرمای زمستان

                            نیمــش زده یـخ نیم شده آتش سوزان

ای کاش جدا گردد از این ننگ و دورویی

                            یا یخ بزند یا که بسوزد ز دل و جان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یک ســـاز دل انـگیز ز در باز در آمد

                           مژده به دلم داد که که گل ناز در آمد

خون در رگ دلمرده ای ویرانۀ من شد

                           با آمـــدنش هوش  بـه  پرواز در آمد

 

 

 

 

 

 

 

آخـر تو چرا با دلـــم اینـطور کنی

                                اینگونه به قلب ساده ام جور کنی

یک ماه شده که رفته ای از نظرم

                               حوت آمــده و وعــده مه ثور کنی

 

 

 

 

 

 

بازآ و مــرا باز تو آغــــاز دگــر ده

                               بر مرغ دم مرگ تو پرواز دگر ده

گیتار شده خسته ز یک رنگی آهنگ

                              گیتار مرا گیر تو یک ســاز دگر ده

 

 

 

 

 

 

 

بـــازآ و لب پــــنجره تا خـوب بـبینــم

                            چشمان تو را گوهر و الماس و نگینم

هر شب که خیال نگهت بگذرد از من

                            در کــــوچه چشمان تـو دلـگرم نشینم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زود آمــده بود و حـــیرتم بود چرا

                            خشکم زده بود و حیرتـم گشت دو تا

پیش آمد و افسرده نظر گـفت خدا

                            خواهد که من و تو هر دو گردیم جدا

 

 

 

 

 

 

آیینه تو مغرور نشو آنکه تو دیدی

                                محبوب دلم بود چرا رنگ پریدی

من را بنما، که وقت دیدار شدست

                                دانم که به از چهرۀ او هیچ ندیدی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاییـــز خــدا چـه رنگ رویــیـست مگر

                             عاشـق شده ای به حال من نیز نگر

رخسار من و تو هر دو زرد است چرا

                             معشوق تو هم مگر که رفتست سفر

 

 

 

 

 

 

 

 

دلــــــداده منـم ، رهــــا و آزاده منم

                                  آنکس که خدا به تو فرستاده منم

عاشق شدم و تو هم که معشوق منی

                                  تنها پسری که پایت ایستاده منم

 

 

 

 

 

 

زین بیکسی فغانــم و فریــادم آرزوست

                            زان مونـس وامید فقط یادم آرزوست

گیسو نهان بکرد و مرا حسرتش بکشت

                            زلـفی سیه رها شده دربادم آرزوست

 

 

 

 

 

در مقدم زیبای پرســــتوی بــهار

                                 درهر قدمی نهالی از عشق بکار

آغاز دگر،جشن سده،کشت نهال

                          از عشق پرستوست جهان نقش و نگار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ای ساعت یخ بسته چه سان در گذری

                           هر لحظه عقب عقب عقب می گذری

هر لحظه چو رفت دمی وفا از تو نرفت

                           شــــاید که تـو هم شدی رقــیب دگری

 

 

 

 

 

 

معشوق من امشب به دل خواب زده است

                        عاشق سر خود گوشۀ محراب زده است

عاشــــق ســـر راه  و منـــتظر در ره او

                        دل را به دل روشــن مهتـــاب زده است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مــعشوقۀ من دوای مــن جــــــام بود

                            جامی که در آن دوای فرجام بود

آن لحظه که حسرتِِ دلت شعله کشید

                            آســـوده شــده ایـن دل و آرام بود

 

 

 

 

 

 

 

گر می نگری به حال من خوب نگر

                               سر تا قدمم اثر ز محبوب نگر

دانی که چرا اثر زمن نیست کنون؟

                              عاشق نه دگر شهرۀ آشوب نگر

 

 

 

 

 

 

 

 

گفتی به تمسخر به دلم خنده کنی

                              خواهی که مرا به خنده دلکنده کنی

من را نتوانی که چنین کنده کنی

                              جـانم تو به خنده عشقـــم آکنده کنی

 

 

 

 

 

امروز دلم به شهر عشق آمده ای

                                لبخند بزن که بـهر عشق آمده ای

شهری که بود شهر همه پاکدلان

                               دلپاک شو که به نهرعشق آمده ای

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چون شیشه شوم،سنگ شوم گر تو بیایی

                           یا صلح شوم،جنگ شوم گر تو بیایی

راهـــت بنما  بر دل مـــن تا  که بـبینی

                           گه رهرو گه لنـگ شوم گـر تو بیایی

 

 

 

 

 

گفتـم كه تو ميروي گـــفت هرگـــز

                          او بود و دو چشم من نمي خفت هرگز

گفتم كه لبت گمان كنم شيرين است

                          گفتـــا كه لـــبم قيمتي است مفت هرگز

 

 

 

 

 

 

 

 

گفتم دل من به دخــتري دل نـــدهد

                             انسان دل خود به چشم خوشكل ندهد

تا نيـــم نظر كرد به قـــلبم گــــفتم

                             آدم نبود آنــــــكه دل عاجــــــل ندهد

 

 

 

 

 

 

من شيشه شدم نگاه او سنگ نشد

                             خونم فوران كرد و جهان رنگ نشد

در شعر خودم گم شدم از غصه و غم

                              حتي دل او ذره اي هم تنگ نشد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همچون گل پرپر شده در خاك شدم

                                 تا خاك در دلبر دلپاك شدم

بر من قدمي زد و من از جوش و خروش

                               پرواز كنان در حد افلاك شدم

 

 

 

 

 

 

 

 

اي نامه رسان نامۀ من گم نشود

                                 حرف دل من نصيب مردم نشود

من عاشقم و فقط از اين ميترسم

                                 آنكس كه شنيد رقيب هفتــم نشود

گلشن

خرام است اهل دنيا را زن و زر              كه او را نيست راه و رسم حـيدر

زن و زر هم به معني نيست لذت              بود انـدر حقيـقت رنج و محـنـت

به راه دين ســـراســـر ره زنانند               نخــواني مردشان كاينان زناــنند

بسا رستم كه اينجا زن صفت شد              بسا مطرب كه اينجا نوحه گر شد

دل حيوان چو مرد كار نـــــــبود               چون زنان پيش ديگـــــــران آمد

چو مردان جوشن شمشير برگير              نه اي آخر چــــو زن پيرايه بگذار

نظامي

پس مردان شــدن مردي نــــباشد              زن آن به كش جوانمردي نــباشــد

زنان مانــــند ريـحان سـفالـــــــند            درون سو خبث و بيرون سو جمالند

وفا مرديست برزن چون توان بست         چو زن گفتي بشوي از مردمي دست

بــــسي مردان كردند چاره سازي           نديدند از يـــــكي زن راســــت بازي

زن از پهلوي چپ گويند برخاست           مجوي از جانب چپ جانب راســت

چه دل بندي درآن دور از خدايـي            كــــزو حاصــل نداري جز بـــلايي

اگر غيرت بري با درد بـــــــاشي            اگــــر بي غـــيـــرتي نامــرد باشي

....

به صبرم كــرد بايد رهـــنموني               زني شد با زنان كـــــــردن زبوني

مگر ماه و زن از يك فن درايند               كه چون در بندي از روزن درايند

نه هرزن زن بود هرزاده فرزند              نه هر گل مــــيوه ارد هرنـــيي قند

زن گر نه يــــــــكي هزار باشد                در عــهـــــــد كــــــم استوار باشد

چون نقــــش وفا و عهد بـــستند                بر نــــــــــــــــام زنان قلم شكستند

زن دوست بود ولي زمـــــــــاني              تـــــا جــــــــــز تو نيافت مهرباني

چون در بـــــــــــر ديگري نشيند              خواهـــــــد كــه تـــو را دگر نبيند

زن مـــــيــل ز مرد بــــيش دارد              لـــيكن ســــــوي كـام خويش دارد

زن راســـــــــت نبازد آنچه بازد              جــــز زرق نـــســازد آنچه سازد

بـــسيار جفــــــــــاي زن كشيدند              وز هــيـچ زنـــي وفـــا نــديـدنــد

زن چيست نشانه گــــــاه نيرنگ             در ظاهــــــر صلح در نهان جنگ

در دشمني آفــــــــت جهان است             چون دوست شود بلاي جــان است

گويي كـــه نــكـن نـــــمـي نيوشد            گويي كه نـــكــن دو مــــرده كوشد

چون غم خوري او نـــشاط گيرد            چـــون شــــــــاد شوي ز غم بميرد

اين كار زنان راســــت باز است            افــــسوس زنـــان بــــــد دراز است

زن گرچه بـــود مــــــبارز افكن            آخــــــــــر چو زن است هم بود زن

زنگير كه خودبه خون دليراست            زن باشــــــــد زن اگرچه شير است

ناصر خسرو

بر قياس خويش داني هيچ كايزد در كتاب      ا ز چه معني چون دو زن كردست مردي را بها

عيب تو جامت نپوشد تيغ پوشــــــد يا قـل       گر نه اي زن يا قــــــلم زن باش يا شمشير زن

زيور زيب  زنان است حريرو زرو سيم       مرد را نيــست جز از علم و خرد زيور و زيب

تركان به پيش مردان زين پيش در خراسان     بودند خوار و عاجز همـــــــچون زنان سرايي

 به زن و كـــودك كســــــان منگر          اگــــــرت رغــبت است صحبت حور

زرق آن زن را با بي‍‍ژن نـشنودي           كه چـــه آورد آخـــر به ســــــر بيژن

 

گلشن راز

نشستي چون زنان در كوي ادبار        نميداري ز جهل خويشــــتن عار

زر و زن نيست الا مايـــــه ي غم        به جا بگذار چون عيســاي مريم

محمد کاظم کاظمی

محمد کاظم کاظمی

و قسم‌خورده‌ترين تيغ‌، فرود آمد و رفت‌

ناگهان هرچه نفس بود، كبود آمد و رفت‌

در خطرپوشي ديوار، نديديم چه شد

برق نفرين‌شده‌اي بود، فرود آمد و رفت‌

كودكي‌، باديه‌اي شير، خطابي خاموش‌:

پدرم را مگذاريد، كه زود آمد و رفت‌

از خَم كوچه پديدار شد انبان‌بردوش‌

تا كه معلوم شد اين مرد كه بود، آمد رفت‌

از كجا بود، چه‌سان بود؟ ندانستيمش‌

اين‌قدر هست كه بخشنده چو رود آمد و رفت‌

عنوان جدید است

به در د ت آشنا هستم

به آن شلاق ها و دره و کیبل

                          که  د ژ خیما ن

صدای نا له ات را در گلو افسرد

گمانم درد هایت را بجز تو هیچکس درمان نخواهد کرد .

بپا بر خیز

         بزن فریاد

                نفرین باد

اگر ده زن

      اگر صد زن

                هزاران در هزاران زن

زنند فریاد نفرین باد

جهان هم می زند فریاد

                       نفرین با د

                                بر جلاد

بدینسان درد هایت را تو خود درمان توانی کرد

 

             شاهکار آفرینش

زن هستی  شاهکار  آفرینش

                               تو هســــــتی نور چشـــم اهل بینش

به جنت بی تو آسا یش نباشد

                               گلستان بی حضـــورت خوش نباشد

نبودی نسل انسا ن هم نمی بود

                               بجـــــز تو آدمی آ د م  کی افـــــزود

تو هستی مادر و مبنای انسان

                               توهــــستی پرورشــــگاه دل و جان

تکامل از تو چون گردید آغا ز

                               طبیـــــعت با تکامل گشــت دمسا ز

تو هستی معنی و مضمون عالم

                               نبودی (کاف) کن هم می شـدی کم

چو (نون) اندر نفی می شد نمایا ن

                               جهـــــــانی در هبا می ماند پنهان

شد آغاز در وجودت زندگانی

                               نبـــــــودی  آدمی  هم  بود  فانی

ترا با ا ین همه شأ ن و شرافت

                               که پا بر جاست تا روز قــــــیامت

گروهی آن سبک مغز تبه کار

                               گمــــــــانت کرده مثل جنس بازار

نهادند نام نیکویت سیاه سر

                               نمودند نان خشـــکت را بخون تر

ز جام جان خوردند شیره ات را

                               به تیـــــغ کین بریدند سینه ات را

چو جمع کردند گلیم خانه ات را

                               به آتــــش سوختند کاشا نه ات را

گلویت را به خنجر پاره کردند

                               ز کـــــــــوی مأ منت آواره کردند

ترا در چادری محصور کردند

                               به ملک اجنــــــبی مزدور کردنــد

تنت با کیبل و شلاق بستند

                               غرورت را به نامردی شکـــستند

نمک نشناخته گان شیر مادر

                               نمـــــــــودند حال و احوال تو ابتر

رسد روزی همه نابود گردند

                               شوند خا کســـــــترو یا دود گردند

شرارت پیشه گا ن بی سرو پا

                               چنان کردند چنیــــــن گشتند رسوا

شنو از قول پیغمبر همین بس

                               بس است حرفی بود درخانه یک کس

               چنین گردنده گر کون و مکان است

               "بهشت در زیر پای مادران است"

 

 

عشق در زنجير سر دارد بلند
////////////////////////////

اژدهای ميکشــــــــد مارا به بند
يا هيــــــــــــولای مياندازد کمند
خيز ای همراه خواب آلوده خيز!
در چه خوابی ای رفيـق ارجمند
ميکــــشد اين اژدها با يک نفس
صد سر مغرور باصد نيشـــخند
هين ببينی کينه ی طاغـوتی اش
ديده ها بگشا و چشـــمانت مبند!
عشــق مياندازد اينـــــجا زير پا
حيله ها دارد آها ای هـوشمــند!
دست در دستـــم بده آنــگه بدان
رمز پيرِ را که ميــــــداد اين پند
زندگــــــــــی آزادگی نی بندگی
زندگی با سر بلندی ها پســـــند!
 

