تفرقه
« مرغک پرشکسته ام دست نوازشت چه شد؟»
ازهمه جا گسسته ام دست نوازشت چه شد ؟
طعنۀ دشنه دارخود بردل ریش من مزن
سنگ به دل نبسته ام دست نوازشت چه شد ؟
شب به نگه نشسته ام آبی ِ چشمهات را
ای سحرخجسته ام دست نوازشت چه شد ؟
بازفگـنده یاد تو تفـرقه در سرا سرم
باز چه دسته دسته ام دست نوازشت چه شد ؟
هیچ نیامدی وغم آمده درسراغ من
چشم به درنشسته ام دست نوازشت چه شد ؟
دریغ ودرد
سیلی کشیده بر رخ تو همتبار تو
رفتند دسته دسته همه ازکنا رتو
در دفترقضا و قدراین شته بود
باید که برگ برگ شودبرگ وبارتو
این دست مدعاست که افتاده دریخن
این کارمدعی ست که کردست کارتو
هرد ست درمقابل دستت بلند شد
اما دریغ ودرد نشد دستیار تو
ای قلب من و خانه مردان روزگار
شاید دوباره خوب شود روزگارتو
آخرین پیاده رو..
آخرتوازبرای چه اینجاستاده ای
ای همنفس بگوچقَدربا اراده ای؟
من غرق انتظارتوبودم نیامدی
انگار دل به کوچه وپسکوچه داده ای؟
دنبال توروانه ام اما نمی رسم
تاآخرِپیاده روی هیچ جاده ای
گفتی که دوست دارمت ازجان ودل،ولی
ازجان ودل به یار دگرایستا ده ای
این شرط عشق ازتونباشد عزیزمن
نی مستی ونه رند،که بسیارساده ای
غم دیرین
همدوهمنفس نیست که ابراز کنم
هرچه اسرارنهانست زدل بازکنم
غیرآن فرسوده گیتار که من دارم وبس
چه بگیرم غم دیرین ترا ساز کنم
گوشه پرشده ازخلوت بی معنایی
بال احساس بیارید که پروازکنم
وای دردا !که نکردند علاج ات کس هم
خامه از اشک چه گوید سخن آغازکنم
عقده های که نمودست دلم ر تسخیر
هرشب وهرسحری باکی ام آوازکنم
غروب کرد
نفرین شدیم و ازبرما دل غروب کرد
شام سپید آنسوی ساحل غروب کرد
دیدم سپیدی ِ غزل چشمهای تو
درچشمهای آدم کامل غروب کرد
اندیشه های ناب غزل هیچ گل نکرد
چون،{مولوی} و{حافظ} و{بیدل}غروب کرد
درحیرتم که این غزل نا تمام من
از جاده خاست تا درمنزل غروب کرد
1387/5/14
دروغ بود
گفتی که این حکایت مردم دروغ بود
پیدا ست درد های شما گم دروغ بود
دیگرحرام نیست دراین شهر هیچ چیز
دیگر بنوش ازلب این خم دروغ بود
آتشگرفت دامن دریا زچشم تو
دریا دلی ودرد وتلاطم دروغ بود
درچشمهای تو چقدر خنده موج زد
درچشمهای خسته تبسم دروغ بود
آدم به میل خویش دراین خانه آمده
راز شگفت خوشۀ گندم دروغ بود
ای دوست ای الهه جاوید زنده گی
این شعرهم به باوری مردم دروغ بود
روزگارغم
ای دوست! گشته ام به خدا سنگسار غم
سنگی بزن به شیشۀ این روزگارغم
سنگی بزن که باز دلم زخم خورده است
زخمی که کرده است دلم را دچار غم
این هم چه عاد تیست که من" کیف" میکنم
غم باده میدهد ،شده ام میگسار غم
این جا کسی به داد دل ِ مانمی رسد
اینجا چشیده است کسی انتظارغم
گفتم بیا که بازبه خویش اعتنا کنیم
گفتی که غنچه ها همه گشتند خارغم
..
عشق توبه صحرا جنون ام کشدآخر
ازمسجدو می خانه برون ام کشدآخر
عشق توچومنصوربه نیرنگ حقیقت
دیوانه صفت باز به خون ام کشدآخر
عشق تو مرا نیمه شب ازخانه به صحرا
باعشوه ونیرنگ وفسون ام کشدآخر
این واژچه معناست که هرلحظه به ذهنم
چرخیده وچرخیده وچون ام کشدآخر
دل رابه ره اش دادم و افسوس که میگفت
نامردوسیاه کارو زبونم کشدآخر
گل انجیر
زنده گی گنگ تراین حلّ معما شده است
چه فریب است که برجان و دل ماشده است
زند گی ابر سیاهیست خروشنده وتند
غضب آلوده دچارمن تنها شده است
زنده گی فیلم ترا ژیدی ِغمهای من است
چندروز یست کزاین پرده تما شا شده است
زنده گی غمکدۀ دوری تنها یی توست
زنده گی درد تو، تنهایی تو،ها،شده است
زنده گی جنگل جان سوخته ی جان مست
گل انجیرمنی بی سرو بی پا شده است
87/5/10
چندين رقم
ای آشنای خوبم، پا از"گلم" کشیدی
بردوش خستۀ من، بسیارغم کشیدی
دیوانه وار،آری! گیچ است کلۀ تو
یانشۀ شرابی... یا که" چلم" کشیدی
شاید به باد دادی رسم رفاقـتت را
چندین خط موازی چندین رقم کشیدی
آن روزهای اول پابند عهد بودی