 

دگر بس است.....
 

برَم نتـــــــــرس نگــــــــاهی به جـــــــاده انـــــــــدازم

قدم قدم سفــــــــــری از خـــــــــــــــودم بيــــــــآغازم

قــــــــــدم زسرحد شـــــــــب تا در سپيـــــــــــــد سحر

تکـــــان دهــــــــــم سر و هم شانه از، گرد سفـــــــــر

بخوانـــــــــــم از پس ديوار های سرد و غمـــــــــــين

دل ِ شکســــــــــته ی تبعيـــــــض ديده گان ِ کـــــــين

تو که نشــــــــــسته و افســــــــــــوس ميخوری اينجا

سرت بزانــــــــــوی غم باز مينــــــــهی اينــــــــــجا

چرا نشســـــــــــــــــــته و هر روز سنگ مِشماری؟

چه ساده از پی تقدير ســـــــــــــــــــــــنگ پنداری!

من و تودســــــــــــــــت دوم خوانده انداينست درد

بگــــــــــور زنده بخســـــــــــپانده اند اينست درد

نگاه خســــــــــته اگرديده سالهــــــــــــــــای دراز

زمين سخــــــــــــــت فضا دور ، لای پنجه ی باز

دگر بــــــــــــــــــــس است برآ ای چراغ زندانی

بگو بـــــــــــگو ز دل داغ داغ زنـــــــــــــــدانی

برآ شکـــــــــــــــــــن تو طلسم نگفته هات کنون

برآ و خشــــــــــک کن از اشک ديده هات کنون

بخشکی دســــــــــــــت ستمگر که سنگ باريدی

بفرق خواهر من رنگ رنگ باريـــــــــــــــــدی

دگر بــــــــس است پی سايه ها مانـــــــــــدن ما

بزير چکمـــــــه ی تقـــــــدير سر نهــــــادن ما

دگر بس است که مشتـــــــــــی سرو دهن شکند

رسای ســـــــــــرو قدی را چو ( انجمن) شکند

دگر بس است بس است چشم و گوش بستن ها

به کنج خانه ســــــــر و دست و پا شکستن ها

 

 



 

پرده نشين

خبری پيچيده
بغضی پر کرده گلو
پشت دروازه با هق هق آهسته منم
پرم از دلهره ها
ساعت ديواری
تک تک ثانيه هاش
خش خشی برگ و زمين
يک بغل واهمه ميريزد در چاه يقين
کوکب عاشق کو
چشمکی تا به تسلای اين دل بزند
پشت فانوس غروب
آسمان خالی و گم کرده ی ماه
نقش سبزينه ی عشق
که بد از آينه ها
نيست، سرد است نگاه
چه عبوری چه شبی!!!
من هنوز
تکيه داده بدری
و خدا گفته ، خدا گفته ،خدا!
ای خدا خوش خبری......

 

ســتــم دامــان بــرچـيــدن نــدارد
جــهــان آغــوش نــالـيـدن نــدارد
خــرام آهــوان را چـشـم صـيــاد
دريـــغــا ديـــده ي ديــدن نــدارد


 

نـاديـه انجمن عـــزيــز! يــادت گــرامـي بـاد

غـزل نـاتـمام

داغ دگـري بــر دل تنگ غـــزل افـتـاد...



دردا و دريــــغــــــــا كــه لـــبـــي بــــاز نــكــردي
بـــــانــگـي نــــزدي مـــعــركــه آغـــاز نـــكـردي

اي واي از آن مـشـت كه خـــوردي بــه دهــانـــت
مـــشــتــي نــــزدي درب قـــفــس بـــاز نــكــردي

اي قــــمـــري مـــاتـــمــزده اي هــــمــســفـــر درد
مـــاتـــمــكــده ي عـــشــق ســـرافــــراز نـــكــردي

تـــدبـــيـــر نــكـردي خــطــر دامـــــــن صـــحـــرا
مــــرغـــان چــمــن را خــبــر از بــــاز نـــكـردي

آهـــو بــــره هـــا گــــوش بــه آواز تـــو بـــودنـــد
اي قـــامـــــت ســــبــز غــــزل آواز نـــــكــــردي

طــبــلــي نــــزدی بــــرســــر تــابــوت شـهــيــدان
از بــــنـــد طــلسـم ســــيـــه پـــــرواز نــــكـــردي

داغ دگـــري بــــر دل تنگ غــــــزل افـــتـــاد...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 نگاهی بر سیر تاریخی جنبش زنان در سطح جهانی 

 

تاریخ جوامع بشری مملو از مبارزات برحق زنان مبنی بر اعادۀ حقوق آنها بوده زیرا زنان نیمی از پیکر جامعۀ بشری را تشکیل داده اند که يک عنصر جزء لاینفک جامعۀ بشری را احتوا نموده و بدون آن انکشاف جوامع بشری از حیث تغیرات کمی و کیفی امکان پذیر نیست. این زن است که نوابغ ، نخبه گان و بزرگمردان تاریخ را در آغوش پر مهر خویش پرورده وتقدیم جامعه نموده اند که اکنون اخلاف آن به کار نامه های بی همتا و بی مانند آن ارج بی پایان قایل اند و در حقیقت امر با زحمات خستگی ناپذیر و پیوسته زنان با چنین مقام های بلند و بالا راه یافته اند ، بدون تردید باید مرهون احسان مقام والای زن باید باشیم .

جنبش حقیقی زنان در دهۀ اول قرن بیستم یعنی سال (1908) در شهر نیویارک ایالات متحده امریکا به منظور اعاده حقوق و از جمله حقوق اقتصادی پا به عرصه وجود نهاد و روی تحقق همین اهداف دست به اعتصابات عمومی زده و به خیابان ها ریختند ، صدای حق و عدالت را جهت حصول حقوق حقۀ خویش با مقامات و مجریان ارگان های اجرائیوی و حقوقی در میان گذاشته و طالب حقوق خویش در عرصه های سیاسی ، اقتصادی ، فرهنگی و اجتماعی گردیدند که سرانجام این تلاش های زنان در ایالات متحده باعث آن گردید تا حزب سوسیالست ایالات متحده امریکا دست بکار گردیده و غرض حقوق زنان کمیسیون را بنام  Women National Commission  ایجاد نمود تا سفارشات خویش را مبنی بر یک روز جهانی تحت عنوان روز بین المللی زن با مقامات ایالات متحدۀ امریکا و سایر کشور های جهان ارائه بدارند .

اما از این روز خجسته برسم یک عنعنه بشکل سمبولیک در کشور زیبای ما نیز تجلیل میشود جای که حقوق زن صرف در چارچوب گفتار ها باقیست سرزمینی که هر نوع بی عدالتی برزنان صبغه و رنگ قانون و آئین بخشیده میشود .  با این حال خوشحالیم که از این روز خجسته در موسسه ما یعنی زوا تجلیل به عمل میآید . و از مسئولین که در تجلیل از این روز بین المللی همکاری و معاونت فرموده اند ابراز شکران .

 

 

 

 

رودکی شاعروموسيقي دان بي همتاي عصرخويش

رودکی شاعروموسيقي دان بي همتاي عصرخويش

 

ابوعبدالله جعفرابن محمد رودکی در تاريخ ادبيات به عنوان پدر شعر پارسی شهرت دارد. وی در قرن سوم هجری قمري/ نيمه دوم قرن نهم ميلادی در روستای بنج رود ک، دوفرسنگی سمرقند، زاده شد و در همان روستای زاد گاه خويش از جهان رفت. وی از نوجوانی، با صدايی دلکش می خواند و از استادی بنام ابولعبک بختيار، درس نواختن بربط می گرفت. به زودی شهرت خنياگری و آواز خوش او با شعرهايی که خود می سرود، به همه جا رسيد و امير خراسان، نصربن احمد سامانی، را واداشت تا او را به دربار خويش بخواند. رودکی در دربار سامانيان که آزاد انديش و هنرپرور بودند، از مکنت و تجمل بسيار برخوردار شد. نوشته اند هنگامی که رودکی همراه نصربن احمد از هرات به بخارا می رفت چهارصد شتر زيربنه او بود. وی مردانی بزرگ چون امير نصر سامانی، ماکان کاکی از سرداران و اميران بزرگ ديلمی و ابوالفضل بلعمی وزير دانشمند دربار سامانی را، که جايزه های بزرگ به او می دادند، در اشعار بسيار زيبا و استادانه خويش ستوده است. با اين همه، رودکی شاعری ستايشگر نبود. شعرش روان، ساده، دل انگيز و سرشار از شوق و ستايش لذات و شادی های زندگی است.
اهميت رودکی در تاريخ ادب خراسان نه تنها به سبب آن است که وی پيش از شاعران بزرگ ديگر به سرودن شعر پارسی روی آورد، بلکه از آن جهت نيز هست که انواع مختلف شعر پارسی را به زيباترين و رساترين صورت ابداع کرد. او نخستين شاعری است که قالب های گوناگون شعر پارسی را بر پايه ای استوار بنا نهاد و راه را برای ظهور بزرگانی چون فردوسی و ساير استادان عصر غزنوی هموار کرد. پيدايش رباعی را در شعر پارسی طی داستان زيبائی به رودکی نسبت می دهند. رباعی شعری است کوتاه، مرکب از چهار پاره يا مصراع به وزنی خاص. نقل کرده اند که روزی رودکی چند کودک را ديد که چهارمغزبازی می کردند. جمعی از مردم، شيفته ظرافت و هيجان کودکانه، به دور ايشان گرد آمده بودند. رودکی به جمع آنان پيوست. کودکی شيرين زبان ضمن غلتاندن چهارمغزبا سخنانی موزون اشتياق خود را برای افتادن آن در گودالی کوچک که به اين منظور کنده بودند بيان می داشت و می خواند: " غلتان غلتان همی رود تا بن گود" حرکت ملايم چهارمغزبه سوی گود و انتظار و هيجان بازی و شيرينی رفتار کودک که همه را فريفته خود ساخته بود، چنان در طبع نازک شاعر اثر کرد که از آن پس رباعی های بسيار بر اين وزن و آهنگ سرود.
رودکی اشعار خود را به آواز خويش همراه نواختن چنگ و بربط می خواند. تاثير عظيم شعر معروف او: " بوی جوی موليان آيد همي" در ادب پارسی مثل است. نوشته اند که اميران و سپاهيان دربار امير نصر از توقف طولا نی او در هرات که حدود چهارسال به طول انجاميد ملول شده بودند. ناچار به رود کی روی آوردند تا به طريقی امير را به سوی پايتخت يعنی بخارا روانه کند. رودکی بربط برگرفت و به حضور امير رفت و به آوايی خوش برخواند:


 

بوی جوی موليان آيد همی ياد يار مهربان آيد همی
ريگ آ موی و د رشتی های او زيرپايم پرنيان آيد همی
آب جيحون با همه پهنا وری خنگ ما را تا ميان آ يد همی
مير سرو است و بخا را بوستان سروسوی بوستان آ يد همی
اين نغمه های خوش چنان در دل امير موثر افتاد که نوشته اند حتی به قدر پوشيدن کفش ها معطل نشد. بی موزه پای در رکاب اسب نهاد و به سوی بخارا راه افتاد.  

رودکی به داشتن بيش از صد هزار يا به روايتی ديگر يک ميليون و سيصد هزار بيت شعر در زمان خود ممتاز بوده است. اکنون ازاشعار او کمتر از هزار بيت پراکنده بر جای مانده، اما نوشته اند که وی با اشاره ابوالفضل بلعمی وزير ادب دوست امير نصر سامانی، کتاب کليله و دمنه را به نظم آورد. در هنگام نظم کليله و دمنه، رودکی کور بوده و ناچار گزارشگری در برابر او می نشسته و کتاب را برای او می خوانده است.
پس از عزل امير نصر پسر او نوح به امارات منصوب شد و دربار سامانی با وزارت فقيهی متعصب، ديگر از آن شور و حال و ذوق و اند يشه که در زمان امير نصر از آن سرشار بود تهی ماند. البته نمی توان اتهام امير نصر و ساير معاصران و درباريان او را تنها گرايش به حکومت فاطميان مصر دانست. آزاد اند يشی و زيبا پرستی که بيشتر به روح و زنده شدن خاطرات فرهنگ کهن اين سرزمين مربوط می شد با فضای خشک مذهبی که می بايست مردم را مطيع و اسير خلافت بغداد نگاه دارد مخالف بود و موجب تحريک های دائم و روزافزون بر ضد امير می گرديد. در اشعار رودکی، توصيف تاکستان ها و کارهايی که برای تهيه شراب از انگورهای درخشان آبدار انجام می شود بسيار آمده است. تنها قصيده کامل و تام و تمامی که از وی در دست است، قصيده " مادر مي"، با شرح شاعرانه انگور چيدن و شراب انداختن آغاز می شود. نغمه های دل نشين پرندگان و شادی و نشاط انسان در لذت بردن از زندگی زمينه اشعار اوست. اغتنام فرصت که بعدها موضوع اصلی شعر خيام و سعدی و حافظ است نخستين بار در آثار رودکی ديده می شود. با اين همه، رودکی شيرينی لذ ت زندگانی و شادکامی و شاد خواری را همه جا با بينش عميق فلسفی درباره ناپايداری جهان و اندوه و افسوس به گذ ر تند و بی امان دنيا درهم آميخته است.

 

 

درپایان روزگار دراز عمر، تصويري که رودکي از سيماي خويش در طي يک قصيدهء زيبا ترسيم مي کند اين استاد شاعران کهن را پيرمردي نشان مي دهد خسته و فرسوده ، با دندان هاي فرو ريخته، موهايي از غبار ايام سفيد، وبالايي از فشار بار زن و فرزند خم گشته ، که از ناداري و ناتواني چاره اي ندارد جز آنکه عصا و انبان بردارد و شايد در کوي و برزن مثل گدايان دوره گردروزبگذراند. واين مجموعه ناخوشايند درد انگيز تصوير شاعري رانشان مي دهدکه روزگاري در دربار بخارا بشعروآوازخويش، وبابربط وچنگ خوش سازخويش ، دلهاي نازنينان و گردنکشان را بدام مي آورده است. آيا اين رودکي کور مادرزاد بوده است؟ ازگوشه ها وکنايه هايي که شاعران نزديک بروزگاراوـ مثل دقيقي،ابوذراعه جرجاني، وناصرخسرو  . درباب اين استاد شاعران آورده اند، پيداست که اوراشاعري نابينا مي شناخته اند  .  گفت وشنودي هم که يک جا بين ابوحيان توحيدي وابوعلي مسکويه رفته است اين نکته را تأييد مي کند. چنانکه عوفي نيز آشکار مي گويد که وي ( اکمه بود) وچشم ظاهربسته داشت . اما از سخن خو اوـ آنچه هست بر نمي آيد که همه عمر او در آن تاريکيهاي بي پايان دنياي کوران گذشته باشد.  نه فقط ادعاي ديدن در بعضي اشعار اوهست بلکه تشبيهات حسي نيز در سخنان او کم نيست.  خاصه دنياي رنگ ـ که بر کوران مادر زادفرو بسته است ـ در شعر ا و جلوه اي تمام دارد. بعلاوه آن مايه عاشقي ها و دلفريبي هاي روزگار جوان که ياد آنها ايام سرد پيري و نيستي شاعر راگرم مي کرد البته از يک مرد عاجز بر نمي آيدوپيداست که بي چشم ، شاعر بخارا نمي توانسته است کنيزکان مه روي روم و زيبارا چنان شيفته وبي تاب خويش کند که با وجود بيم رقيب شبها به پنهان پيش وي بيايند. از آن گذشته روشني و درخشند گي توصيفات و تشبيهات اوآن مايه هست که انسان را در قبول داستان کوري مادر زادي ـ او بشک بياندازد وباآنکه درسخنان کوران ديگر چون بشاربن بردو ابوالعلاء معري نيز ادعاي رؤيت هست يادي که شاعر بخارا از روزگار جواني خويش مي کند چنان است که گويي کوري نيز مثل پيري وسستي و ناتواني فقط در سالهاي پايان عمربسراغ او آمده است. با اينهمه شايد اين احتمال درست نباشد که اورادر پايان عمر چنانکه در شرح يميني آورده اند*در طي شکنجه کور کرده باشند. هرچه هست تصوير پايان عمرشاعر اورا چيزي شبيه هومر شاعر افسانه هاي يونان ـ جلوه مي دهد وبي شک رودکي نيز ـ تا حدودي مانند هومرـ پدر شاعران د یار خويش بشمارمي رود  . رود کی شاعر دربار بخارابود که در آن روزگاران  وحتا قرنها بعد نیز دربار شاهان یگانه مرکز پرورش دانش وهنر بشمار می آمد. جویندگان شعر، کتابدوستان، نویسندگان و د بیران، دوستداران موسیقی وکسانی که بفرهنگ وهنر عشق می ورزیدند و می توانستند از صاحبان ذوق واستعداد حمایت کنند بدربار شاهان وابسته بودند . هر جا ادیبی ،  حکيمي ، ويا فقيهي بودبدربارامير مي آمدوهرکس هنري داشت که مي خواست آنرا بدوستداران هنر عرضه کند راه اين درگاه را پيش ميگرفت. در اين روزگار دربار نصر بن احمد امير ساماني روز بازار شعر وادب بود. پادشاه جوان به شعر و موسيقي نيز مثل رزم وجهانداري علاقه داشت. دوره سي سالهء سلطنت او روزگار رونق وشکوه فرامانرواي سامانيان بشمار مي آمدو داستانهاي بسيار از دادگري و دانش پروري وي در تاريخها آورده اند اين دعوي راتأييدمي کند. رودکي که باين پادشاه جوان پيوسته بوددردربار اوعزت ونفوذي داشت.ازاين رونام آوران ماوراءالنهروخاندانهايي چون بلعميان ، عد نانيان، جيهانيان، و مصعبيان نيز بيش و کم باوي بحرمت مي زيستند و شاعر در سايهء تربيت شاه ودرباريان وي ثروت و مکنت افسانه واراندوخت واز توانگران بخارا گشت  . ابن جعفر بن محمد بن محمد رودکي ـ که بعد ها ابو عبدالله نيزخوانده شد ـ در رود ک سمرقند بدنيا آمد و همانجا نشوونما يافت. درکودکي حافظه يي قوي  داشت. گويند هشت ساله بود که بشاعري پرداخت.  گذشته ازآن آوازي خوش نيز داشت وهمين موهبت او را با خنيا گران و رامشگران نام آور آشناکرد. چنانکه بختيارنامي که استادموسيقي بودوي را بشاگردي گزيد و بربط در آموخت. وقتي جعفر ببخارارفت بدرگاه پادشاهان ا ل سامان پيوست. آنجا بدستاويز هنرهاي خويش نفوذ وحرمت بسيار يافت. نصر بن  احمد پادشاه بخارا شيفتهء ذوق وهنر و قريحهءاو شدو از بس به اوصله داد توانگرش کرد. شاعر نيز هنر خويش را در خدمت او گماشت.   شعر مي گفت، چنگ مي نواخت و مجلس پادشاه را در ذوق ولذت غرق مي کرد.  در اين مجالس که نام آوران وبزرگان ماوراءالنهر حاضر بودند شعر او و آهنگ او شور و لطفي بي مانند داشت وبسبب همين نکته بود که بلعمي  اورا در همه ء عرب و عجم بي نظير ميشمرد. رودکی در شاعری  قدرت ومهارتی کم مانند داشت:خاصه در توصیف احوال وتجسم منازل بس چیره د ست بود.    تشبیهات و توصیفات او در نهایت لطف و دقت بود.هیچ کس  بخوبی او شراب را به عقیق گداخته ودندان را به ستاره سحری و قطره باران مانند نکرده بود. واز این گونه تشبیهات لطیف درخشان در شعر او بسیار می توان یافت*.غیر از قصیده سرایی بنظم مثنوی هایی چند نیز پرداخت : مثنوی کلیله و دمنه،و منظومه سند باد نامه ، ازین جمله بود که از آنهاجز ابیاتی پراکنده باز نمانده است ـ غزل او مایه رشک و حسرت عنصری بود ودرنزد وی غزل رودکی نیکو شمرده میشد.  شاید آواز دلاویز و نغمه پر شور چنگ شاعر نیزدر شهرت ورواج این غزلها بی تاثیر نبود. دریغ است که ازین غزلها نمونه هایی بسیار در د ست نیست. گذشته از این چندین قرن بعد اورا مخترع وزن رباعی نیز میشمردند.

 

آشنایی با برخی از عارفان و دانشمندان زنجان

آشنایی با برخی از عارفان و دانشمندان زنجان

تعداد بازدید :  886بازدید

منطقه زنجان درطول تاریخ پر فراز ونشیب خود عارفان ودانشمندان زیادی را در خود پرورش داده است. در این نوشتار تصمیم گرفتیم تا شما را با برخی از بزرگان نامی این ناحیه آشنا کنیم .

ابوالحسن علی بن هارون سببی زنگانی از جمله اندیشمندان و فیلسوفان بزرگ زنجانی است که بیشتر عمر خودرا با علمای عرب در کشورهای غربی سپری کرده است.این فیلسوف بزرگ یکی از سه دانشمند ایرانی است که رساله های با ارزش اخوان الصفا را نگاشته اند.زندگانی این دانشمند فرزانه مقارن با دوره آل بویه بوده است.در زمان آل بویه در ایران وبنی فاطمه در مصر به علت اختناق حاکم در موارد مختلف انجمن اسرار آمیز و جالب توجهی از دایره المعارف نویسان ایرانی و عربی به نام اخوان الصفا در بغداد وبصره گرد هم آمدند.هدف آنها تالیف و توفیق علم ودین وهماهنگی و تطبیق شرع اسلام با فلسفه و حکمت یونان مخصوصا فیثاغورثیان و ترکیب کلیه مسایل علوم منطقی ریاضی طبیعی الهی وحکمت عملی بود.آنها 52رساله با نام رساله اخوان الصفا ترتیب دادند کهدر هر یک از آنها درباره علوم مهم بحث شده بود.

رساله های اخوان الصفا که بسیار مفصل و جامع بودند در چهار قصمت رسائل ریاضیه تعلیمیه رسائل جسمانیه طبیعیه رسائل نفسانیه عقلیه و رسائل نامیه الهیه شرعیه دینیه که هر یک چندین رساله را شامل می شد تحریر شده بودند وقتی این مجموعه به اندلس برده شد ودر اروپا انتشار یافت تاثیر زیادی بر متفکرین اروپایی گذاشت.این عالمان که مولفان رساله های اخوان الصفا بودند دسته ای انقلابی محسوب می شدند از این رو از  ترس تحت تعقیب قرار گرفتن نام خود را افسا نمی کردند.در منبع معتبری امده است که نویسندگان این رساله ها پنج نفر شامل ابوسلمان محمد بن معشر البستی معروف به مقدسی ابوالحسن معروف به هارون سببی زنگانی ابو احمد مهر جانی ابوالحسن علی بن رامیناس العرفی و زید بن رفاعه بوده واز این میان سه نفر اول ایرانی ودو نفر بعدی عرب بوده اند وابو الحسن علی بن هادون سببی زنگانی نیز یکی از دانشمندان خطه زنجان بوده است.

 

شهاب الدين يحيي سهروردي "شيخ اشراق" پسر حبش پسر اميرک سهروردي، معروف به "شيخ اشراق" يا شيخ شهيد فيلسوف بزرگ و نامي ايران در قرن ششم هجري از عارفان نامي اين عصر بشمار ميرود. وي در سال 545 هجري در دهکده سهرورد از توابع زنجان به دنيا آمد، تحصيلات مقدماتي را در مراغه نزد مجدالدين جبلي به پايان رسانيد، پس از آن به اصفهان رفت که در آن زمان مهمترين مرکز علمي ايران بود. وي تحصيلات صوري خود را نزد ظهيرالدين قاري به پايان آورد و فلسفه ابن سينا را که در کمال شهرت بود آموخت. در اينجا يکي از همدرسانش فخرالدين رازي بود که بعدها از مخالفان سرسخت فلسفه شد.

سهروردي پس از پايان تحصيلات رسمي، به سفر کردن در داخل ايران پرداخت.  از بسياري مشايخ تصوف ديدن کرد و بسيار مجذوب آنان شد، در واقع در همين دوره بود که به راه تصوف افتاد و دوره هاي درازي را به اعتکاف و عبادت و تأمل گذراند.  سفرهاي وي رفته رفته گسترده تر شد و به آناتولي و شامات نيز رسيد و منظره هاي شام او را بسيار مجذوب خود کرد.  در يکي از سفرها از دمشق به حلب رفت و در آنجا با ملک ظاهر پسر صلاح الدين ايوبي فرمانرواي مصر و سوريه ملاقات کرد. ملک ظاهر که محبت شديدي نسبت به صوفيان و دانشمندان داشت، مجذوب سهروردي شد و از وي خواست که در دربار وي در حلب ماندگار شود. 