این روزهای آخرمثلیکه نم کشیدی
درپشت سربرایم چی ها ییکه نگفتی
درپیش روی خودرا ثابت قدم کشیدی
یاری چنین نباشد ای آشنای خوبم
باید بنوشی آخر چاییِ که دم کشیدی
آیینه را به جرم وفا، دارمی زنند
شمشیر را به فرق وفادار می زنند
گِل میکنند آب صفارابه دست خویش
وقتی به جان ما وتو"بیخار" می زنند
اینها به چشم ما و تو تنها نه خاک را
خنجربه قلب مردم افگارمی زنند
اندیشه رابه دست جهالت سپرده، لیک
حرف ازچگونه بودن پندارمی زنند
صدلکه ازسیاهی مرداب خویش را
برقامت بلند سپیدار می زنند
از روز و روزگارِ فراری، فرارکرد
آن لحظه های گریه وزاری فرار کرد
ازمن نسیم صبح نه، حتا شب سیاه
ازمن هوای لحظه شماری فرارکرد
آهوی مست گشتۀ چشمان مست تو
از زیر چتر چشم شکاری فرارکرد
سرما چه سخت گشته در این روزگار تلخ
موسیچه مرده است ، قناری فرارکرد
این خاک زار تشنه بی تو چمن نمیشه
معبد سرای عاشق غیر از وطن نمیشه
گفتم بکُش مرا تو با هر چی میتوانی
این جسم پاره پاره با سوختن نمیشه
ای دل مپیچ دیگر در دام زلف عشاق
دیوانه محبت چون کوهکن نمیشه
دستان مهربانت ای دخت شهر کابل
آغشتهء جنایت در قتل من نمیشه
با درد بی پدر تا پیوند را گسستم
دیدم که زندگانی "هی" واقعاً نمیشه
رفتی ودرفراقت جان سبیل خود را
تسلیم مرگ کردم تنها شدن، نمیشه
خنده مکن
دگرای دوست به عکس العملم خنده نکن
به این زنده گی ِ مبتذلم خنده نکن
چقدر هستی خودرا به بسرت نیست کنم
زنده گی کشت مرا، براجلم خنده نکن
غزل آخرمن سورۀ چشمان تواست
ای سیه چشم برو، برغزلم خنده نکن
ازقضا دست من افتاد به دامان کسی
ازقضاوت زده گان ِ ازلم، خنده نکن
دگرای دوست به دیوانه گی عاشق خود
به سرِ مشکل بی راه حلم ،خنده نکن
عاقبت دست فلک ازبر من دورت کرد
بادل و دست فلک درجدلم، خنده نکن
دردوجهان بِکَش مرا باز به دار زنده گی
آفت جان من شده داروندار زنده گی
آفت جان من شده رفتن و برنگشتند
بی توغروب می کند فصل بهاد زنده گی
گفت: به من مرو ازپی سوختن مرو
هیچ وفانمی کند قول و قرار زنده گی
خردو خراب و خسته ام ازهمه گی گسسته ام
دل به غم توبسته ام آخرکار زنده گی
ازدل ما نمیکنی هیچ وفا نمی کنی
ای که چه ها نمیکنی یار به یار زنده گی
23/4/87
زنده گی برسرمن بارغم انداخته است
گاه با تیرزده گاه" بم" انداخته است
زنده گی بدرقم ای دوست جزایم داده
چندروزیست که بادل به هم انداخته است
چندروزیست که اسکندرِ رویای دلم
پشت گم گشتۀ خود جام جم انداخته است
چندروزیست که معشوق خراباتی من
سرّ گم گشتن خود را قسم انداخته است
مهربانِ که غم خویش به اومی گفتم
به خدا ازدل خود بی رقم انداخته است
یاکه او مردمک چشم مراکرده سفید
یا به چشمان سیاهِ صنم انداخته است
از ازل دست نگارین کسی ازسرخشم
بخت ناشاد مرا ازکرم انداخته است
نوروز
گل کرده به چشمان توخندیدن نوروز
واجب شده برمن به خدا دیدن نوروز
گل کرده به چشمان توصدآینه فردا
صدآینه خوشبخت، به پایـیدن نوروز
ای دخت قیامتگراین دهکده!ای گل!
شرمیده زچشمان توشرمیدن نوروز
بی رنگترین غنچه به باغ گل یأسم
وقتی که نیایی توبه گل چیدن نوروز
باز آمده از دورترین نقطه دنیا
معشوق ستمگرسرپرسیدن نوروز
آیینه! به آیینۀ چشما ن توسوگند
جاری شده درجان توخشکیدن نوروز
دوریِ چشمهای تو ما را، خراب کرد
همبسترهمیشه غمی باشراب کرد
مانند روزگارِِسیه سرنوشت من
بیچاره گشت وقتی ترا انتخاب کرد
این آرزوی بی پدر لعنتی مرا
یک عمردربرابر درد توآب کرد
آیینه دربرابرِ بی با وری کشید
وقتی دوباره باورخودراخراب کرد
مارا به جنگهای سیاه وسپید شب
دعوت به سوی خویش" جلالت مآب" کرد
امروزهم به پیرهنت گل گذاشتند
مارابه دست دخترکابل گذاشتند
مارابه دست دخترک گلفروش شهر
بردوش بینواش تحمل گذاشتند
امروزهم به وسعت تنهایی کسی
دیوانه وا رغنچۀ سنبل گذاشتند
اینها چراغ معرفت خویش رادگر
روشن نکرده اندفقط گل گذاشتند
ازدل ......