سهروردي که عشق شديد نسبت به منظره هاي آن ديار داشت، پيشنهاد ملک ظاهر را شادمانه پذيرفت و در دربار او ماند.  ولي سخن گفتن بي پرده و بي احتياط بودن وي در بيان معتقدات باطني در برابر هرگونه از مستعمان، و زيرکي و هوشمندي فراوان وي که سبب آن مي شد که با هر کس از در گفتگو و مصاحبه و محاجه درآيد بر وي پيروز گردد.  از طرفي استادي وي در فلسفه و تصوف هر دو از عواملي بود که دشمنان فراواني، به ويژه عالمان قشري براي سهروردي فراهم آورد.  عاقبت به دستاويز آنکه وي سخناني بر خلاف اصول دين اسلام ميگويد، از ملک ظاهر خواستند که او را به قتل برساند. چون ملک ظاهر از اجابت خواسته ايشان خودداري کرد، آن گروه به فقيهان شهر از خود صلاح الدين ايوبي قهرمان جنگهاي صليبي دادخواهي کردند.  صلاح الدين که تازه سوريه را از دست صليبيان بيرون آورده بود و براي حفظ اعتبار خود به تأييد علماي دين احتياج داشت، با درخواست ايشان فوري موافقت کرد. به اين ترتيب ملک ظاهر حاکم حلب زير فشار قرار گرفت و ناگزير سهروردي حکيم جوان و دانشمند را در سال 587 هجري به زندان افکند. اين فيلسوف بزرگ و نام آور ايراني در زندان ملک ظاهر پسر صلاح الدين ايوبي در حلب در جواني يعني 36 يا 38 سالگي از ادامه زندگي محروم گرديد و بقولي خفه گرديد يا کشته شد.  بهر حال علت مستقيم مرگ اين نابغه کم نظير ايراني که به فرهنگ اصيل آريايي، عشق و علاقه وافر داشت روشن نيست.  وي با وجود کمي عمر، پنجاه کتاب به فارسي و عربي نوشت که بيشتر آنها بدست ما رسيده است.  سرنوشت او چنين بود که در جواني به همان سرنوشتي دچار شود که سلف صوفي و مقتداي مشهور وي، حسين بن منصور حلاج، دچار شده بود. اين موضوع نيز قابل ذکر است که سهروردي در جواني مجذوب حسين بن منصور حلاج شده و بسياري از اقوال او را در آثار خود آورده است.

شیخ شفیق فرج معروف به اخی فرج زنجانی از عارفان به نام و زاهدان بزرگ شهر زنجان است که پس از کسب علم اسلامی در مدارس شهر زنجان به خدمت ابو الحسن نهاوندی رسید وتحت نظر او به درک عوالم کشف و شهود نایل شد.پس از آن به کشورهای اسلامی سفر کرد و بعد از تکمیل دانش خود به منظور تربیت شاگردانی دراین زمینه به شهر زنجان بازگشت.او در سال 457ه.ق وفات یافت .

ابوالقاسم تفکری زنجانی از فقیهان و زاهدان معروف عصر خویش است که در یال 395 ه.ق در شهر زنجان متولد شد و در سال473ه.ق در بغداد وفات یافت.نام کامل این عالم بزرگ یوسف بن حسن بن محمد بن حسن زنجانی است.

ابوحفص زنجانی فقیه و زاهدی کامل بوده وکتاب المعتمد از او به یادگار مانده است.وی در سال 459ه.ق دربغداد از دنیا رفته است.

    ابو القاسم زنجانی فقیه مشهور شافعی و استاد ممتاز و بلامنازع فقه شافعی بوده است.او که در نیشابور هم درس امام محمد غزالی بود در سال 439ه.ق در زنجان تولد یافته ودر سال500ه.ق در بغداد از دنیا رفته است.

ابوبکر زنجانی در فقه شافعی امامی مبرز و چیره دست بوده که روایات وی را مستند و بدون خطا می دانند.او در سال 430 ه.ق در شهر زنجان متولد شد.

میرزا ابوعبدالله ضیایی زنجانی از معروف ترین دانشمندان معاصر قرن چهاردهم ه.ق و مشهورترین فرد خواندان شیخ الاسلام های زنجان است.وی در سال 1309 ه.ق متولد شده ودر فلسفه وحکمت وعلوم عقلی تبحر یافت.بعدها عازم عتبات عالیات شد ودر آنجا به درجه اجتهاد نایل آمد.در اواخر سال1338به زنجان برگشت وبه مسند قضای شرعی نشست.چندی بعد عازم سوریه فلسطین قاهره ومکه شد ودر سال 1347 ه.ق به عنوان اولین ایرانی به عضویت مجمع علمی دمشق انتخاب شد و در دانشکده معقول و منقول به کرسی استادی تفسیر واخلاق وتاریخ فلسفه نشست ومدت چهار سال دانش پژوهان را از اندوخته های علمی خود بهرمند ساخت سپس به دانش گاه تهران منتقل شد ودر سال 1360 ه.ق وفات یافت این دانشمند بزرگ در طول عمر خود کتاب ها و مقاله های متعددی در مباحث دینی فلسفی و اجتماعی به زبان فارسی وعربی تالیف وترجمه کرد که برخی از آن عبارتند از:تاریخ القران الفیلسوف الفارسی الکبیر صدرالدین شیرازی شرح رساله بقا النفس بعد فنا الجسد طهارت اهل کتاب اصول القران الاجتماعیه الواحد لایصدر عنه الا الواحدف الافکار الوحی التصوف فی التاریخ الاسلام و الاوربیون عظمت حسین بن علی سرزمین اسلام دین فطرت رساله در لزوم حجاب یا فلسفه حجاب اندرز ارسطو به اسکندر وقهرمان(ترجمه کتاب الابطال).      

 

اشعار حسین آرش

    تفرقه

« مرغک پرشکسته ام دست نوازشت چه شد؟»

ازهمه جا گسسته ام دست نوازشت چه شد ؟

طعنۀ دشنه دارخود بردل ریش من مزن

سنگ به دل نبسته ام دست نوازشت چه شد ؟

شب به نگه نشسته ام آبی ِ چشمهات را

ای سحرخجسته ام دست نوازشت چه شد ؟

بازفگـنده یاد تو تفـرقه در سرا سرم

باز چه دسته دسته ام دست نوازشت چه شد ؟

هیچ  نیامدی وغم آمده درسراغ  من

چشم به درنشسته ام دست نوازشت چه شد ؟

 

 

                                                                                             دریغ ودرد

سیلی کشیده بر رخ تو همتبار تو

رفتند دسته  دسته همه ازکنا رتو

در دفترقضا  و قدراین شته بود

باید که برگ برگ شودبرگ وبارتو

این دست مدعاست که افتاده دریخن

این کارمدعی ست که کردست کارتو

هرد ست درمقابل دستت بلند شد

اما دریغ ودرد نشد دستیار تو

ای قلب من و خانه مردان روزگار

شاید دوباره خوب شود روزگارتو

 

 

                                                                                      آخرین پیاده رو..

آخرتوازبرای چه اینجاستاده ای

ای همنفس بگوچقَدربا اراده ای؟

من غرق انتظارتوبودم نیامدی

انگار دل به کوچه وپسکوچه داده ای؟

دنبال توروانه ام اما نمی رسم

تاآخرِپیاده روی هیچ جاده ای

گفتی که دوست دارمت ازجان ودل،ولی

ازجان ودل به یار دگرایستا ده ای

این شرط عشق ازتونباشد عزیزمن

نی مستی ونه رند،که بسیارساده ای

 

 

 

 

 

غم دیرین

همدوهمنفس نیست که ابراز کنم

هرچه اسرارنهانست زدل بازکنم

غیرآن فرسوده گیتار که من دارم وبس

چه بگیرم غم دیرین ترا ساز کنم

گوشه پرشده ازخلوت بی معنایی

بال احساس بیارید که پروازکنم

وای دردا !که نکردند علاج ات کس هم

خامه از اشک چه گوید سخن آغازکنم

عقده های که نمودست دلم ر تسخیر

هرشب وهرسحری باکی ام آوازکنم

 

غروب کرد

نفرین شدیم و ازبرما دل غروب کرد

شام سپید آنسوی ساحل غروب کرد

دیدم سپیدی ِ غزل چشمهای تو

درچشمهای آدم کامل غروب کرد

اندیشه های ناب غزل هیچ گل نکرد

چون،{مولوی} و{حافظ} و{بیدل}غروب کرد

درحیرتم که این غزل نا تمام من

از جاده خاست تا درمنزل غروب کرد

1387/5/14

 

دروغ بود

                                                                        گفتی که این حکایت مردم دروغ بود

پیدا ست درد های شما گم دروغ بود

دیگرحرام نیست دراین شهر هیچ چیز

 دیگر بنوش ازلب این خم دروغ بود

آتشگرفت دامن دریا زچشم تو

دریا دلی ودرد وتلاطم دروغ بود

درچشمهای تو چقدر خنده موج زد

درچشمهای خسته تبسم دروغ بود

آدم به میل خویش دراین خانه آمده

راز شگفت خوشۀ گندم دروغ بود

ای دوست ای الهه جاوید زنده گی

این شعرهم به باوری مردم دروغ بود

 

 

 

 

روزگارغم

ای دوست! گشته ام به خدا سنگسار غم

سنگی بزن به شیشۀ این روزگارغم

سنگی بزن که باز دلم زخم خورده است

زخمی که کرده است دلم را دچار غم

این هم چه عاد تیست که من" کیف" میکنم

غم باده میدهد ،شده ام میگسار غم

 این جا کسی به داد دل ِ مانمی رسد

اینجا چشیده است کسی انتظارغم

گفتم بیا که بازبه خویش اعتنا کنیم

گفتی که غنچه ها همه گشتند خارغم

..

 

عشق توبه صحرا جنون ام کشدآخر

ازمسجدو می خانه برون ام کشدآخر

عشق توچومنصوربه نیرنگ حقیقت

دیوانه صفت باز به خون ام کشدآخر

عشق تو مرا نیمه شب ازخانه به صحرا

باعشوه ونیرنگ وفسون ام کشدآخر

این واژچه معناست که هرلحظه به ذهنم

چرخیده وچرخیده وچون ام کشدآخر

دل رابه ره اش دادم و افسوس که میگفت

نامردوسیاه کارو زبونم کشدآخر

 

 

گل انجیر

زنده گی گنگ تراین حلّ معما شده است

چه فریب است که برجان و دل ماشده است

زند گی ابر سیاهیست خروشنده وتند

غضب آلوده دچارمن تنها شده است

زنده گی فیلم ترا ژیدی ِغمهای من است

چندروز یست کزاین پرده تما شا شده است

زنده گی غمکدۀ دوری تنها یی توست

زنده گی درد تو، تنهایی تو،ها،شده است

زنده گی جنگل جان سوخته ی جان مست

گل انجیرمنی بی سرو بی پا شده است

87/5/10

 

 

 

چندين رقم               

ای آشنای خوبم، پا از"گلم" کشیدی

بردوش خستۀ من، بسیارغم کشیدی

دیوانه وار،آری!  گیچ است کلۀ تو

یانشۀ شرابی... یا که" چلم" کشیدی

شاید به باد دادی رسم رفاقـتت را

چندین خط موازی چندین رقم کشیدی

آن روزهای اول پابند عهد بودی

این روزهای آخرمثلیکه  نم کشیدی

درپشت سربرایم چی ها ییکه نگفتی

درپیش روی خودرا ثابت قدم کشیدی

یاری چنین نباشد ای آشنای خوبم 

باید بنوشی آخر چاییِ که دم کشیدی

 

 

آیینه را به جرم وفا، دارمی زنند

شمشیر را به فرق وفادار می زنند

گِل میکنند آب صفارابه دست خویش

وقتی به جان ما وتو"بیخار" می زنند

 اینها به چشم ما و تو تنها نه خاک را

خنجربه قلب مردم افگارمی زنند

اندیشه رابه دست جهالت سپرده، لیک

حرف ازچگونه بودن پندارمی زنند

صدلکه ازسیاهی مرداب خویش را

برقامت بلند  سپیدار می زنند

 

 

از روز و  روزگارِ فراری،  فرارکرد

آن لحظه های گریه وزاری فرار کرد

ازمن نسیم صبح نه، حتا شب سیاه

ازمن هوای لحظه شماری فرارکرد

آهوی مست گشتۀ چشمان مست تو

از زیر چتر  چشم شکاری فرارکرد

سرما چه سخت گشته در این روزگار تلخ

موسیچه مرده است ، قناری فرارکرد

 

 

 

این خاک زار تشنه بی تو چمن نمیشه

معبد سرای عاشق غیر از وطن نمیشه

گفتم بکُش مرا تو با هر چی میتوانی

این جسم پاره پاره با سوختن نمیشه

ای دل مپیچ دیگر در دام زلف عشاق

دیوانه محبت چون کوهکن نمیشه

دستان مهربانت ای دخت شهر کابل

آغشتهء جنایت در قتل من نمیشه

با درد بی پدر تا پیوند را گسستم

دیدم که زندگانی "هی" واقعاً نمیشه

رفتی ودرفراقت جان سبیل خود را

تسلیم مرگ کردم تنها شدن، نمیشه

 

 

خنده مکن

 دگرای دوست به عکس العملم خنده نکن

به این زنده گی ِ مبتذلم خنده نکن

                                                                         چقدر هستی خودرا به بسرت نیست کنم

زنده گی کشت مرا، براجلم خنده نکن

غزل آخرمن سورۀ چشمان تواست

ای سیه چشم برو، برغزلم خنده نکن

ازقضا دست من افتاد به دامان کسی

ازقضاوت زده گان ِ ازلم، خنده نکن

دگرای دوست به دیوانه گی عاشق خود

به سرِ مشکل بی راه حلم ،خنده نکن

عاقبت دست فلک ازبر من دورت کرد

بادل و دست فلک  درجدلم، خنده نکن

 

 

دردوجهان بِکَش مرا باز به دار زنده گی

آفت جان من شده داروندار زنده گی

آفت جان من شده رفتن و برنگشتند

بی توغروب می کند فصل بهاد زنده گی

گفت: به من مرو ازپی سوختن مرو

هیچ وفانمی کند قول و قرار زنده گی

خردو خراب و خسته ام ازهمه گی گسسته ام

دل به غم توبسته ام آخرکار زنده گی

ازدل ما نمیکنی هیچ وفا نمی کنی

ای که چه ها نمیکنی یار به یار زنده گی

   23/4/87

زنده گی برسرمن بارغم انداخته است

گاه با تیرزده  گاه" بم" انداخته است

زنده گی بدرقم ای دوست جزایم داده

چندروزیست که بادل به هم انداخته است

چندروزیست که اسکندرِ رویای دلم

پشت گم گشتۀ خود جام جم انداخته است

چندروزیست که معشوق خراباتی من

سرّ گم گشتن خود را قسم انداخته است

مهربانِ که غم خویش به اومی گفتم

به خدا ازدل خود بی رقم انداخته است

یاکه او مردمک چشم مراکرده سفید

یا به چشمان سیاهِ صنم انداخته است

از ازل دست نگارین کسی ازسرخشم

بخت ناشاد مرا ازکرم انداخته است

 

نوروز

گل کرده به چشمان توخندیدن نوروز

واجب شده برمن به خدا دیدن نوروز

گل کرده به چشمان توصدآینه فردا

صدآینه خوشبخت، به پایـیدن نوروز

ای دخت قیامتگراین دهکده!ای گل!

شرمیده زچشمان توشرمیدن نوروز

بی رنگترین غنچه به باغ گل یأسم

وقتی که نیایی توبه گل چیدن نوروز

باز آمده از دورترین نقطه دنیا

معشوق ستمگرسرپرسیدن نوروز

آیینه! به آیینۀ چشما ن توسوگند

جاری شده درجان توخشکیدن نوروز

 

دوریِ چشمهای تو ما را، خراب کرد

همبسترهمیشه غمی باشراب کرد

مانند روزگارِِسیه سرنوشت من

 بیچاره گشت وقتی ترا انتخاب کرد

این آرزوی بی پدر لعنتی مرا

یک عمردربرابر درد توآب کرد

آیینه دربرابرِ بی با وری کشید

وقتی دوباره باورخودراخراب کرد

مارا به جنگهای سیاه وسپید شب

دعوت به سوی خویش" جلالت مآب" کرد

 

 

امروزهم به پیرهنت گل گذاشتند

مارابه دست دخترکابل گذاشتند

مارابه دست دخترک گلفروش شهر

بردوش بینواش تحمل گذاشتند

امروزهم به وسعت تنهایی کسی

دیوانه وا رغنچۀ سنبل گذاشتند

اینها چراغ معرفت خویش رادگر

روشن نکرده اندفقط گل گذاشتند

 

 

 

                  ازدل ......

مارا چقدرازدرمنزل کشیده است

مارابه سوی حادثه هادل کشیده است

آخربرای مردن خود این ستم زده

صدجام، آرزوی هلا هل کشیده است

هم بخت واژگون هم این روزگارنحس

هردومرا بسان غم ازدل کشیده است

ماهی صید گشتۀ رویای خویش را

این بارچندم است به ساحل کشیده است

معشوق ناجوان تما شاگرم  قشنگ

برسرنوشت من خط باطل کشیده است

درد که در نبود تو نامرد می  کشم

نی"مولوی"نه" حافظ" و"بیدل"کشیده است

 

 

 

 

 تا به زنده گی ای گل عاشقانه شک دارم

خنده برجنون خود شکوه ازفلک دارم

با جهان بی انصاف این عتیقۀ نامرد

مثل آدم و حوا  درد مشترک دارم

گرچه آشنایی ها می کُشد مرا آخر

آشنا ببخشایم دست بی نمک دارم

سفرۀ دل خود را میتکانم ازغمها

همچو حافظ و سعدی مالک المَلک  دارم

 

*   *     *

 

 

چی هویدا شده وباز چه گم ریخته است

آسمان برسرمن بمب اتم ریخته است

آسمان برسرمن عالم تنها یی را

وبه مینای شما ازمی خم ریخته است

آسمان طرح دل کوچک ویران مرا

بعدازآن جنگ جهانی دوم ریخته است

اومرا سخت جهنم زدۀ میدانست

اودلم را به دوشنبه و به قم ریخته است

 

 

 

وقتي شرارِ شور خود ازمن دريغ  كرد

حرفى نزد، «چطور» ِ خود ازمن دريغ  كرد

وقتى غرور چشم سياهش كشيد نيست

ديگر چرا غرور خود ازمن دريغ كرد

ماهي شدم كه باز به تورش بیاورم

آيا چه شد كه تور خود ازمن دريغ كرد

تاريك شد زمانه واين زنده گى ِ تلخ

خورشيد من كه نور خود ازمن دريغ كرد

گفتم به دست خويش مرا پاره پاره كن

دستان نا صبور خود ازمن دريغ كرد

گفتم به گور مي كشم اي زنده گي ترا

نامرد بو د گور خود ازمن دريغ كرد

 

 

 

خط خورده عشق نه فرهنگ زند گی

بی مزه است قصهء یکرنگ زند گی

فصل وداع چند قناری ز همدگر

هر یک که می زنند به سر سنگ زند گی

هر کس به نام درد جدایی که میسرود

می گفت: خاک بر سر این رنگ زند گی

فریاد یک پرنده که از هجر آسمان

می آمد ای عزیز! به آهنگ زندگی

ای کاش گم شود به خدا رنگ این غروب

برگردد او به خانه ازین جنگ زندگی

 

 

 

بگذار که با جرعه و با باده بمیرم

در بحث حماقت نکند ساده بمیرم

بگذاربه آن یار بخندم که دلش را ـ

در بند سر زلف کسی داده بمیرم

بگذار که مانند هزاران سگ ولگرد

سوزن بخورم بر سر این جاده بمیرم

بگذار دو صد جرعه بنوشم ز شرابش

افتاده و افتاده و افتاده بمیرم

ای عشق گرفتی و مرا در قفس غم

ای عشق رها کن که من آزاده بمیرم

آنقدر نفس بر سر من کرده قیامت

اسباب جنازه بکن آماده بمیرم

 

 

لواي صلح

زیباست در طبیعت آدم هوای صلح

جاریست درتمامت ما مدعای صلح

جاریست درتمامت ما باهمی هنوز

ماباهمیم جان ودل ما فدای صلح

آری خدای نیز تمنای صلح داشت

زیرا گماشت حضرت آدم برای صلح

 ای دل به حرف هیچ کسی اعتنا مکن

بگذار تا بلند بماند لوای صلح

ای هموطن قسم به  خدا دوست دارمت

خورشید چشمهای شما است جای صلح

همبستگی ویکدلی وهم برابری

درخانه های ماست که آمد صدای صلح

 

 

رفتم كه بسوداي توباشد غزل من

ديدم كه درآنجا تونه اي لب عسل من

ازدوري تومرگ زمن روي گرفته

ازدوري تو گم شده اي گل اجل من

زنهاردگرآدم ديروز نيم من

امروز دگرساخته طرزالعمل من

ديگرتونياهيچ به دنبال دل خوش

بگذار كه بيچاره بماند بغل من

دانسته توازعاشق خوري گرفتي

اينست سزاوار دل مبتذل من

 

کاش می شد که غم خویش برای تو بگویم

ازدل خسته درویش برای توبگویم

کاش می شد که سرمن به وصا لت برسد

سخن ازعا طفه ها بیش برای توبگویم

غم خورشید زمان و غم تنها یی خویش

بنشینم به کنارتو و ازپیش برای توبگویم

بنشین دربرما پنجره ها را بگشا

بگشا تا که خوب اند یش برای توبگویم

سالها یست که نجوا ننمو دم بکسی

من ازآجنگ ازآن نیش، برای توبگویم؟

87/6/15

 

آیینه باش آینه بودن سرشت توست

زنگ ازدل سیاه زدودن سرشت توست

آیینه باش تاکه از آینه بگز ری

آینیه گی و فته نبودن سرشت توست

دروازه های بسته تردید عشق را

بگشای در بزن که گشودن سرشت توست

ای دل به یک دوسه غزل تازه ات مناز

فریادکن که هرچه سرودن سرشت توست

ای ماه! رخ بزن به سری هركه عاشق است

دلهای عاشقانه ربودن سرشت توست

 

 

 

گاه آب و گاه آتش ، گاه هیزم می شوی

گاه تنها میشوی درخویشتن گم می شوی

لطف بی پایان تو سرمایۀ دیوانه گی ست

گر چه با نا مهربانی  درتکلم می شوی

ای رفیق ای آشنای کشتزار سوخته!

آفتاب کشتزارمست گندم می شوی

گاه می نالی و ازدرد کسی، از زندگی

دردمند یک نگاه و یک تبسم می شوی

مثل باران ندامت می شود چشمان تو

مثل دریای پرازغم درتلاطم می شوی

 

 

 

 

 

یکبا ره ترک خانه و کاشانه کرد ورفت

ما را خیال مردم  بیگانه کرد و رفت

ناسازگار من  كه سرسازگار داشت

زلف سیاه بخت مرا شانه کرد و رفت

مثل نسیم صبح به هر کوچه پیچ خورد

در تنگنای سینۀ من خانه کرد و رفت

حتا به من... به هیچ کسی اعتنا نکرد

«بیک» غم  همیشۀ خود شانه کرد و رفت

صد بارپیش پایش افتاده ام به سر

پس اعتنا به عاشق تنها نه کرد و رفت

فریاد جانگداز مرا دست کم گرفت

آخر به شمع سوخته  پروانه کردو رفت

ققنوس من پرندۀ آتش سرشت من

درشعله بال و پر زد و پر وا نه کرد و رفت

 

 

 

 

 

همباور خورشيد

ما همنفس رنگ به رنگ دل خویشیم

افتاده به دست دل تنگ دل خویشیم

ما شیشۀ بشکسته به هرسنگ نبودیم

ما شیشۀ بشکستۀ سنگ دل خویشیم    

ما پیکرۀ سنگی ِ افتاده  به دریا

دیریست که در کام نهنگ دل خویشیم

آخربرو ای جنگ از این خانة ویران

زندانی فریاد تفنگ دل خویشیم

ای ابرغضب از سر خوشید برو زود

هم باورخورشید قشنگ دل خویشیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من از درد تمام شهر می ترسم

واز درد دل تنهای تنهایی یک انسان

من از چیزی شبیه بر رسی های شما بسیار می ترسم

که بیهوده به پای دخت آتش زاد می بندید

شما بسیار بی رحمید

شما بسیار...

دگر معنی باور ها برایم چیزی مبهم نیست

چرا هر کس به قدر خویش می کوشد

که زهر آلود باشد آبهای چشمه های تازة خورشید

و من مانند دریا ها  ومثل ابر فروردین

 گهی بیهوده می خندم  گهی بیهوده می گیریم 

به هر سوگ و به هر شادی

بلی بیهوده می خندم

بلی بیهوده می گیریم

خدا درد دل مارا نصیب هیچ انسانی دراین آتشفشان غم...؟ نگرداند

اگر داند....