مارا چقدرازدرمنزل کشیده است
مارابه سوی حادثه هادل کشیده است
آخربرای مردن خود این ستم زده
صدجام، آرزوی هلا هل کشیده است
هم بخت واژگون هم این روزگارنحس
هردومرا بسان غم ازدل کشیده است
ماهی صید گشتۀ رویای خویش را
این بارچندم است به ساحل کشیده است
معشوق ناجوان تما شاگرم قشنگ
برسرنوشت من خط باطل کشیده است
درد که در نبود تو نامرد می کشم
نی"مولوی"نه" حافظ" و"بیدل"کشیده است
تا به زنده گی ای گل عاشقانه شک دارم
خنده برجنون خود شکوه ازفلک دارم
با جهان بی انصاف این عتیقۀ نامرد
مثل آدم و حوا درد مشترک دارم
گرچه آشنایی ها می کُشد مرا آخر
آشنا ببخشایم دست بی نمک دارم
سفرۀ دل خود را میتکانم ازغمها
همچو حافظ و سعدی مالک المَلک دارم
* * *
چی هویدا شده وباز چه گم ریخته است
آسمان برسرمن بمب اتم ریخته است
آسمان برسرمن عالم تنها یی را
وبه مینای شما ازمی خم ریخته است
آسمان طرح دل کوچک ویران مرا
بعدازآن جنگ جهانی دوم ریخته است
اومرا سخت جهنم زدۀ میدانست
اودلم را به دوشنبه و به قم ریخته است
وقتي شرارِ شور خود ازمن دريغ كرد
حرفى نزد، «چطور» ِ خود ازمن دريغ كرد
وقتى غرور چشم سياهش كشيد نيست
ديگر چرا غرور خود ازمن دريغ كرد
ماهي شدم كه باز به تورش بیاورم
آيا چه شد كه تور خود ازمن دريغ كرد
تاريك شد زمانه واين زنده گى ِ تلخ
خورشيد من كه نور خود ازمن دريغ كرد
گفتم به دست خويش مرا پاره پاره كن
دستان نا صبور خود ازمن دريغ كرد
گفتم به گور مي كشم اي زنده گي ترا
نامرد بو د گور خود ازمن دريغ كرد
خط خورده عشق نه فرهنگ زند گی
بی مزه است قصهء یکرنگ زند گی
فصل وداع چند قناری ز همدگر
هر یک که می زنند به سر سنگ زند گی
هر کس به نام درد جدایی که میسرود
می گفت: خاک بر سر این رنگ زند گی
فریاد یک پرنده که از هجر آسمان
می آمد ای عزیز! به آهنگ زندگی
ای کاش گم شود به خدا رنگ این غروب
برگردد او به خانه ازین جنگ زندگی
بگذار که با جرعه و با باده بمیرم
در بحث حماقت نکند ساده بمیرم
بگذاربه آن یار بخندم که دلش را ـ
در بند سر زلف کسی داده بمیرم
بگذار که مانند هزاران سگ ولگرد
سوزن بخورم بر سر این جاده بمیرم
بگذار دو صد جرعه بنوشم ز شرابش
افتاده و افتاده و افتاده بمیرم
ای عشق گرفتی و مرا در قفس غم
ای عشق رها کن که من آزاده بمیرم
آنقدر نفس بر سر من کرده قیامت
اسباب جنازه بکن آماده بمیرم
لواي صلح
زیباست در طبیعت آدم هوای صلح
جاریست درتمامت ما مدعای صلح
جاریست درتمامت ما باهمی هنوز
ماباهمیم جان ودل ما فدای صلح
آری خدای نیز تمنای صلح داشت
زیرا گماشت حضرت آدم برای صلح
ای دل به حرف هیچ کسی اعتنا مکن
بگذار تا بلند بماند لوای صلح
ای هموطن قسم به خدا دوست دارمت
خورشید چشمهای شما است جای صلح
همبستگی ویکدلی وهم برابری
درخانه های ماست که آمد صدای صلح
رفتم كه بسوداي توباشد غزل من
ديدم كه درآنجا تونه اي لب عسل من
ازدوري تومرگ زمن روي گرفته
ازدوري تو گم شده اي گل اجل من
زنهاردگرآدم ديروز نيم من
امروز دگرساخته طرزالعمل من
ديگرتونياهيچ به دنبال دل خوش
بگذار كه بيچاره بماند بغل من
دانسته توازعاشق خوري گرفتي
اينست سزاوار دل مبتذل من
کاش می شد که غم خویش برای تو بگویم
ازدل خسته درویش برای توبگویم
کاش می شد که سرمن به وصا لت برسد
سخن ازعا طفه ها بیش برای توبگویم
غم خورشید زمان و غم تنها یی خویش
بنشینم به کنارتو و ازپیش برای توبگویم
بنشین دربرما پنجره ها را بگشا
بگشا تا که خوب اند یش برای توبگویم
سالها یست که نجوا ننمو دم بکسی
من ازآجنگ ازآن نیش، برای توبگویم؟
87/6/15
آیینه باش آینه بودن سرشت توست
زنگ ازدل سیاه زدودن سرشت توست
آیینه باش تاکه از آینه بگز ری
آینیه گی و فته نبودن سرشت توست
دروازه های بسته تردید عشق را
بگشای در بزن که گشودن سرشت توست
ای دل به یک دوسه غزل تازه ات مناز
فریادکن که هرچه سرودن سرشت توست
ای ماه! رخ بزن به سری هركه عاشق است
دلهای عاشقانه ربودن سرشت توست
گاه آب و گاه آتش ، گاه هیزم می شوی
گاه تنها میشوی درخویشتن گم می شوی
لطف بی پایان تو سرمایۀ دیوانه گی ست
گر چه با نا مهربانی درتکلم می شوی
ای رفیق ای آشنای کشتزار سوخته!
آفتاب کشتزارمست گندم می شوی
گاه می نالی و ازدرد کسی، از زندگی
دردمند یک نگاه و یک تبسم می شوی
مثل باران ندامت می شود چشمان تو
مثل دریای پرازغم درتلاطم می شوی
یکبا ره ترک خانه و کاشانه کرد ورفت
ما را خیال مردم بیگانه کرد و رفت
ناسازگار من كه سرسازگار داشت
زلف سیاه بخت مرا شانه کرد و رفت
مثل نسیم صبح به هر کوچه پیچ خورد
در تنگنای سینۀ من خانه کرد و رفت
حتا به من... به هیچ کسی اعتنا نکرد
«بیک» غم همیشۀ خود شانه کرد و رفت
صد بارپیش پایش افتاده ام به سر
پس اعتنا به عاشق تنها نه کرد و رفت
فریاد جانگداز مرا دست کم گرفت
آخر به شمع سوخته پروانه کردو رفت
ققنوس من پرندۀ آتش سرشت من
درشعله بال و پر زد و پر وا نه کرد و رفت
همباور خورشيد
ما همنفس رنگ به رنگ دل خویشیم
افتاده به دست دل تنگ دل خویشیم
ما شیشۀ بشکسته به هرسنگ نبودیم
ما شیشۀ بشکستۀ سنگ دل خویشیم
ما پیکرۀ سنگی ِ افتاده به دریا
دیریست که در کام نهنگ دل خویشیم
آخربرو ای جنگ از این خانة ویران
زندانی فریاد تفنگ دل خویشیم
ای ابرغضب از سر خوشید برو زود
هم باورخورشید قشنگ دل خویشیم
من از درد تمام شهر می ترسم
واز درد دل تنهای تنهایی یک انسان
من از چیزی شبیه بر رسی های شما بسیار می ترسم
که بیهوده به پای دخت آتش زاد می بندید
شما بسیار بی رحمید
شما بسیار...