 

 

 

نمرود چشم بر ره ایمان شما ستید

فرعو نیان فته دوران  شما ستید

آغاز جنگهای پریشان روزگار

انجام جنگهای پریشان شما ستید

دریای پرخروش تلا تم ندیده را

آبِ کثیف و آتش و توفان شما ستید

دیگر به هیچ خسته شِفا عت نمی شود

وقتی که درمیانه میدان شما ستید

جوزاچقدر ماه پُر از مهربانی است

سرمای سرد سخت زمستان شما ستید

موجود ناشناخته اید ای یزدیان

نی آدم و  نه ملحدو نه مسلمان شماستید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از قصد سربه پای تو بی غم گذاشتیم

فردوس را به اهل جهنم گذاشتیم

مازخمی زمانه ی زندان زنده گی

برزخم و زخمه های تو مرهم گذاشتیم

دل را به هیچ پاره این آسمان مبند

حوای من برای تو آدم گذاشتیم

آینه مقابل خود را شکسته ایم

برزخم های پیکر خود بم گذاشتیم

حالا بخند برهمه داروندارما

دارو ندار خویش به عالم گذاشتیم

حالا بخند باز به این سرنوشت پوچ

این سرنوشت را به تو محکم گذاشتیم

بودو نبودماهمه در دست های توست

تکرارمی کنی که چرا کم گذاشتیم

 

 

...وتو ای دوست مرا دار بزن،دار بزن!

 بر سرِ مردۀ من زار... نه گیتار بزن

تا دل پُرغمت از کشتنِِِ من شاد شود

قصۀ تلخ مرا بر همه جا جار بزن

بنَویس آنچه دلت خواست به یک لوح بزرگ

بعد آنرا بسرِ کوچه و  بازار  بزن

...وتو ای دوست مرا باهمه آیینه گی ات

به سرم سنگ دو  دل بودنِ بسیار  بزن

تا که از پیش نگاهان شما گم نشوم

نشوی راحت ازین درد ، خبر دار!  بزن

جرمم این بود که آیینه خطاب ات کردم

بعد ازین بر سر هر آینه بازار  بزن

این چنین شکوه نمودن به خدا نامردی است

یا دگر شکوه نکن  یا  نکن انکار  بزن

 

می تر سم ازآن روز روایت نتوانم

آدم نشوم هیچ جنایت نتوانم

می ترسم ازآن روز که شوریده سرم را

جانانه بخواهی و فدایت نتوانم

فریاد کشم عالم تنهایی خود را

جزاین به خدا هیچ برایت نتوانم

ای وارث تنهای دل کوچک شاعر

ای درد ازاین خانه رهایت نتوانم

 

 

از بس بیاد روی مه ات واژگون شدم

از خانه پاکشیده به صحرا برون شدم

خاک رهت چو سرمه کشیدم به چشم خویش

گویا که آزمودهء این آزمون شدم

از عشق آتشین تو ای نو بهار حسن

همچو دل رمیده به دریای خون شدم

دل سنگ کس بسان تو هرگز ندیده ام

وقتی به یاد روی تو ای نیله گون، شدم

 

 

 

دنيا براى گريه نمو دن بنا شده

دنياى درد های من ازمن بنا شده

دنیای من همیشه به تنهایی و سکوت

دنیای تو به من  نرسید ن بنا شده

آهوی مست گشتۀ من یک دمی به ایست

دنیای تو برای رمید ن بنا شده

چشمان مست تو چقدرصا ف وساده است

چشمان مست توست که بامن بنا شده

دنيا چگونه را ز عجیب است اى خدا

دنیا فقط  به خاطر مر دن بنا شده

چشمان تو دو آینه روبه روی من

چشمان من به آینه  دیدن بنا شده

 

 

 

آ ما ده ام که سنگ شوم پیش روی تو

با خویشتن به جنگ شوم پیش روی تو

دل نیست شیشه است دلم شیشه است،ها

سنگی بزن شرنگ شوم پیش روی تو

تا هیچ گاه  شک نکنی رنگ رنگ آه

هرلحظه رنگ رنگ شوم پیش روی تو

این آسمان که سالها ست غرورش شکسته است

آخر بگو چه رنگ شوم پیش روی تو

 

ای کاش بمیرم سرپیمان رفا قت

تاشک نکنی هیچ به دامان رفا قت

ای کاش بمیرم که زشرّم بدرآید

 دامان  تو ودست وگریبان رفا قت

آخرچقدرخوب بسیلی زدی ای دوست

 بیچاره یی را باز نه  میدان رفا قت

خیراست که پیراهن نودربراو نیست

پیراهن نونیست دل وجان رفا قت

بی تو به نظرمیرسد ای دوست که هیچم

 بی تو به خدا گم شده ایمان  رفا قت

ازخلقت خود" بدزدم "بد زدم ای دوست

 ازخلقت خود می کشم احسان رفا قت

 

 

 

 

هان ای شب سپید سیه پوش غم شوی

برخیزی از مقابل ما تا عدم شوی

برخیزی از مقابل ما ای شب سپید

حداقل سیاه شوی دست کم شوی

آماده ام به هر رقمی روز سر کنم

تا زیر پای حادثه ها بدرقم شوی

آن گونه ای که پیش قدمهای نحس تو

روز هزار مرتبه من می شوم شوی

در ظلمت سپید خودت یک کمی ببین

در ظلمت سپید که شاید عدم شوی

 

 

 

 

لعنت به قسمتم که به جز غم ندیده ام

لعنت به زخم های که مرحم ندیده ام

لعنت به روزگار که آیینه تو است

مانند خویش در همه عالم ندیده ام

لعنت براین بهشت که بر من سپرده ای

من که همیش غیر جهنم ندیده ام

یکباره می زنم سر خود را به روضه ات

این مرتضی کجاست ـ که آدم ندیده ام

آن گونه می روند دو عاشق براه خویش

بی غم نمی شوند که با هم ندیده ام

 

 

رفتی و سالهاست که تنها نشسته ام

آخر به من رواست که تنها نشسته ام؟!

آتش بزن به باد بده هستی مرا

آتش زدن به جاست که تنها نشسته ام

رفتی و باغزل سروکارم نه می شود

برگرد این جفاست که تنها نشسته ام

بیگانه هیچ درد برایم نداده است

این درد آشناست که تنها نشسته ام

هرگز نیا و درد دلم را دوا مکن

هجر تو کیمیاست که تنها نشسته ام

 

 

 

* گورپدر شان اگرم یار بخوانند

بگذار که دیوانة  با زار بخوانند

 دیوانه مشو ازهمه دیوانگیِ خویش

دیوا نه اگر روز دو صد بار بخوانند

گرچه بخدا سکۀ بَد نقشِ دورو یند

حّتا که اگردوست،اگر یار بخوانند

فُرصت شمری شیوة پیشنه شان است

لعنت به تو، آنکس که سردار بخوانند

دنبال دل خویش برو آینه بشکن

رنگی دگری یافته، بگذار بخوانند

این خود صفتان را به دل شان بگذارید

تا خوب مرا احمقِ بسیار بخوانند

*گورپدر شعر اگر یار بخواند (سمیع حامد)

 

 

 

 

دنیا درد های تو بسیار ساده است

شاعر بگو که بر سر تو چی فتاده است

آبی ست رنگ حرف تومانند آسمان

آبی ست رنگ حرف تو زیرا که ساده است

شاعر! بیا برای خدا خوش بکن دلی

شاعر چرا برای تو کس دل نداده است؟

شاعر بیا و نعش دلت را نگاه کن

شاعر، نگاه!... نعش دلت…روی جاده است

شاعر تو ازکدام سرک می کنی عبور

اینجا کسی برای شما ایستاده است

 

آخرین پیاده رو...

آخرتوازبرای چه اینجا ستاده ای

ای همنفس بگوچقَدر با اراده ای؟

من غرق انتظار تو بودم نیامدی

انگار دل به کوچه و پسکوچه داده ای

دنبال تو راوانه ام اما نمی رسم

تا آخرِ پیاده رو هیچ جاده ای

گفتی که دوست دارمت از جان و دل،ولی

ازجان و دل به یار دگر ایستاده ای

این شرط عشق ازتو نباشد عزیز من

نی مستی و نه رندی،نه بسیار ساده ای

   

2\3\1386

فریاد چند ساله

یادی که از جفای تو نا شاد می کنم

آخر چگونه خاطر خود شاد می کنم

با رسم دل شکستنت آماده نیستم

هرچه که یاد دارم و آباد می کنم

باصد خیال و صل ترا بخیه میزنم

آنگه که چشم های ترا یاد می کنم

فریاد چند سالۀ خود را از این قفس

با خون خود نوشته و آزاد می کنم

 15\6\1386

 

 

 

 

 

پدرود

چقدر صاف و صمیمی به نظر می آیی

تو که از کوچۀ بالای دگر می آیی

تو که آشفته به من می نگری می فهمم

پی پدرود من و عزم سفر می آیی

تو که احساس مرا آینه باران کردی

چه به فریاد دل خاک به سر!می آیی

دلم از این همه بی همنفسی تنگ شده

تو به فرمان قضاو به قدر می آیی

 

 

 

مادر نسیم کلبۀ زیبای تو شکست

اینجا قامت غرور بابای تو شکست

اینجا به غیر اینکه ترا میدهند فیریب

اینجا هزار فصل تمنای تو شکست

آخر چه ساده می نگری ای عزیز من

این دست فاجعه که سرا پای تو شکست

مادر ترا زدور پریشان و خسته آه

دیدم بلند قامت تنهای تو شکست

اینجا نه سر به پا و نه اندام ساده ات

اینجا که بند بند و همه جای تو شکست

 

 

 

 

ای از نظرم رفته کجا کردی دلم را

ای از بر من برده جدا کردی دلم را

تو مثل همیشه که به من ناز نمودی

تو عاشق خود بی سرو پا کردی دلم را

در پشت نگاه تو چه پنهان شده ای دوست

عاشقتر از این حال و هوا کردی دلم را

آخر تو که سر منزل مقصود من استی

مقصود من از قبله جدا کردی دلم را

یا حال و هوایم ز سرت کوچ نموده

یااینکه تو بی حال و هوایم کردی دلم را

 

 

 

 

 

 

ظهور کرد

مردی که از درون جهنم ظهور کرد

اندیشه ی بزرگ به عالم ظهور کرد

جغرافیای فصله را زیر پای کرد

تا عاشقانه در دل آدم ظهور کرد

دینا به خط آخر خود پا نهاده بود

آری به خط آخر و...یکدم ظهور کرد

مردی که عشق پیشۀ او بود، ناگهان

یکدفه مثل چشمۀ زم زم ظهور کرد

روزی که رقص کرد به بازار زنده گی

آنگاه عاشقانه و محکم ظهور کرد

و قتی که پای فلسفه از سنگ و چوپ شد

یکباره عشق،عشق مجسم ظهور کرد

مردم به پای سلسله ها و صلیب بود

عیسا صفت ز دامن مریم ظهور کرد

مردی مسافری که خداوند گار شد

اما چه ساده رفت ـ و آندم ظهور کرد

 

 

 

 

 

این زنده گی مرا به خدا خسته ساخته 

در وازۀ نگاه ترا بسته ساخته

درد مرا که دردِ غمِ بی نصیبی است

آیینه های چشم تو بر جسته ساخته

این زنده گی مرا به کجاها که میکشد

یکروز دار، روز دگر دسته ساخته

دیگر برای هیچ کسی دل نمی هم

دل را نمی شود به شما بسته ساخته

سال گذشته سال بدی بود سال بد

امسال هم مرا به تو وا بسته ساخته

 

 

 

 

 

 

 

دنیا ترا سرود مرا نا تمام ماند

دنیا به حل مشکل این خسته جام ماند

دنیا برای اینک ازاین بد ترم کند

نی پخته کرد درد مرا و نه خام ماند

حال و هوای شاعربیچاره را مپرس

سر را به پای بوسی هرخاص عام ماند

این روزگار لعنتی من فقط مرا

یک عمر شد که بسته یک تار خام ماند

هان ای خدا ازاین همه یاری دلم گرفت

ازبسکه دانه داده وازبسکه دام ماند

دنیا کشید خط جدایی میان ما

دنیا دوباره  در سد د انتقام ماند

آهسته خاست بیک غمش را گرفت ورفت

بیهوده پشت چند گپ ننگ و نام ماند

 

1/12/1387

 

 

 

نشانی

خانه ی دوست کجاست؟

خانه دوست نه آنجاست که می پندار

نه به« بام ملکوت» و نه به« هیچیستان» است

خانه ی دوست دراین نزدیکی است

ودرآنجاست که من می دانم

زیراین بام  بلند

لب این پنجره است

و میان دو هجاست

اگر اندک به خود آی و کمی خیره شوی

خانه دوست به هر کوچه و پس کوچه یی قلب من وتوست.