دگر معنی باور ها برایم چیزی مبهم نیست
چرا هر کس به قدر خویش می کوشد
که زهر آلود باشد آبهای چشمه های تازة خورشید
و من مانند دریا ها ومثل ابر فروردین
گهی بیهوده می خندم گهی بیهوده می گیریم
به هر سوگ و به هر شادی
بلی بیهوده می خندم
بلی بیهوده می گیریم
خدا درد دل مارا نصیب هیچ انسانی دراین آتشفشان غم...؟ نگرداند
اگر داند....
نمرود چشم بر ره ایمان شما ستید
فرعو نیان فته دوران شما ستید
آغاز جنگهای پریشان روزگار
انجام جنگهای پریشان شما ستید
دریای پرخروش تلا تم ندیده را
آبِ کثیف و آتش و توفان شما ستید
دیگر به هیچ خسته شِفا عت نمی شود
وقتی که درمیانه میدان شما ستید
جوزاچقدر ماه پُر از مهربانی است
سرمای سرد سخت زمستان شما ستید
موجود ناشناخته اید ای یزدیان
نی آدم و نه ملحدو نه مسلمان شماستید
از قصد سربه پای تو بی غم گذاشتیم
فردوس را به اهل جهنم گذاشتیم
مازخمی زمانه ی زندان زنده گی
برزخم و زخمه های تو مرهم گذاشتیم
دل را به هیچ پاره این آسمان مبند
حوای من برای تو آدم گذاشتیم
آینه مقابل خود را شکسته ایم
برزخم های پیکر خود بم گذاشتیم
حالا بخند برهمه داروندارما
دارو ندار خویش به عالم گذاشتیم
حالا بخند باز به این سرنوشت پوچ
این سرنوشت را به تو محکم گذاشتیم
بودو نبودماهمه در دست های توست
تکرارمی کنی که چرا کم گذاشتیم
...وتو ای دوست مرا دار بزن،دار بزن!
بر سرِ مردۀ من زار... نه گیتار بزن
تا دل پُرغمت از کشتنِِِ من شاد شود
قصۀ تلخ مرا بر همه جا جار بزن
بنَویس آنچه دلت خواست به یک لوح بزرگ
بعد آنرا بسرِ کوچه و بازار بزن
...وتو ای دوست مرا باهمه آیینه گی ات
به سرم سنگ دو دل بودنِ بسیار بزن
تا که از پیش نگاهان شما گم نشوم
نشوی راحت ازین درد ، خبر دار! بزن
جرمم این بود که آیینه خطاب ات کردم
بعد ازین بر سر هر آینه بازار بزن
این چنین شکوه نمودن به خدا نامردی است
یا دگر شکوه نکن یا نکن انکار بزن
می تر سم ازآن روز روایت نتوانم
آدم نشوم هیچ جنایت نتوانم
می ترسم ازآن روز که شوریده سرم را
جانانه بخواهی و فدایت نتوانم
فریاد کشم عالم تنهایی خود را
جزاین به خدا هیچ برایت نتوانم
ای وارث تنهای دل کوچک شاعر
ای درد ازاین خانه رهایت نتوانم
از بس بیاد روی مه ات واژگون شدم
از خانه پاکشیده به صحرا برون شدم
خاک رهت چو سرمه کشیدم به چشم خویش
گویا که آزمودهء این آزمون شدم
از عشق آتشین تو ای نو بهار حسن
همچو دل رمیده به دریای خون شدم
دل سنگ کس بسان تو هرگز ندیده ام
وقتی به یاد روی تو ای نیله گون، شدم
دنيا براى گريه نمو دن بنا شده
دنياى درد های من ازمن بنا شده
دنیای من همیشه به تنهایی و سکوت
دنیای تو به من نرسید ن بنا شده
آهوی مست گشتۀ من یک دمی به ایست
دنیای تو برای رمید ن بنا شده
چشمان مست تو چقدرصا ف وساده است
چشمان مست توست که بامن بنا شده
دنيا چگونه را ز عجیب است اى خدا
دنیا فقط به خاطر مر دن بنا شده
چشمان تو دو آینه روبه روی من
چشمان من به آینه دیدن بنا شده
آ ما ده ام که سنگ شوم پیش روی تو
با خویشتن به جنگ شوم پیش روی تو
دل نیست شیشه است دلم شیشه است،ها
سنگی بزن شرنگ شوم پیش روی تو
تا هیچ گاه شک نکنی رنگ رنگ آه
هرلحظه رنگ رنگ شوم پیش روی تو
این آسمان که سالها ست غرورش شکسته است
آخر بگو چه رنگ شوم پیش روی تو
ای کاش بمیرم سرپیمان رفا قت
تاشک نکنی هیچ به دامان رفا قت
ای کاش بمیرم که زشرّم بدرآید
دامان تو ودست وگریبان رفا قت
آخرچقدرخوب بسیلی زدی ای دوست
بیچاره یی را باز نه میدان رفا قت
خیراست که پیراهن نودربراو نیست
پیراهن نونیست دل وجان رفا قت
بی تو به نظرمیرسد ای دوست که هیچم
بی تو به خدا گم شده ایمان رفا قت
ازخلقت خود" بدزدم "بد زدم ای دوست
ازخلقت خود می کشم احسان رفا قت
هان ای شب سپید سیه پوش غم شوی
برخیزی از مقابل ما تا عدم شوی
برخیزی از مقابل ما ای شب سپید
حداقل سیاه شوی دست کم شوی
آماده ام به هر رقمی روز سر کنم
تا زیر پای حادثه ها بدرقم شوی
آن گونه ای که پیش قدمهای نحس تو
روز هزار مرتبه من می شوم شوی
در ظلمت سپید خودت یک کمی ببین
در ظلمت سپید که شاید عدم شوی
لعنت به قسمتم که به جز غم ندیده ام
لعنت به زخم های که مرحم ندیده ام
لعنت به روزگار که آیینه تو است
مانند خویش در همه عالم ندیده ام
لعنت براین بهشت که بر من سپرده ای
من که همیش غیر جهنم ندیده ام
یکباره می زنم سر خود را به روضه ات
این مرتضی کجاست ـ که آدم ندیده ام
آن گونه می روند دو عاشق براه خویش
بی غم نمی شوند که با هم ندیده ام
رفتی و سالهاست که تنها نشسته ام
آخر به من رواست که تنها نشسته ام؟!