1388/9/25

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آماج چشمهای مردد شدیم ما

این روزها شکسته ترازحد شدیم ما

می خواستی که پنجره هارا بلد شوی

بین شما و پنجره ها سد شدیم ما

بایدهمیشه دردغم خویش را سرود

باید شدیم ما و نباید شدیم ما

آلوده نیستیم و نه آلوده می شویم

فرقی نمی کند که اگر بد شدیم ما

فرقی نمی کند بروازپیش روی شان

بسیارسرشکسته اگر رد شدیم ما

 

 

 

ازگفتن واقعت اگر می ترسید

بگذارکه عالمی برنجد ازمن

 

ماسنگ صبورهرفلاخن گشتیم

چون آب گل آلوده ی برزن گشتیم

ازبسکه به روی همدگرطعنه زدیم

قربانی دست ابن لادن گشتیم

 

 

 

گرچند سر به دامن گر چند مانده ام

حیران بار گاه خدا وند مانده ام

ای آسمان به وسعت تنهایی یم مخند

تنهایم آنقدر که به خود بند ماندام

دل می کند کسی که به من دل سپرده است

دل کنده کنده کنده که دل کند مانده ام

دنیا به من شگوفه ی لبخند هم نشد

محتاج آن شگوفه ی لبخند مانده ام

دیوانه تر زهرکه به شهر شماستم

دیوانه های شهر شما شاید اند، مانده ام

9/10/1388

 

 

 

 

به پیشواز از دوسالگی احمد وصیل جان ناز

امروز جـشن و شـاد بپا شــد به خاطرت

امروز  روزِ شــــــادیِ مـا شـــد به خاطرت

یک دسته گل برای تو مـن هـدیه میدهم

گـلــهای سرخ دهـــکـده واشـــد بـه خـاطرت

تا ا یـنکـه هـیـچـگاه زیـا نــــی به تـو مـباد

هرشام دســتـها به دعـا شـــد بـه خـاطرت

رسم خوبیست رسم بدی نیست زنده گی

این رســم تازۀ کـــه بنا شـــد بـه خاطرت

دیشب پـرنـدۀ کــه مـیان قـفـس گـریــست

امشب به صـد امید رهـا شــــد به خاطرت

شادی همیشه سهم تو «احمد وصیل جان»

یـک خـانه دســت باز حنـاشـد به خاطرت

                                             1/2/1388

 

آخرین شعرمن این است که آدم باشی

آشنای دل بیچاره ما هم با شی

ای که در ذات سرشتم متبلورشده ای

کاش از جمله این سنگدلان کم باشی

غم دنیا به خدا مستحق تقدیر است

غم دنیا غم سختیست که بی غم باشی

زنده گی رسم خوشایند برای من و توست

تاکه من زخم شوم تاکه تو مرهم باشی

من به دنبال تو می آیم اگر می دانی

اهل فردوسی اگراهل جهنم باشی

 

 

ای زنده گی مرا«توخودیوانه ساختی»

دیوانه در حصار همین خانه ساختی

ای زنده گی مرا تو به اندازه خودت

ازحد برون کشیده و افسانه ساختی

دیریست که به گیسوی بی رنگ روزگار

چیزی نداشتی که مرا شانه ساختی

تاچند حادثه؟چقددر... چند حادثه...؟

درمن همیشه! ازغم خود خانه ساختی

از درد، ازجدایی،یک عمر می شود

یک عمرمی شود که به من لانه ساختی

گرچند سنگهای جدایی تمام شد

آخر به قدر یک سر سوزن نه ساختی

28/1/1388

 

ازچه در کوچۀ تان غلغله برپا کردی

علم درد مرا بهر چه بالا کردی

موج خشکم که دگرهیچ قرارم نشود

بی سبب نیست اگر تشنۀ دریا کردی

هیچ آیینه به فریاد کسی خیره نشد

آنچنا نیکه توبر حق  دل ما کردی

بعد آتش زده ازقصد مرا در دادی

بعدهم در دورنشستی و تماشا کردی

شاد با شی و به تو هیچ زیانی نرسد

گرچه از دامن خود دست مرا وا کردی

 

 

این جا اگرچه هیچکسی نا خلف نبود

غیراز برادران که هرگز خلف نبود

پاشیده اند تخم جدایی میان ما

این کار، کار چند تن بی شرف نبود

تیغ شماو گردن این بندۀ غریب

والله که جزبریدن این سر هدف نبود

حتا سلام های شما بی دلیل نیست

حتا علیک های  شما هم تلف نبود

من ماندم و تمامت ترفند های تلخ

تف بر صدافتی که دراین جا طرف

اصلن به مهربانی تان شک نداشتم

دیدم دراین میانه یکی سربه کف نبود

دل گرمی مضاعف تان چشم داشتم

اما چه شد دراین معامله تان هیچ تف نبود

 

 

یکبار دگرغرور خود را بشکن

اندیشه نا صبور خود را بشکن

ای خفته ترین مرد به هنگام بهار

چون سبزه رای و گورخود را بشکن

                                                                              

باحرف دروغینت اگر خوکردم

خود را به سرکوی تو تابو کردم

این عمرپلید بی پدر را آخر

خیرات سر یار سیه مو کردم

 

 

 

همرنگ زمانه تاب باید بخورم

وزخون جگرکباب باید بخورم

اینجا نه خردمند نه هم کاسه دل

تنها تنها شراب باید بخورم  

14/4/1388

يكبار دگر اگر دو راهي نكنيم

صد بوسه نثار همچو ماهي نكنيم

ازتوبه چه سودست كه ما توبه كنيم

تا بار دگر اگر گناهي نكنيم

 

لرزان چودرخت بيد بيداست دلم

دامن دامن ستاره چيد است دلم

اي گم شده در نهايت تنهايي

يك عمر شده كه نا اميد است دلم

 

دل بر سر كوي يار ديگر داري

چشمان ستيزه جوي كافر داري

مي دانم يك روز مرا خوهي كشت

دست از سر ديوانه اگر برداري

 

نبايد بايدو بايد نبايد

اگرمي بايدوهرگز نپايد

تمام حرفهايت از زبانت

برآيد در گريبانت درآيد

 

 

 

اصلن به باز گشت تو باور نداشتم

اين روزها كه با ور ديگر نداشتم

دیدی هنوز این سرشوریده پای را

یک عمر شد زکوچه تان بر نداشتم

سرمی کشیدم از سرکوه های سربه زیر

سرداشتم که سربد هد سر نداشتم

این روزها بلای نوی برملا شده

دیریست که بلای ستمگرنداشتم

ممنونم ای فرشته ی من ای خدای من

ازتو که هیچ حرف به مادرند اشتم

می گفتمش که زنده گی من شماستید

می گفتمش برای تو باورنداشتم

 

 

پرواز را به گوشه زندان سپرده اند

اين جا پرنده ها به قفس جان سپرده اند

اين آهنين دلان سيه بين  سنگ خو

دست بهار را به زمستان سپرده اند

وقتي دوباره زنده به گوات نمي كنند

ديگر چرا به ماجراي تو پايان سپرده اند؟

مردان اين قبيله  ترا از سر ستيز

خوار و خراب و بي سرو سامان سپرده اند

شد سالها كه مردم اين مرز بي دريغ

زن را به گرگهاي بيا بان سپرده اند

اي رابعه! به مرگ تو باز اين برادران

ازدست جهل، دست به فرمان سپرده اند

 

 

 

گرچند که سر به دامن گر چند مانده ام

حیران بار گاه خدا وند مانده ام

ای آسمان به وسعت تنهایی یم مخند

تنهایم آنقدر که به خود بند ما

دل می کند کسی که به من دل سپرده بود

دل کنده کنده کنده که دل کند مانده ام

دنیا به قدریک شگوفه ی لبخند هم نشد

دنیای بی شگوفه ی لبخند مانده ام

دیوانه تر زهرکه دراین شهر بوده است

دیوانه های شهر شما شاید اند، مانده ام

 

 

 

عزیزان صد بلا دارد سر من

نمی دانم چرا دارد سر من

قیام عشفانه می کنم لیک

هوای کربلا دارد سر من

 

به کشتن خیلی ماهر گشتی ای گل

بلای جان شاعر گشتی ای گل

تو در فلم تراژیدی دنیا

مگر شوریده ظاهر گشتی ای گل

 

تو خورشید شام غم منم دوست

تو شادی و فقط ماتم منم دوست

تو مثل آب و آینه صفایی

و تنها در هم و برهم منم دوست

 

مرا در پیش وجدان کم زدی دوست

و احساسم چرا برهم زدی دوست

بزرگ تو و من کوچکترینم

چرا باسیلی محکم زدی دوست

 

به جرمم اعتراف سخت دارم

شکایت از خودم سر سخت دارم

چرا آزردۀ ازمن آزرده ازمن

اگر چه دوستت سر سخت دارم

 

ز بس عشقت به جانم ریشه کرده

مرا مردی گران اندیشه کرده

ربوده زنده گی را ازمن ای دوست

سرا پا ریشه ام را تیشه کرده

 

 

مرا دعوت به هر آدینه کردی

و خود را مشعل آینه کردی

تو هم سایه مسلمانی،مسلمان

چرا دستت ز خونم خینه کردی

 

عزیزم رنگ داری بو نداری

دو چشم میشی جادو نداری

چرا از من دل خود را گرفتی

تو آن ماه که پشت و رو نداری

 

عزیزم سرو بودنم بید گشتم

زهجرت عاشق نو مید گشتم

من از دل بسته گی های تو ای گل

چو گل در شاخه کو خوشکید گشتم

 

دل دیوانه در دستت فتاده

به جانم هستی هستت فتاده

تمام هستی دنیای شاعر

به چشم جادوی مستت فتاده

 

دلم چون کوه آتش میزند پر

نگاهم ای پری وش میزند پر

 برای لحظه های با تو بودن

به سویت ای دل آرش میزند پر

 

ز اقیانوس اطلس آمدم من

برهنه یا ملبس آمدم من

برای زنده گی کردن درینجا

چو زندانی به محبس آمدم من

 

تادر ره عشق خویش کامل نشوی

دریای عطش سوخته دل نشوی

از زاویه ای اگر تما شا نکنی

چون مولو ی و حافظ و بیدل نشوی

 

گهی غم میخری غم می فروشی

گهی تیرو گهی بم می فرو شی

تو ای ابلس نامرد زمانه

چرا بر دوش آدم می فروشی

 

به هرزخم تو مرحم می گذارند

اسیر پنجهء غم می گذارند

به قلب مهربان میهن من

محبت کرده و بم می گذارند

 

سراپا غصه و غم شد نصیبت

فقط ویرانه!  ماتم شد نصیبت

به جز فریاد  این مردان عاشق

محبت هایشان کم شد نصیبت

 

اکنون که به سرهوای یار آمده است

هر چند ربوده دل قرار آمده است

بالای سرم نشسته بر بالینم

افسوس که در آخر کار آمده است

 

برادرهرچه دارم ازتو دارم

غم ازیارستم پیشه ندارم

غم ازتنهایی خود دارم ای دوست

«غریب وبی کس و بی دستیارم»

 

یاد هزارقصۀ تلخ گزشته را

فریادعاشقانه به دیوارمی کنم

خودرا برای آنکه بچنگم بافگنی

لیلام عام  برسرباز امی کنم

 

تاكي من ازآن جورو جفايت گويم

اي عشق ازآن درد و بللایت گويم

مانند یزد که دلت رحم نکرد

بگزارحد يث كربلايت گويم

 

نه عنقا گشت یارم نی کبو تر

دلم چون کوه آتش می زند پر

به هرکه دست یاری دادم وگفت

رهایم کن رهایم کن برادر

 

مرا ازدوری یت آواره کردی

سفرازپیش این بیچاره کردی

چنان رفتی که از درد فراقت

گلو گاه دلم را پاره کردی

 

شکایت از رفیق ازیار دارم

دل پُرغم د ل ِ افگار دارم

بزن برهم خراب آباد دل را

که ازدل شکوۀ بسیار درام

 

مَهِ کامل مَهِ کامل شکسته

به غربت قامت "همدل" شکسته

خدایا درد مارا چادۀ ساز

ازو قامت و از من دل شکسته

 

دلم ازتو جدا میشه کبو تر

گره بسته وا میشه کبوتر

دوسه روزه که با غم خوگرفته

ازاین بعدش چها میشه کبوتر

 

نه رند نی بلا نِه کچۀ تو

برادر خیلی آتش پرچۀ تو

مثال تو ندیدم هیچ کس را

اگرچه نو جوان ِ بچۀ تو

 

غمت بی بال وبی پرکردآخر

مرادرخون شناور کردآخر

نوار زنده گی ِ عاشقت را

توسرکردی که آخر کرد آخر

 

شکایت از رفیق ازیار دارم

دل پُرغم د ل ِ افگار دارم

بزن برهم خراب آباد دل را

که ازدل شکوۀ بسیار درام

 

گهي شيشه گهي سنگم خدايا

گرفتار دل تنگم خدايا

زدست نارفيقان زمانه

عجب آماج نيرنگم خدايا

 

نه ازبندو نه زندان می هراسم

نه ازگردابِ توفان می هراسم

من ای گل ازفریب چشمهایت

قسم برآن، که ازآن می هراسم

 

مرا احساس چون سنگ شما کشت

سرا پا چا ل و نیرنگ شما کشت

نمی میرم به این بی باوری ها

که رسم ودین وفرهنگ شماکشت

 

ره ورسم وفاداری مرا کشت

به دست خود وفا داری مرا کشت

چه بی پرسان ازمن دل گرفتی

چنان قول وچنین یاری مرا کشت

 

خدایا درد عاشق را دواکن

گره مشکلش رانیز واکن

مراهرقدرمیتانی بسوزان

ولی اورا به یارش آشنا کن

 

امروز هوای شهر  کابل  داری

فردا سفری سوی  سرپل داری

ای مرد چرا باز تو ســرگردانی

جانم تو بگو! با که تمایل داری

 

در وسعت دریا که تو منزل کردی

آخر تو مرا  بستهء  این  دل  کردی

شرمنده شدم ، آه من از کردهء خود

وقتی که  به  آیینه  مقابــل کــردی

 

دیوانه!    مــرا  آدم   کامــل  کردی

هر چه که بدی بود به من هل کردی

یک لحظه  هواسم  ز برت  دور  نشد

دل را زبرم  گـــــرفته «بیدل»  کردی

 

تو عاشقِ تنهایی  این  دل  نبودی

مانند منت به هر چه مایل نبودی

اسرار   ترا  که  نیز  من  جوییدم

آگه شدم ات آدم کامل نبودی

 

ازقاتل من خبرنداری ای  دوست

چون ازدل من خبرنداری ای دوست

ازآب وازآینه  چنان  پاک تری

ازمشکل من خبرنداری ای دوست

 

نی رندو نه دیوانه  نه مستم ای دوست

نی ازگل باغ ها کم استم ای دوست

افسوس به تعبیرتو ای دوست که من

از خود کش وبیگانه پرستم ای دوست

...

درخانۀ قلب خود مرا جای نداد

آهوصفت به عشق من پای نداد

معتاد به چای ونان ِ گرم ش بودم

حرفی نزدو برای من چای نداد

 

نگاهی سرسری داری توبا ما

سرا پا دلبری داری توبا ما

هزاران دل برا یت گشته قربان

چرا افسون گری داری توبا ما

 

سیه مژگانه پیرم کردی آخر

ولی درخود اسیرم کردی آخر

چنان بردی دل ازدستم که انگار

جدایی ناپزیرم کردی آخر

 

غمت درسینۀ من سنگ گشته

صدایم درگلو بی رنگ گشته

خداوندا به فریاد دلم رس

که قلب لیلی ام چون سنگ گشته

 

رفیق ویارجانی کشت مارا

فلانی آ...فلانی کشت مارا

چه می پرسی زاحوال خرابم

بدا نی یا ندانی کشت مارا

 

به سنگستان غم گر  جا نمی بود

ترا پروای فردا ها نمی بود

به قلب خود که جا می داد ای دوست

اگر این روضه مولا نمی بود

 

من از سر خود نه از شما تیر شدم

خواب که ندیده اند تعبیر شدم

ای گم شده در نهایت تنهایی

از کوچه و از شهر تو دلگیر شدم

 

ای عشق مرا اگرچه نشناخته ای

جامی زشراب عالمم ساخته ای

بیهوده ترا دست رفاقت دادم

در گردن من چها که ننداخته ای

 

تو آمده یی و من سفرخواهم کرد

راه به دل شهر دگر خواهم کرد

ازدست توای دخترک دهکده یی

خود را به غم تو دربه درخواهم کرد

 

دل بر سر این کوچه نینداز و برو

یعنی تو مکن به سنگها ناز برو

برهرکه دل از سرمحبت دادی

برگیردل کوچک خود باز برو

 

 

 

 

 

به استاد محمد عمر فرزاد

 

یک مرد در برابر بیداد ایستاد

مردی که هیچگاه نیفتداد ایستاد

مردی که لحظ های جوانی خویش را

شاید به خاک پای کسی داد ایستاد

شیرینی زمانه به او تلخ گشته بود

با تلخکامی دل نا شاد ایستاد

در شانه های قامت با با کشید دست

سروی که در برابر هر باد ایستاد

آزاده گی چقدر به پای تو خم شود ر

شاد آن کسی که مثل تو آزاد ایستاد

ابونصر فارابی

ابونصر فارابی

 ( ۲۶۰-۳۳۹ ه / ۸۷۳-۹۵۰ م)

ابونصر فارابی بزرگ ترين فيلسوف دوره اسلامی است. وی در شهر فارياب از نواحی خراسان بزرگ، متولد شد. پدرش از سران سپاه مرزنشين بود. در جوانی طی سفری طولانی و پر رنج به بغداد رفت و نزد استادان بزرگ زمان، به تحصيل منطق و فلسفه يونان پرداخت. پس از اندک زمان، وی که به زبان های فارسی، ترکی، عربی، سريانی و يونانی تسلط کامل داشت، در فهم فلسفه يونان به پايه ای رسيد که او را معلم دوم خواندند. معلم اول ارسطوست و پس از ابونصر ديگر هيچ کس را معلم نگفته اند.
فارابی در راه کسب دانش سختی بسيار تحمل کرد. شب ها در نور چراغ پاسبانان شهر کتاب می خواند و اغلب تا صبح بيدار می ماند. زندگی محدود و محقر او به خوابيدن کنار رودخانه ها و باغ ها گذشت. در همان وضع به نوشتن و خواندن روز می گذراند و شاگردان بسيار خويش را نيز همان جا تعليم می داد. اين محروميت های مادی، اگرچه بيشتر در سال های جوانی بر او تحميل شد اما پس از آن نيز وی با همه دانش و شهرت خويش، هم چنان ساده می زيست. نوشته اند که از سيف الدوله همدانی فاتح دمشق نيز، که او را گرامی می داشت، هر روز بيش از چهار درم که مبلغی بسيار ناچيز بود نمی پذيرفت.
دوران زندگی ابونصر فارابی هم زمان با فروپاشی و ضعف خلافت عباسی است. خاندان های بزرگ وزيران
خراسان مانند برمکيان که در دربار خلافت عباسی از علم و انديشه حمايت می کردند، از ميان رفته بودند. خاندان های دانش دوست و هنرپرور خراسان چون سامانيان و آل بويه نيز هنوز قدرت چندانی نداشتند. در چنين احوال، ناچار بزرگانی چون ابونصر فارابی، در جستجوی حامی و مشوق دانش، به ديارهای دور سفر می کردند و گاه چون او ناچار از سرزمين هايی که در آن مورد آزار و تهديد بودند می گريختند.
سيف الدوله همدانی در روزگار زندگی ابونصر در دمشق، هنگامی که بواسط تهمت بد دينی از بغداد فراری شده بود، دمشق را گرفت و چون از افراد انگشت شمار آزاد انديش روزگار خود بود، دانشمندانی چون فارابی و شعرا و گويندگانی چون متنيی را پيرامون خود گرد آورد. متنيی پس از آن در دربار عضد الدوله ديلمی به مقام بزرگ و والايی رسيد. اما زندگی محدود و محقر ابونصر در چنين روزگار بيشتر در نتيجه عدم اعتنای بزرگان به دانش و فلسفه بود. در اين دوران تعصب در عقيده و تظاهر به دين داری در بين قدرت مندان و حاکمان سخت رواج داشت. ناچار آنان که چون ابونصر فارابی دانستن و انديشيدن درباره حقيقت را تجمل و راحت جسمانی برتر می دانستند در تنگی و فشار می زيستند.
ابونصر فارابی فيلسوف بود اما برای گذراندن زندگی ناچار به پزشکی و مداوای بيماران می پرداخت. اين راهی بود که بيشتر فلاسفه اسلامی در آن روزگار پيش می گرفتند. به همين جهت حتی تا روزگار ما هنوز به پزشک، حکيم نيز می گويند، در حالی که حکيم در اصل به معنی فيلسوف و انديشه ور است.
کتاب های فلسفه ای که تا زمان ابونصر فارابی ترجمه شده بود اغلب غلط بسيار داشت و قابل فهم نبود. فارابی نخستين کسی است که با رنج بسيار آثار ارسطو و افلاطون را به طور کامل دريافت و در کتاب ها و رساله های خود به شرح و تفسير و نقد آنها پرداخت. آشنايی دوباره جهان با آثار اين فيلسوفان در واقع مرهون دانش و تلاش ابونصر فارابی است. وی، علاوه بر فلسفه و منطق که موضوع بيشترين آثار باقی مانده از اوست، در همه علوم زمان خود سرآمد ديگران بود. پزشکی را نيک می دانست اما در روزگار رفاه بدان نمی پرداخت. در ستاره شناسی کتابی از او باقی است که بی پايه بودن پيش گويی منجمان را ثابت می کند و آنها را بی ارزش می شمرد. کتاب بزرگ و معتبر او در سياست نمودار اطلاع وسيع او درباره جوامع بشری است. مهم تر از همه کتابی است که وی درباره مدينه فاضله و شهر آرمانی فلاسفه نوشته است. وی در اين کتاب که خود به چند بخش بسيار بزرگ و مهم تقسيم شده، با پيش بينی فلسفی و عارفانه نظريات خود را در باره جوامع انسانی بيان داشته است.
ابونصر فارابی در موسيقی نيز استادی بی نظير بود. اختراع قانون را به او نسبت داده اند. او علاوه بر نوشتن رساله های متعدد درباره موسيقی و زبان شناسی، نوازنده ای ماهر بود. نوشته اند که وی در محضر سيف الدوله همدانی ابتدا خطای يک يک خوانندگان و نوازندگان مجلس را بازنمود، آنگاه از کيسه ای که در کمر داشت چند چوب درآورد و آنها را به هم پيوست و بنواخت. همه را خنده گرفت. پس چوب ها را درهم ريخت و ترکيبی تازه فراهم بساخت و بزد. همه به گريه درآمدند. بار ديگر چوب ها را درهم ريخت و ترکيبی تازه فراهم آورد و ضربی ديگر آغاز کرد. همه حاضران حتی پرده داران و دربان ها نيز به خواب رفتند. او آنها را خفته رها کرد و برفت. ابونصر فارابی سعادت انسان را درترک پيوندهای ظاهری و بستگی های مادی می دانست و معتقد بود که تنها کسی بايد به فلسفه و علم روی آورد که از جهت اخلاقی سخت پاک و بی نياز باشد. وی به تربيت نفسانی خويش و شاگردانش بسيار اهميت می داد و در زندگی شخصی به جاه و جلال و نام و شهرت بی اعتنا بود. بی علاقه گی وی را به جمع آوری تاليفات خود ناشی از عظمت روحی او دانسته اند. با وجود اين بيش از
۱۰۲ رساله و کتاب از او به جای مانده که هريک در نوع خود بی نظير است.
شيخ الرئيس ابوعلی سينا خود را شاگرد مکتب فارابی خوانده و گفته است که تنها از طريق مطالعه رساله های ابونصر توانسته است منظور ارسطو را از کتاب متافيزيک درک کند.
ابونصر فارابی در آثار متعدد فلسفی خود کوشيده است تا فلسفه را به معتقدات دينی مردم نزديک کند، يا، به عبارت ديگر، معتقدات دينی را با اصول فلسفی از خرافه و توهم دور سازد. وی ثابت می کند که مثلا در موضوع آغاز آفرينش، فلسفه از اخبار مذهبی دقيق تر و به توحيد نزديک تر است. افزون بر اين، فارابی برای رواج فلسفه، که دانستن آن را مانند علوم ديگربرای همه مردم لازم می دانسته، کوشيده که آن را به زبان و اصطلاحات مذهبی نزديک کند. اين کار پس از او در اواسط قرن دهم ميلادی به وسيله اخوان الصفا، به طور کامل در رسالات متعدد عملی گرديد. اما عده ای نيز به شدت آن را مردود شمردند. امام محمد غزالی در کتاب خود بر رد فيلسوفان، ابونصر فارابی و ابوعلی سينا را به عنوان دو تن از بزرگ ترين فلاسفه برگزيده تا با رد عقايد ايشان به طور کلی فلسفه را نادرست جلوه دهد. اين قبيل مباحث و درگيری های فکری نشان می دهد که فلاسفه در آن زمان تا چه حد ناچار از کناره گيری از مردم و تحمل فشارهای اجتماعی بوده اند.
ابونصر فارابی در هشتاد سالگی در دمشق درگذشت و با آن که بيش از تنی چند بر جنازه او نگريستند، مجموعه ای گران قدر از آثار خود را به زبان عربی بر جای گذاشت. اما نه عرب که فيلسوف و نابغه ای
خراسانی و از جمله شخصيت های برجسته و کم نظيری است که آثار و افکارش اثری جهانی داشته است.