آتش بزن به باد بده هستی مرا
آتش زدن به جاست که تنها نشسته ام
رفتی و باغزل سروکارم نه می شود
برگرد این جفاست که تنها نشسته ام
بیگانه هیچ درد برایم نداده است
این درد آشناست که تنها نشسته ام
هرگز نیا و درد دلم را دوا مکن
هجر تو کیمیاست که تنها نشسته ام
* گورپدر شان اگرم یار بخوانند
بگذار که دیوانة با زار بخوانند
دیوانه مشو ازهمه دیوانگیِ خویش
دیوا نه اگر روز دو صد بار بخوانند
گرچه بخدا سکۀ بَد نقشِ دورو یند
حّتا که اگردوست،اگر یار بخوانند
فُرصت شمری شیوة پیشنه شان است
لعنت به تو، آنکس که سردار بخوانند
دنبال دل خویش برو آینه بشکن
رنگی دگری یافته، بگذار بخوانند
این خود صفتان را به دل شان بگذارید
تا خوب مرا احمقِ بسیار بخوانند
*گورپدر شعر اگر یار بخواند (سمیع حامد)
دنیا درد های تو بسیار ساده است
شاعر بگو که بر سر تو چی فتاده است
آبی ست رنگ حرف تومانند آسمان
آبی ست رنگ حرف تو زیرا که ساده است
شاعر! بیا برای خدا خوش بکن دلی
شاعر چرا برای تو کس دل نداده است؟
شاعر بیا و نعش دلت را نگاه کن
شاعر، نگاه!... نعش دلت…روی جاده است
شاعر تو ازکدام سرک می کنی عبور
اینجا کسی برای شما ایستاده است
آخرین پیاده رو...
آخرتوازبرای چه اینجا ستاده ای
ای همنفس بگوچقَدر با اراده ای؟
من غرق انتظار تو بودم نیامدی
انگار دل به کوچه و پسکوچه داده ای
دنبال تو راوانه ام اما نمی رسم
تا آخرِ پیاده رو هیچ جاده ای
گفتی که دوست دارمت از جان و دل،ولی
ازجان و دل به یار دگر ایستاده ای
این شرط عشق ازتو نباشد عزیز من
نی مستی و نه رندی،نه بسیار ساده ای
2\3\1386
فریاد چند ساله
یادی که از جفای تو نا شاد می کنم
آخر چگونه خاطر خود شاد می کنم
با رسم دل شکستنت آماده نیستم
هرچه که یاد دارم و آباد می کنم
باصد خیال و صل ترا بخیه میزنم
آنگه که چشم های ترا یاد می کنم
فریاد چند سالۀ خود را از این قفس
با خون خود نوشته و آزاد می کنم
15\6\1386
پدرود
چقدر صاف و صمیمی به نظر می آیی
تو که از کوچۀ بالای دگر می آیی
تو که آشفته به من می نگری می فهمم
پی پدرود من و عزم سفر می آیی
تو که احساس مرا آینه باران کردی
چه به فریاد دل خاک به سر!می آیی
دلم از این همه بی همنفسی تنگ شده
تو به فرمان قضاو به قدر می آیی
مادر نسیم کلبۀ زیبای تو شکست
اینجا قامت غرور بابای تو شکست
اینجا به غیر اینکه ترا میدهند فیریب
اینجا هزار فصل تمنای تو شکست
آخر چه ساده می نگری ای عزیز من
این دست فاجعه که سرا پای تو شکست
مادر ترا زدور پریشان و خسته آه
دیدم بلند قامت تنهای تو شکست
اینجا نه سر به پا و نه اندام ساده ات
اینجا که بند بند و همه جای تو شکست
ای از نظرم رفته کجا کردی دلم را
ای از بر من برده جدا کردی دلم را
تو مثل همیشه که به من ناز نمودی
تو عاشق خود بی سرو پا کردی دلم را
در پشت نگاه تو چه پنهان شده ای دوست
عاشقتر از این حال و هوا کردی دلم را
آخر تو که سر منزل مقصود من استی
مقصود من از قبله جدا کردی دلم را
یا حال و هوایم ز سرت کوچ نموده
یااینکه تو بی حال و هوایم کردی دلم را
ظهور کرد
مردی که از درون جهنم ظهور کرد
اندیشه ی بزرگ به عالم ظهور کرد
جغرافیای فصله را زیر پای کرد
تا عاشقانه در دل آدم ظهور کرد
دینا به خط آخر خود پا نهاده بود
آری به خط آخر و...یکدم ظهور کرد
مردی که عشق پیشۀ او بود، ناگهان
یکدفه مثل چشمۀ زم زم ظهور کرد
روزی که رقص کرد به بازار زنده گی
آنگاه عاشقانه و محکم ظهور کرد
و قتی که پای فلسفه از سنگ و چوپ شد
یکباره عشق،عشق مجسم ظهور کرد
مردم به پای سلسله ها و صلیب بود
عیسا صفت ز دامن مریم ظهور کرد
مردی مسافری که خداوند گار شد
اما چه ساده رفت ـ و آندم ظهور کرد
این زنده گی مرا به خدا خسته ساخته
در وازۀ نگاه ترا بسته ساخته
درد مرا که دردِ غمِ بی نصیبی است
آیینه های چشم تو بر جسته ساخته
این زنده گی مرا به کجاها که میکشد
یکروز دار، روز دگر دسته ساخته
دیگر برای هیچ کسی دل نمی هم
دل را نمی شود به شما بسته ساخته
سال گذشته سال بدی بود سال بد
امسال هم مرا به تو وا بسته ساخته
دنیا ترا سرود مرا نا تمام ماند
دنیا به حل مشکل این خسته جام ماند
دنیا برای اینک ازاین بد ترم کند
نی پخته کرد درد مرا و نه خام ماند
حال و هوای شاعربیچاره را مپرس
سر را به پای بوسی هرخاص عام ماند
این روزگار لعنتی من فقط مرا
یک عمر شد که بسته یک تار خام ماند
هان ای خدا ازاین همه یاری دلم گرفت
ازبسکه دانه داده وازبسکه دام ماند
دنیا کشید خط جدایی میان ما
دنیا دوباره در سد د انتقام ماند
آهسته خاست بیک غمش را گرفت ورفت
بیهوده پشت چند گپ ننگ و نام ماند
1/12/1387
نشانی
خانه ی دوست کجاست؟
خانه دوست نه آنجاست که می پندار
نه به« بام ملکوت» و نه به« هیچیستان» است
خانه ی دوست دراین نزدیکی است
ودرآنجاست که من می دانم
زیراین بام بلند
لب این پنجره است
و میان دو هجاست
اگر اندک به خود آی و کمی خیره شوی
خانه دوست به هر کوچه و پس کوچه یی قلب من وتوست.
1388/9/25
آماج چشمهای مردد شدیم ما
این روزها شکسته ترازحد شدیم ما
می خواستی که پنجره هارا بلد شوی
بین شما و پنجره ها سد شدیم ما
بایدهمیشه دردغم خویش را سرود
باید شدیم ما و نباید شدیم ما
آلوده نیستیم و نه آلوده می شویم
فرقی نمی کند که اگر بد شدیم ما
فرقی نمی کند بروازپیش روی شان
بسیارسرشکسته اگر رد شدیم ما
ازگفتن واقعت اگر می ترسید
بگذارکه عالمی برنجد ازمن
ماسنگ صبورهرفلاخن گشتیم
چون آب گل آلوده ی برزن گشتیم
ازبسکه به روی همدگرطعنه زدیم
قربانی دست ابن لادن گشتیم
گرچند سر به دامن گر چند مانده ام
حیران بار گاه خدا وند مانده ام
ای آسمان به وسعت تنهایی یم مخند
تنهایم آنقدر که به خود بند ماندام
دل می کند کسی که به من دل سپرده است
دل کنده کنده کنده که دل کند مانده ام
دنیا به من شگوفه ی لبخند هم نشد
محتاج آن شگوفه ی لبخند مانده ام
دیوانه تر زهرکه به شهر شماستم
دیوانه های شهر شما شاید اند، مانده ام
9/10/1388
به پیشواز از دوسالگی احمد وصیل جان ناز
امروز جـشن و شـاد بپا شــد به خاطرت
امروز روزِ شــــــادیِ مـا شـــد به خاطرت
یک دسته گل برای تو مـن هـدیه میدهم
گـلــهای سرخ دهـــکـده واشـــد بـه خـاطرت
تا ا یـنکـه هـیـچـگاه زیـا نــــی به تـو مـباد
هرشام دســتـها به دعـا شـــد بـه خـاطرت
رسم خوبیست رسم بدی نیست زنده گی
این رســم تازۀ کـــه بنا شـــد بـه خاطرت
دیشب پـرنـدۀ کــه مـیان قـفـس گـریــست
امشب به صـد امید رهـا شــــد به خاطرت
شادی همیشه سهم تو «احمد وصیل جان»
یـک خـانه دســت باز حنـاشـد به خاطرت
1/2/1388
آخرین شعرمن این است که آدم باشی
آشنای دل بیچاره ما هم با شی
ای که در ذات سرشتم متبلورشده ای
کاش از جمله این سنگدلان کم باشی
غم دنیا به خدا مستحق تقدیر است
غم دنیا غم سختیست که بی غم باشی
زنده گی رسم خوشایند برای من و توست
تاکه من زخم شوم تاکه تو مرهم باشی
من به دنبال تو می آیم اگر می دانی
اهل فردوسی اگراهل جهنم باشی
ای زنده گی مرا«توخودیوانه ساختی»
دیوانه در حصار همین خانه ساختی
ای زنده گی مرا تو به اندازه خودت
ازحد برون کشیده و افسانه ساختی
دیریست که به گیسوی بی رنگ روزگار
چیزی نداشتی که مرا شانه ساختی
تاچند حادثه؟چقددر... چند حادثه...؟
درمن همیشه! ازغم خود خانه ساختی
از درد، ازجدایی،یک عمر می شود
یک عمرمی شود که به من لانه ساختی
گرچند سنگهای جدایی تمام شد
آخر به قدر یک سر سوزن نه ساختی
28/1/1388
ازچه در کوچۀ تان غلغله برپا کردی
علم درد مرا بهر چه بالا کردی
موج خشکم که دگرهیچ قرارم نشود
بی سبب نیست اگر تشنۀ دریا کردی
هیچ آیینه به فریاد کسی خیره نشد
آنچنا نیکه توبر حق دل ما کردی
بعد آتش زده ازقصد مرا در دادی
بعدهم در دورنشستی و تماشا کردی
شاد با شی و به تو هیچ زیانی نرسد
گرچه از دامن خود دست مرا وا کردی
این جا اگرچه هیچکسی نا خلف نبود
غیراز برادران که هرگز خلف نبود
پاشیده اند تخم جدایی میان ما
این کار، کار چند تن بی شرف نبود
تیغ شماو گردن این بندۀ غریب
والله که جزبریدن این سر هدف نبود
حتا سلام های شما بی دلیل نیست
حتا علیک های شما هم تلف نبود
من ماندم و تمامت ترفند های تلخ
تف بر صدافتی که دراین جا طرف
اصلن به مهربانی تان شک نداشتم
دیدم دراین میانه یکی سربه کف نبود
دل گرمی مضاعف تان چشم داشتم
اما چه شد دراین معامله تان هیچ تف نبود
یکبار دگرغرور خود را بشکن
اندیشه نا صبور خود را بشکن
ای خفته ترین مرد به هنگام بهار
چون سبزه رای و گورخود را بشکن
باحرف دروغینت اگر خوکردم
خود را به سرکوی تو تابو کردم
این عمرپلید بی پدر را آخر
خیرات سر یار سیه مو کردم
همرنگ زمانه تاب باید بخورم
وزخون جگرکباب باید بخورم
اینجا نه خردمند نه هم کاسه دل
تنها تنها شراب باید بخورم
14/4/1388
يكبار دگر اگر دو راهي نكنيم
صد بوسه نثار همچو ماهي نكنيم
ازتوبه چه سودست كه ما توبه كنيم
تا بار دگر اگر گناهي نكنيم
لرزان چودرخت بيد بيداست دلم
دامن دامن ستاره چيد است دلم
اي گم شده در نهايت تنهايي
يك عمر شده كه نا اميد است دلم
دل بر سر كوي يار ديگر داري
چشمان ستيزه جوي كافر داري
مي دانم يك روز مرا خوهي كشت
دست از سر ديوانه اگر برداري
نبايد بايدو بايد نبايد
اگرمي بايدوهرگز نپايد
تمام حرفهايت از زبانت
برآيد در گريبانت درآيد
اصلن به باز گشت تو باور نداشتم
اين روزها كه با ور ديگر نداشتم
دیدی هنوز این سرشوریده پای را
یک عمر شد زکوچه تان بر نداشتم
سرمی کشیدم از سرکوه های سربه زیر
سرداشتم که سربد هد سر نداشتم
این روزها بلای نوی برملا شده
دیریست که بلای ستمگرنداشتم
ممنونم ای فرشته ی من ای خدای من
ازتو که هیچ حرف به مادرند اشتم
می گفتمش که زنده گی من شماستید
می گفتمش برای تو باورنداشتم
پرواز را به گوشه زندان سپرده اند
اين جا پرنده ها به قفس جان سپرده اند
اين آهنين دلان سيه بين سنگ خو
دست بهار را به زمستان سپرده اند
وقتي دوباره زنده به گوات نمي كنند
ديگر چرا به ماجراي تو پايان سپرده اند؟
مردان اين قبيله ترا از سر ستيز
خوار و خراب و بي سرو سامان سپرده اند
شد سالها كه مردم اين مرز بي دريغ
زن را به گرگهاي بيا بان سپرده اند
اي رابعه! به مرگ تو باز اين برادران
ازدست جهل، دست به فرمان سپرده اند
گرچند که سر به دامن گر چند مانده ام
حیران بار گاه خدا وند مانده ام
ای آسمان به وسعت تنهایی یم مخند
تنهایم آنقدر که به خود بند ما
دل می کند کسی که به من دل سپرده بود
دل کنده کنده کنده که دل کند مانده ام
دنیا به قدریک شگوفه ی لبخند هم نشد
دنیای بی شگوفه ی لبخند مانده ام
دیوانه تر زهرکه دراین شهر بوده است
دیوانه های شهر شما شاید اند، مانده ام
عزیزان صد بلا دارد سر من
نمی دانم چرا دارد سر من
قیام عشفانه می کنم لیک
هوای کربلا دارد سر من
به کشتن خیلی ماهر گشتی ای گل
بلای جان شاعر گشتی ای گل
تو در فلم تراژیدی دنیا
مگر شوریده ظاهر گشتی ای گل
تو خورشید شام غم منم دوست
تو شادی و فقط ماتم منم دوست
تو مثل آب و آینه صفایی
و تنها در هم و برهم منم دوست
مرا در پیش وجدان کم زدی دوست
و احساسم چرا برهم زدی دوست
بزرگ تو و من کوچکترینم
چرا باسیلی محکم زدی دوست
به جرمم اعتراف سخت دارم
شکایت از خودم سر سخت دارم
چرا آزردۀ ازمن آزرده ازمن
اگر چه دوستت سر سخت دارم
ز بس عشقت به جانم ریشه کرده
مرا مردی گران اندیشه کرده
ربوده زنده گی را ازمن ای دوست
سرا پا ریشه ام را تیشه کرده
مرا دعوت به هر آدینه کردی
و خود را مشعل آینه کردی
تو هم سایه مسلمانی،مسلمان
چرا دستت ز خونم خینه کردی
عزیزم رنگ داری بو نداری
دو چشم میشی جادو نداری
چرا از من دل خود را گرفتی
تو آن ماه که پشت و رو نداری
عزیزم سرو بودنم بید گشتم
زهجرت عاشق نو مید گشتم
من از دل بسته گی های تو ای گل
چو گل در شاخه کو خوشکید گشتم
دل دیوانه در دستت فتاده
به جانم هستی هستت فتاده
تمام هستی دنیای شاعر
به چشم جادوی مستت فتاده
دلم چون کوه آتش میزند پر
نگاهم ای پری وش میزند پر
برای لحظه های با تو بودن
به سویت ای دل آرش میزند پر
ز اقیانوس اطلس آمدم من
برهنه یا ملبس آمدم من
برای زنده گی کردن درینجا
چو زندانی به محبس آمدم من
تادر ره عشق خویش کامل نشوی
دریای عطش سوخته دل نشوی
از زاویه ای اگر تما شا نکنی
چون مولو ی و حافظ و بیدل نشوی
گهی غم میخری غم می فروشی
گهی تیرو گهی بم می فرو شی
تو ای ابلس نامرد زمانه
چرا بر دوش آدم می فروشی
به هرزخم تو مرحم می گذارند
اسیر پنجهء غم می گذارند
به قلب مهربان میهن من
محبت کرده و بم می گذارند
سراپا غصه و غم شد نصیبت
فقط ویرانه! ماتم شد نصیبت
به جز فریاد این مردان عاشق
محبت هایشان کم شد نصیبت
اکنون که به سرهوای یار آمده است
هر چند ربوده دل قرار آمده است
بالای سرم نشسته بر بالینم
افسوس که در آخر کار آمده است
برادرهرچه دارم ازتو دارم
غم ازیارستم پیشه ندارم
غم ازتنهایی خود دارم ای دوست
«غریب وبی کس و بی دستیارم»
یاد هزارقصۀ تلخ گزشته را
فریادعاشقانه به دیوارمی کنم
خودرا برای آنکه بچنگم بافگنی
لیلام عام برسرباز امی کنم
تاكي من ازآن جورو جفايت گويم
اي عشق ازآن درد و بللایت گويم
مانند یزد که دلت رحم نکرد
بگزارحد يث كربلايت گويم
نه عنقا گشت یارم نی کبو تر
دلم چون کوه آتش می زند پر
به هرکه دست یاری دادم وگفت
رهایم کن رهایم کن برادر
مرا ازدوری یت آواره کردی
سفرازپیش این بیچاره کردی
چنان رفتی که از درد فراقت
گلو گاه دلم را پاره کردی
شکایت از رفیق ازیار دارم
دل پُرغم د ل ِ افگار دارم
بزن برهم خراب آباد دل را
که ازدل شکوۀ بسیار درام
مَهِ کامل مَهِ کامل شکسته
به غربت قامت "همدل" شکسته
خدایا درد مارا چادۀ ساز
ازو قامت و از من دل شکسته
دلم ازتو جدا میشه کبو تر
گره بسته وا میشه کبوتر
دوسه روزه که با غم خوگرفته
ازاین بعدش چها میشه کبوتر
نه رند نی بلا نِه کچۀ تو
برادر خیلی آتش پرچۀ تو
مثال تو ندیدم هیچ کس را
اگرچه نو جوان ِ بچۀ تو
غمت بی بال وبی پرکردآخر
مرادرخون شناور کردآخر
نوار زنده گی ِ عاشقت را
توسرکردی که آخر کرد آخر
شکایت از رفیق ازیار دارم
دل پُرغم د ل ِ افگار دارم
بزن برهم خراب آباد دل را
که ازدل شکوۀ بسیار درام
گهي شيشه گهي سنگم خدايا
گرفتار دل تنگم خدايا
زدست نارفيقان زمانه
عجب آماج نيرنگم خدايا
نه ازبندو نه زندان می هراسم
نه ازگردابِ توفان می هراسم
من ای گل ازفریب چشمهایت
قسم برآن، که ازآن می هراسم
مرا احساس چون سنگ شما کشت
سرا پا چا ل و نیرنگ شما کشت
نمی میرم به این بی باوری ها
که رسم ودین وفرهنگ شماکشت
ره ورسم وفاداری مرا کشت
به دست خود وفا داری مرا کشت
چه بی پرسان ازمن دل گرفتی
چنان قول وچنین یاری مرا کشت
خدایا درد عاشق را دواکن
گره مشکلش رانیز واکن
مراهرقدرمیتانی بسوزان
ولی اورا به یارش آشنا کن
امروز هوای شهر کابل داری
فردا سفری سوی سرپل داری
ای مرد چرا باز تو ســرگردانی
جانم تو بگو! با که تمایل داری
در وسعت دریا که تو منزل کردی
آخر تو مرا بستهء این دل کردی
شرمنده شدم ، آه من از کردهء خود
وقتی که به آیینه مقابــل کــردی
دیوانه! مــرا آدم کامــل کردی
هر چه که بدی بود به من هل کردی
یک لحظه هواسم ز برت دور نشد
دل را زبرم گـــــرفته «بیدل» کردی
تو عاشقِ تنهایی این دل نبودی
مانند منت به هر چه مایل نبودی
اسرار ترا که نیز من جوییدم
آگه شدم ات آدم کامل نبودی
ازقاتل من خبرنداری ای دوست
چون ازدل من خبرنداری ای دوست
ازآب وازآینه چنان پاک تری
ازمشکل من خبرنداری ای دوست
نی رندو نه دیوانه نه مستم ای دوست
نی ازگل باغ ها کم استم ای دوست
افسوس به تعبیرتو ای دوست که من
از خود کش وبیگانه پرستم ای دوست
...
درخانۀ قلب خود مرا جای نداد
آهوصفت به عشق من پای نداد
معتاد به چای ونان ِ گرم ش بودم
حرفی نزدو برای من چای نداد
نگاهی سرسری داری توبا ما
سرا پا دلبری داری توبا ما
هزاران دل برا یت گشته قربان
چرا افسون گری داری توبا ما
سیه مژگانه پیرم کردی آخر
ولی درخود اسیرم کردی آخر
چنان بردی دل ازدستم که انگار
جدایی ناپزیرم کردی آخر
غمت درسینۀ من سنگ گشته
صدایم درگلو بی رنگ گشته
خداوندا به فریاد دلم رس
که قلب لیلی ام چون سنگ گشته
رفیق ویارجانی کشت مارا
فلانی آ...فلانی کشت مارا
چه می پرسی زاحوال خرابم
بدا نی یا ندانی کشت مارا
به سنگستان غم گر جا نمی بود
ترا پروای فردا ها نمی بود
به قلب خود که جا می داد ای دوست
اگر این روضه مولا نمی بود
من از سر خود نه از شما تیر شدم
خواب که ندیده اند تعبیر شدم
ای گم شده در نهایت تنهایی
از کوچه و از شهر تو دلگیر شدم
ای عشق مرا اگرچه نشناخته ای
جامی زشراب عالمم ساخته ای
بیهوده ترا دست رفاقت دادم
در گردن من چها که ننداخته ای
تو آمده یی و من سفرخواهم کرد
راه به دل شهر دگر خواهم کرد
ازدست توای دخترک دهکده یی
خود را به غم تو دربه درخواهم کرد
دل بر سر این کوچه نینداز و برو
یعنی تو مکن به سنگها ناز برو
برهرکه دل از سرمحبت دادی
برگیردل کوچک خود باز برو
به استاد محمد عمر فرزاد
یک مرد در برابر بیداد ایستاد
مردی که هیچگاه نیفتداد ایستاد
مردی که لحظ های جوانی خویش را
شاید به خاک پای کسی داد ایستاد
شیرینی زمانه به او تلخ گشته بود
با تلخکامی دل نا شاد ایستاد
در شانه های قامت با با کشید دست
سروی که در برابر هر باد ایستاد
آزاده گی چقدر به پای تو خم شود ر
شاد آن کسی که مثل تو آزاد ایستاد